۲۰ شهریور، ۱۳۸۹



وقتی عاشق کسی هستیم، دلمان می خواهد که او تمام مدت کنارمان باشد. تاثیرات بیرونی برایمان خوش آیند نیستند. از روی حسادت و ترس از دست دادن محبوب، تمایل داریم آن نیروی سوم تهدید کننده را خارج نگه داریم- که می تواند یک انسان دیگر، یا حتی کاری باشد که معشوق ما با شور و علاقه دنبال می کند. اینکه معشوق ما بدون آن نیروی سوم، از ارزشش کم می شود، برایمان بیشتر مواقع خیلی دیر روشن می شود.

فرهنگ تاثير گرفته از مسيحيت مغرب زمين، هميشه تمایلی به دواليته داشته است: سياه و سفيد، بالا و پايين، بد و خوب، زن ومرد، بهشت و جهنم. و به همين ترتيب که نگاه ما عادت به رابطه تر و تميز و مرتب شده اين تضادها دارد، عشق نيز برايمان رابطه بين دو انسان است. حد اقل اين نظری است که در طی هزاران سال، که داستانهای عاشقانه هميشه به يک شکل تعریف شده اند، ساخته شده است. اين داستانها به ما می گويند به محض اينکه نفر سومی وارد بازی می شود، عشق در خطر فروپاشی قرار می گيرد. مانند داستان گوته: "فاميلهای انتخابی" (نمی دانم این ترجمه درست باشد یا نه-شبنم) ، رمانی که فروپاشی آرام يک ازدواج با راه يافتن نفر سوم به رابطه را شرح می دهد، با پيش گويی اين واقعه آغاز مي شود: "متاسفانه من موردهای بسياری را می شناسم که رابطه ای که به نظر پايان نيافتنی و محکم می رسيد، به دليل حضور گهگاه سومی به تباهی کشيده شد و آن دو که زمانی به زيبايی پيوند خورده بودند، به برهوت بی پناهی رانده شدند"

سوال اما اين است که داستانهايی از اين قبيل، تا چه حد بر روی خاصيت نابود کننده آن سومی تمرکز کرده اند. البته تقريبا تمام انسانها با حسادت ، و ترس از دست دادن محبوب عکس العمل نشان می دهند، وقتی که او توجه خود را به آن ديگری مرموز متوجه می کند، و ترس از "رانده شدن به برهوت بي پناه" گاهی چنان قوی است که اين عکس العملها شکلی بيمار گونه به خود مي گيرند. اما آيا نمی تواند اينگونه باشد که حسادت هیستریک ما، دقيقا همان عامل پايه ای که عشق را اصولا ممکن می کند را از بين مي برد؟ آیا نمی تواند اینگونه باشد که آن ديگري، نه يک خطر، بلکه در سطح عميقتری از شرطهای لازم عشق است؟ سوالاتی از اين قبيل، چشم انداز تازه ای به روی سنت مغرب زمين، و به روی رابطه دو سويه باز کرد.

اگر به عنوان مثال به مسيحيت نگاه کنيم، نقش شخصیت سوم در آنجا نقش مهمی را بازی می کند. آنجا که عقيده دارد -هر چند که سر آن اختلاف نظر باشد- که خدا تنها با وجود پيش زمينه سه گانه اش، می تواند خدای عشق باشد. اگر خدا تنها يک نفر بود، عشق او نمی توانست قبل از خلقت وجود داشته باشد، چرا که عشق هميشه نياز به معشوق دارد. پس خدا نه تنها احتياج به پسرش عيسی داشت، بلکه به روح القدس نيز ، که تنها از طريق او عشق خداوندی می تواند خود را به عنوان عشقی جاویدان بنمایاند.


البته شاید این به نظر دور از دنیا آید، چرا که عشق زمینی به متافیزیک و جاودانگی ربطی ندارد! اما با این وجود...آيا هیچوقت برای ما اينطور نبوده است؟ نياز به سمبليزه کردن عشقمان در يک شخص/یا چیز سوم و به اين ترتيب جاودانه ساختن آن؟ وقتی دو نفر ازدواج می کنند يا بچه دار می شوند، چه می کنند؟ آنها عشق خود را وارد یک مقوله سوم (ازدواج) يا شخص سوم (فرزند) می کنند که از آن طريق ، عشقشان را با دنيا در ميان بگذارند، که در مورد دوم، حتی از مرز زندگی خودشان نيز فراتر می رود.

