۰۵ اسفند، ۱۳۸۶



دنيای کار تا چه حد اخلاق را تحمل می کند؟

مهندس والتر اف.، که مدت کوتاهی است مدير مسئول کارمندان يک شرکت "های تکنيک" است، به رئيس خود گاه گداری اسرار شرکت رقيبی را که در گذشته در آن کار می کرده فاش می کند. او با اينکار مرتکب جرم شده است، اينرا می داند. اما او نمي خواهد به هيچ عنوان شانس دریافت سهمی از سود شرکت که در هنگام امضای قرار داد به او قول داده شده است را از دست بدهد، همسر جوان او توقعاتی از او دارد و زندگی خود او نيز بسيار پر خرج است! به علاوه بدش نمی آيد از رئيس سابقش در شرکت قبلی که از او تمام مدت سو استفاده کرده بود، انتقام بگيرد.

ظاهرا آقای اف. زياد با اخلاق و حس عدالت سر و کاری ندارد! اما در عين حال او نمايش دهنده يک شخص متوسط از نظر اخلاقی در دنیای امروزی است. او به دنبال نفعهايی برای خود و همسرش است که اميدوار است با افشا کردن رئيس سابق خود به آنها دست يابد. اين مساله را قبول کرده است که به آن شرکت ديگر در کوتاه-يا دراز مدت زيان وارد می کند، که البته اين حس انتقام جويی او را نيز آرام می کند. آيا آقای اف، در چنين شرايطی راه ديگری نيز دارد؟ البته نصيحت کردن اخلاقی کار آسانی است، اما "تنها کسی که از هر گناهی آزاد است، اولين سنگ را بياندازد.."

قابليت ما برای دنبال کردن اخلاق، محدود است، به خاطر دلايلی که در طبيعت ما قرار دارد. ما انسانها، مانند همه موجودات زنده ديگر، برای سعی در زنده ماندن برنامه ريزی شده ايم. ما به طور طبيعی موجودات خود خواهی هستيم. در اين مورد، تفاوتی بين ما و حيوانات ديگر وجود ندارد. اما در حاليکه در بين بيشتر موجودات زنده هر عملی که برای زنده ماندن لازم است-از دزدی تا قتل-جايز است، در بين انسانها چيزی به نام اخلاق وجود دارد.

ما برای رفتار خود ايده آلهايی به وجود آورده ايم، و فلسفه اخلاق - به روش امانوئل کانت- بر محور اين سوال مي چرخد که "من چه بايد بکنم؟" ، منظور اين است که من چه بايد بکنم برای اينکه اخلاقی رفتار کرده باشم؟ کانت اما به سوی نوعی اخلاق گرايی حرکت کرد، نوعی مطلق گرايی در مورد اصول اخلاقی که معمولا در دنيای واقعی عملی نيست. چيزی که کانت شايد حدس مي زد، ولی نمی توانسته است بداند، اين است که ما در طی تکامل از نياکان ميمون خود به انسان امروزی رسیده ایم و این "گذشته میمون وار" را هنوز با خود حمل می کنيم، گذشته ای که عملکرد روزانه ما ، سياست، اقتصاد و همه ارتباطهای اجتماعی ما را تحت تاثير قرار می دهد. از ديد تکاملي، سوال کانت بايد اينگونه تغيير کند: "من چه می توانم بکنم؟" که اخلاقی عمل کرده باشم؟ همانطور که ما برای تواناييهای جسمی و فيزيکی نوع انسان محدوديتهايی قائل می شويم، نبايد تواناييهای پايبندی به اخلاقيات را نيز به طور مبالغه آميزی بالا تصور کنيم.

انسان موجودی اجتماعی است و به مراوده های اجتماعی بين همنوعان خود نياز مند است. در عين حال نياکان ما در مدت زيادی از تاريخ -حدود ۴ تا ۵ ميليون سال- در گروههای کوچکی بين ۳۰ تا ۶۰ نفر زندگی می کرده اند. فرمهای اساسی ارتباطات اجتماعی و همينطور اخلاقی در بين اين گروهها، که افراد آنها با يکديگر مانوس و آشنا بودند، شکل گرفته و ثابت شده است. اين قانونهای اخلاقی از دو اصل مهم سرچشمه می گرفته است: " نزديکان خود را حمايت کن" و "به کسانی کمک کن که -به احتمال زياد- در آينده دور يا نزديک برای تو کاری خواهند کرد".