روح القدس، تنها در رابطه با عشق خداوندی نقش آن نفر سوم را بازی نمی کند، بلکه همینطور در رابطه با تولد مسیح. از آنجا که روح القدس، کسی است که عیسی را به وجود آورده است، پس در مقابل همسر قانونی مریم قرار می گیرد و هر چقدر هم که صحبت از دریافت عیسی بدون هم آغوشی است، اما با این وجود، این عمل، خلاف واضحی است بر سوگند نامه ازدواج. اما در انجیل، در مورد این مساله نه تنها سکوت نمی شود، بلکه از آن به عنوان امر و دستوری خدایی یاد می شود. در مقابل این سوم بزرگ-روح القدس- همسر قانونی و زمینی مریم رنگ می بازد ، البته حضور دارد، اما کمرنگ و تنها در نقشی جانبی.

اگر این ساختار را به رابطه های امروزی ربط دهیم، به نظر نزدیک می آید که معشوق پنهانی را، هم نقش روح القدس ببینیم، که با حضور دست نیافتنیش، قدرت جذابیت زیادی دارد و عرصه را بر رقیب خود تنگ می کند. اما شاید آن سومی، یک رقیب نیست، بلکه در واقع نوعی مکمل بنیادی است- به هر حال خانواده ،با وجود حضور او، هنوز پا بر جاست. آیا اینطور نیست که آن سومی در اصل نه یک معشوق، که یک تجسم رویاست، یک فانتزی که حفره ای را پر می کند، حفره ای که در هر رابطه عاشقانه، دیر یا زود پدید می آید؟ وقتی به عنوان مثال دعوا یا اختلافی در رابطه پیش می آید، یا نارضایتی و نا ارضایی وجود دارد، ناگهان یاد عشق قدیمی خود، یا شخصی که او را تحسین می کنیم می افتیم، و بعد تصور می کنیم که این مشکل با او هرگز پیش نمی آمد. و در این لحظه، رویای عشق کامل را در سر می پرورانیم، عشقی که ما را پر کند ، عشقی که با رسیدن به آن دوباره کامل شویم.

اما یک چنین وحدتی ظاهرا یک توهم است؛ آیا دقیقا همین نا کامل بودن عشق نیست که در ما آرزو، رویا، هوس- و همراه اینها: زندگی- را زنده می کند؟ آرزوها و رویاهای ما آن زمانی تمام می شوند که مرده باشیم. و شاید دقیقا به این دلیل است که آن سومی، ما را در نهایت از رابطه مان دور نمی کند، بلکه بر عکس آنرا زنده می کند. چرا که آن سومی ایده آل شده، همان فانتزی است ، همان تصور رویایمان، که به ما نشان می دهد که هنوز زنده هستیم، که هنوز چیزی می​خواهیم. این خواستن، این هوس بالاتر از آن چیزی است که در زندگی در دست داریم، چرا که اگر اینطور نبود ، به سکون مطلق می رسیدیم. و از این نگاه، آن سومی، خطری برای عشق نیست، بلکه بیشتر نشانه ایست برای یک آرزو، آرزویی که به جای عقب رانده شدن، باید بارور شود، انگیزه ای است، که یا می تواند در رابطه تاثیر بگذارد، یا در کار یا زایش هنر.

مسیحیت تنها حوزه ای نیست که در آن شخص/نیروی سوم نقش مهمی بازی می کند. در روانکاوی فروید که نظریه های او بزرگترین تاثیرها را در دنیای مدرن و تصویر انسان داشته اند نیز از یک رابطه سه گانه در عشق صحبت می شود. نظریه عقده ادیپ بر این مبناست که انسان در دوران کودکی در یک موقعیت رقابت مشکل ساز قرار می گیرد. فروید در نوشتارش بیشتر موقعیت فرزند پسر را مورد توجه قرار داده است. او می نویسد پسر کوچک، مادرش را بیش از هر چیز در دنیا می خواهد، و از سوی پدر دایم به محدوده های خود رانده می شود و او "مجبور" می شود که در طی دوران تکامل خود ابژه های اجازه یافته دیگری را جایگزین مادر سازد. اما تا آن زمان، رابطه او با پدر دو گانه است، از سویی او را تحسین می کند و دوست دارد، از سویی دیگر اما از او متنفر است و ناخود آگاه فانتزیهای مرگ او را در سر می پروراند، دقیقا به همان دلیلی که او را تحسین می کند (او تنها کسی است که به ابژه عشق او یعنی مادر دسترسی دارد) . اما آیا این ممنوعیت، عشق و علاقه او را به مادر کم می کند؟ یا بر عکس، آنرا بیشتر شعله ور می سازد؟

برگردیم به انجیل آنجا که آپوستل پاول در نامه "رومی" خود می نویسد: "من چیزی از هوس نمی دانستم، تا زمانی که قانون گفت نباید هوس داشته باشی! آنگاه که گناه از سوی قانون جایی برای حضور پیدا کرد، هوس را نیز در من زایید، چرا که گناه بدون قانون مرده بود". میل، با قانون از بین نمی رود بلکه بر عکس، با این ممنوعیت از نو زاده می شود. مادر برای پسر کوچک قابل پرستش می شود، چون از سوی قانون پدر، به دور دست رانده شده است. این دوری، میل فرزند را هر چه بیشتر می پروراند ، میلی که بزرگتر و قویتر می شود، ابژه عشق در نوری پررنگ می درخشد و هر چه بیشتر دست نیافتنی تر، خواستنی تر می شود. ستاره روی صحنه، دوست دختر دوستمان...در بسیاری از این موارد، این عنصر خارج از دسترسی بودن، در خواستنی بودن آنها نقش دارد.

اما حتی در موقعیتهایی که به ظاهر ممنوعیتی در آنها وجود ندارد، این موضوع با نگاهی دقیقتر نقش بازی می کند. وقتی ما به شخص مورد علاقه مان برای اولین بار جسما نزدیک می شویم، هیجانی شدید، تحریک آمیز و بی نظیر را تجربه می کنیم، یک جور لرزش اعصاب، که معمولا زمان انجام دادن کاری ممنوع یا حد اقل خطرناک انرا تجربه می کنیم. اما آیا واقعا هیچ نوع ممنوعیتی در میان نیست وقتی با کسی که ماهها، هفته ها، روزها یا حتی برای چند ساعت شیفته اش بوده ایم، ناگهان رابطه ای جنسی داریم؟ آیا این تحریک آمیزی شدید اولین باری که از این مرز رد می شویم،از اینجا سر چشمه نمی گیرد که معشوقمان، ما را نا خود آگاه به یاد ابژه هوس ممنوعه مان می اندازد؟ از نظر فروید دقیقا همین اتفاق می افتد، او عقیده دارد که به همین دلیل است که بسیاری از انسانها، مشکل دارند با اینکه ورود میل و هوس سکسوال را به خود اجازه دهند. او می نویسد که این ممنوعیت (ناخود آگاه)، در بعضی از زندگی بزرگسالان هنوز بسیار قوی است و برای همین برای آنها لازم است که محبوب خود را -همانند زمانی مادر خود-با هوس و میل جنسی خود "آلوده" نکنند. زندگی عشقی این افراد، همیشه در دو راه جدا از یکدیگر است، آنجا که دوست دارند، نمی توانند هوس داشته باشند و آنجا که هوس داشته باشند قادر به دوست داشتن نیستند.

اما آیا برای ما معمولا مورد بر عکس آن آشنا تر نیست؟ آیا ما دقیقا با این مشکل رو به رو نیستیم که معشوقمان با گذشت زمان برایمان (از لحاظ کشش جنسی) بدیهی می شود؟ آن
ممنوعیت، که برای بار اول، یا دوم، یا بیستم ما را آنچنان مجذوب او می کرد، با گذشت زمان، با عادت، با در دست بودن زیادی کنار زده می شود. بعد از مدتی بدن او را از حفظ می شویم، می دانیم اگر الان به اینجا دست ببریم این اتفاق و آن اتفاق می افتد و به غیر از این هم همه چیز معمولی تر می شود. روی میز اطاق خواب، دسته کتابهای نا مرتب ریخته شده، صبحانه همیشه همان چیز است، لباس خانه قبل از اینکه جذاب باشد، راحت است، و در حمام معمولا باز است. فروید می نویسد: " به آسانی می توان دریافت، که ارزش روانی عشق ورزی، کاهش میابد، وقتی که ارضا به راحتی و زیاد در دسترس باشد. برای بالا بردن میل جنسی، احتیاج به یک مانع است و انسانها در تمام دوران، آنجا که مانعهای طبیعی کافی نبوده اند، مانعهایی با دست خود به وجود آورده اند که بتوانند از عشق لذت ببرند." بر طبق این ایده فروید، موضوع پس اینجاست که آن مرزی، که دیگری در آن جذاب و دور از دسترس است را حفظ و نگهداری کرد، و با تمام صمیمیت و آشنایی، دیگری را به عنوان موجودی ممنوع و قابل پرستیدن حفظ کرد. چرا که تنها در برابر کمی ناتوانی، میل و هوس می تواند به وجود آید یا دوباره و دوباره تازه شود.
خوب اینکار با حرف راحتتر است تا در عمل! چرا که معشوق را در نقطه قابل دوست داشتن و پرستیده شدن نگه داشتن، نیازمند به این است که آن سومی مزاحم کنار زده نشود. وقتی دیگری را دوست داریم، می خواهیم او را در کنار خود نگه داریم و در برابر تاثیرات بیرونی به شدت عکس العمل نشان می دهیم و سعی می کنیم آن سومی را-حالا چه شخص سوم باشد، چه حتی کاری که معشوقمان با شور دنبال می کند-کنار بزنیم تا تنهایی صمیمی مان دوباره باز گردد. اینکه معشوق ما بدون آن سومی از ارزشش کم می شود را گاهی خیلی دیر متوجه می شویم.