قابل انکار نيست که اين دو اصل مهم، زندگی انسان امروزی در جامعه های پر جمعيت را نيز تحت الشعاع قرار می دهد. ما خويشاوندان و نزديکان خود را به آشنايان دورتر يا غريبه ها ترجیح می دهيم، و بيشتر برای کمک به کسانی آماده هستيم که احتمال می دهيم در آينده-حتی به طور غير مستقيم- از آنها کمکی دريافت خواهيم کرد. فدا کردن خود برای ديگري، بدون داشتن افقی برای دریافت هيچ گونه پاداشي، نادر است. "فداکاری مطلق" نتوانسته است در طی دوران تکامل پا بر جا بماند و کار برد داشته باشد، آنچه کار برد داشته، "فداکاری دو جانبه" است ، چيزی که در ضرب المثل گفته می شود: "يک دست، دست ديگر را می شويد."(ضرب المثل آلمانی-شبنم)

اين برای يک اخلاق گرا مطمئنا کافی نيست، اما اينجا بايد سوال کنيم که اخلاق اصولا چيست يا چه مي تواند باشد: از ديدگاه تکاملی من، اخلاق مجموعه قواعدی است که به ثبات و پا برجایی يک گروه کمک می کند، نه کمتر و نه بيشتر. در گروههای کوچکتر - نه حتما گروههای کوچک انسانهای عصر حجر، بلکه گروههای کوچک امروزی مانند کلوپها يا باشگاهها- اين قواعد برای تک تک افراد آن کاملا مشخص و قابل فهم است. مشکل از جايی شروع می شود که ما از کشورها و جامعه های بزرگ، و يا سازمانهای سياسی و اقتصادی بين المللی صحبت می کنيم. ما برای چنين تشکيلاتی طبيعتا آماده نشده ايم. ممکن است اينجا گفته شود اما اينها نتايج فرهنگ ماست که بر طبيعت ما غالب است. اما فرهنگ ،رشد کرده از طبيعت ماست، ما می توانيم تنها آنقدر فرهنگ به وجود بياوريم و تحمل کنيم که طبيعت نوعمان به ما اجازه می دهد. اين البته حد کمی نيست، اما انتظار داشتن اينکه ما انسانهاي خالص فرهنگی شويم، همانقدر توقع بی جايی است که انتظار داشته باشيم انسان کاملا منطقی باشد و خالصا عقلانی رفتار کند.

بنابر اين مهندس والتر اف، در کل طوری رفتار می کند که در چنين شرايطی -از ديدگاه تکاملي-از او می توان توقع داشت: او اول منافع خود و خانواده اش و رئيس جديدش را در نظر دارد-اين آخری به اين دليل که منافع رئيس جديد با منافع خودش در يک جهت قرار دارد. البته نديده نبايد گرفت که او در اينجا اصلی را زير پا می گذارد که پايبندی به آن حکم شده است اگر قرار باشد که که رقابت اقتصادی در یک به هم ریختگی جنگل وار فرو نرود.

میلتون فریدمن (Milton Friedman) ، برنده جایزه نوبل دانش اقتصاد، در این باره نوشته است: "در زندگی تجاری یک-و تنها همین یک- مسئولیت اجتماعی وجود دارد: استفاده کردن از داده ها برای بالا بردن موقعیت خود تا زمانی که در محدوده قواعد بازی حرکت شود، یعنی تا زمانی که رقابت آزاد و باز باشد، بدون نیرنگ و خیانت." نکته اصلی اینجا "رقابت آزاد و باز" است، که یک حد اقلی از انصاف را لازم دارد. ما باید در راستای قواعدی حرکت کنیم که برای یک جامعه با ثبات و با امنیت لازمند ، ثبات و امنیتی که در نهایت ما نیز از آن بهره می بریم.

ما انسانها در کل دارای یک "احساس اخلاقی" هستیم که در طول تکامل در بین گروههای کوچک قبیله ای به وجود آمده است، ولی امروزه سعی می کنیم آنرا به واحدهای بسیار بزرگتر اجتماعی تعمیم دهیم. طبق آن، احتمالا همه ما در این مساله توافق داریم که یک تاجر، کاری غیر اخلاقی می کند اگر منافع خود و شرکت خود را به هر قیمتی دنبال کند، با کارمندان و همکاران خود بد رفتاری کند، و حقوقی بسیار پایینتر از کارشان بپردازد در حالیکه سود خود را همچنان بالاتر می برد.