در حالیکه تجربه به کرات نشان داده است که آتش علاقه ما زمانی که توجه سومی را به معشوقمان در می یابیم، دوباره از نو روشن می شود. وقتی می فهمیم که رقیبانی وجود دارند که به دنبال ابژه عشقی ما هستند. آنگونه که رولاند بارتز (Roland Barthes) فیلسوف فرانسوی در کتاب خود با عنوان:"اصول زبان عشق" می نویسد، به عشقمان تمایل پیدا می کنیم، چون یکی دیگر به ما نشان داده است که او قابل دوست داشتن و هوس ورزیدن است. او می گوید که ما همینطور از روی باد هوا عاشق نمی شویم، بلکه تحت تاثیر اطرافیانمان، آن سومی قرار می گیریم.و هر چقدر نظر مثبت بیشتری نسبت به معشوقمان از سوی دیگران وجود داشته باشد، او در نظر ما خواستنی تر می شود. از این جهت، عشق همانقدر به ارزشها و مقیاسهای جامعه وابسته است که به آن سومی، که تجسم آن ارزشها و مقیاسهاست.

شخصیت سومی در عشق حاضر تر از آن است که ما فکر می کنیم-بله، حتی یکی از پایه های آن است. کافی است یکبار از خود سوال کنیم آیا اگر دو نفر جدا از همه آدمهای دیگر، یا تنها در یک جزیره زندگی کنند، می توانند نسبت به هم احساس عشق و هوس کنند؟ چه بر سر عشق می آمد اگر ما انتخابی نداشتیم، مقایسه ای نداشتیم، و اگر دوباره و دوباره به مرزهای آن نمی رسیدیم؟ حتی آدم و حوا هم باید اول از بهشت رانده می شدند قبل از اینکه پسرهایشان را به دنیا آورند. چرا که اگر دو نفر چیزی بین خود نداشته باشند-حتی اگر ان چیز برگهای درخت باشد- نمی توانند یکدیگر را به درستی کشف کنند و دریابند.

نویسنده: سونیا فلاسپولر (Svenja Flaßpöhler)، متخصص فلسفه درباره پورنوگرافی و سابژکت مدرن.
از مجله روانشناسی امروز (psychologie Heute)

 
Home
Email
 
 
 

در باب همدلی

دام هارمونی (۲)

‌دام هارمونی (۱)

سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟

آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!

هنر با خود تنها بودن

چطور با موفقیت شکست بخوریم

هنر معذرت خواهی (۲)

هنر معذرت خواهی (۱)

ترس از رابطه (۲)

ترس از رابطه (۱)

دام کمال‌گرايی (۲)

دام کمال گرایی(۱)

خشونت خانگی علیه زنان

از خاطره و حافظه (۱)

تمجيد‌های مورد ترديد

آخر اشتباه من کجاست؟

ترس مردان از احساسات

دو تا در عشق کافی نيستند

شما یك ایمیل جدید دارید

ای لحظه، بمان!

حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!

هنر دعوا کردن (۲)

هنر دعوا کردن(۱)

کافکای عاشق پیشه

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۳): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

خوشبختی دوستی واقعی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۲) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۱) : پدوفيلی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی

وحشت زده

قویترین میل جهان

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • August 2004  
  • September 2004  
  • October 2004  
  • November 2004  
  • December 2004  
  • January 2005  
  • February 2005  
  • March 2005  
  • April 2005  
  • May 2005  
  • July 2005  
  • August 2005  
  • September 2005  
  • October 2005  
  • November 2005  
  • December 2005  
  • February 2006  
  • March 2006  
  • May 2006  
  • July 2006  
  • September 2006  
  • November 2006  
  • December 2006  
  • January 2007  
  • February 2007  
  • March 2007  
  • April 2007  
  • May 2007  
  • September 2007  
  • October 2007  
  • February 2008  
  • May 2008  
  • July 2008  
  • August 2008  
  • November 2008  
  • February 2009  
  • March 2009  
  • May 2009  
  • September 2010  
  • April 2011  
  • April 2012  
  • July 2013  
  • May 2014  
  • November 2014  
  • December 2014  
  • February 2015  
  • March 2015  
  • July 2015  
  • August 2015  
  • November 2015  
  • December 2015  
  • February 2016  
  • August 2016  
  • February 2017  
  • May 2017  
  •