اما ما-با توجه به طبیعت نوعمان- واقعا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟ اقتصاد تا چه حد می تواند اخلاق را تحمل کند؟ تا به امروز هر روش ایده آلیستی که شامل دستورات بالای اخلاقی بوده، از فرد فرد انسانها توقع فداکاری و ایثار برای دیگران را داشته است، قابل اجرا نبوده است. اصول اخلاقی باید در دنیای واقعی عملی باشند ، اگر قرار باشد که مردم از آنها پیروی کنند. نه تنها بیولوژیستها، بلکه حتی اخلاق گرایان نیز مدتهاست دریافته اند که خود خواهی، موتور قوی ای برای رفتار و اعمال ماست. اما این به این معنا نیست که وجود خودخواهی، همراهی و کمک به دیگران را نا ممکن می سازد. بر عکس، دقیقا همین انسان خودخواه می داند که برای رسیدن به مقصودهایش به کمک دیگران بسیار نیاز دارد، پس با میل خود به دیگران-که آنها نیز به نوبه خود منافع خود را دنبال می کنند- کمک و با آنان همراهی و همکاری خواهد کرد.

هانس هس (Hans Hass)،که سالهای زیادی سمت مشاور اقتصادی را داشت و در مورد اصول مدیریت موفق تحقیق کرده بود، سه دستور اصلی را در اینباره بنا کرد:
_اگر می خواهی سود ببری، باید به سود دیگران هم فکر کنی
_به کارمندان به چشم ماشینهای تولید کننده و به کارفرما به چشم گاو شیرده نگاه نکن
_تلاشت را بر پایه رشد با کیفیت بنا بگذار
لازم به تذکر نیست که اینجا منظور دادن درسهای سخت اخلاقی نیست، بلکه اینها اصولی هستند که برای یک فرد خودخواه کاملا قابل فهمند: من به مقصودم سریعتر و بهتر خواهم رسید اگر دیگران را در کارهایم به شکل مثبت دخالت دهم و تداوم و رشد اقتصادیم را در نظر داشته باشم، طوری که در آینده سود آن به خودم نیز برسد.

به نظر نمی رسد که در دنیای اقتصادی امروز این اصول زیاد به اجرا در بیایند. در کشورهای در حال توسعه، اختلاف بین فقیر و غنی روز به روز بیشتر می شود. مدیران و رئیسان شرکتها و موسسه های عظیم، سودهای کلان را بین خود تقسیم می کنند و کارمندان آنها معمولا دست خالی می مانند. در چنین شرایطی جای تعجب نیست اگر کسانی مانند مهندس فرضی ما سعی کنند با کمترین هزینه و توجه به دیگران، بیشترین نفع را برای خود ببرند. آیا می توان بر او خرده گرفت؟


نوشته پروفسور فرانس ووکتیتس (Prof.Dr.Franz M.Wuketits)،استاد دانش اقتصاد در دانشگاه وین و رئیس موسسه کونراد-لورنس (Konrad_Lorenz) برای تحقیق درباره تکامل
از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)

لينکهای مرتبط:

_آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟

_یک بررسی مورد ی درباره ی ریشه های اخلاقیات

 
Home
Email
 
 
 

در باب همدلی

دام هارمونی (۲)

‌دام هارمونی (۱)

سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟

آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!

هنر با خود تنها بودن

چطور با موفقیت شکست بخوریم

هنر معذرت خواهی (۲)

هنر معذرت خواهی (۱)

ترس از رابطه (۲)

ترس از رابطه (۱)

دام کمال‌گرايی (۲)

دام کمال گرایی(۱)

خشونت خانگی علیه زنان

از خاطره و حافظه (۱)

تمجيد‌های مورد ترديد

آخر اشتباه من کجاست؟

ترس مردان از احساسات

دو تا در عشق کافی نيستند

شما یك ایمیل جدید دارید

ای لحظه، بمان!

حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!

هنر دعوا کردن (۲)

هنر دعوا کردن(۱)

کافکای عاشق پیشه

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۳): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

خوشبختی دوستی واقعی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۲) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۱) : پدوفيلی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی

وحشت زده

قویترین میل جهان

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • August 2004  
  • September 2004  
  • October 2004  
  • November 2004  
  • December 2004  
  • January 2005  
  • February 2005  
  • March 2005  
  • April 2005  
  • May 2005  
  • July 2005  
  • August 2005  
  • September 2005  
  • October 2005  
  • November 2005  
  • December 2005  
  • February 2006  
  • March 2006  
  • May 2006  
  • July 2006  
  • September 2006  
  • November 2006  
  • December 2006  
  • January 2007  
  • February 2007  
  • March 2007  
  • April 2007  
  • May 2007  
  • September 2007  
  • October 2007  
  • February 2008  
  • May 2008  
  • July 2008  
  • August 2008  
  • November 2008  
  • February 2009  
  • March 2009  
  • May 2009  
  • September 2010  
  • April 2011  
  • April 2012  
  • July 2013  
  • May 2014  
  • November 2014  
  • December 2014  
  • February 2015  
  • March 2015  
  • July 2015  
  • August 2015  
  • November 2015  
  • December 2015  
  • February 2016  
  • August 2016  
  • February 2017  
  • May 2017  
  •