۲۴ بهمن، ۱۳۹۵



فریتز برایتهایت (Fritz Breithaupt) استاد ادبیات آلمانی، ادبیات تطبیقی و علوم شناختی است. به تازگی کتاب او با نام "سویه ی تاریک همدلی" چاپ شده است.

مجله روانشناسی امروز: مدتی‌ پیش باراک اوباما در مورد مردم آمریکا گفت، آنچه آن‌ها پیش از هر چیزی کم دارند همدلی (ایمپتی) است و بدون آن انسانیت در خطر است. آیا شما این گفته را تائید می‌کنید؟

فریتز برایتهاپت: نه، این به نظر من ساده‌بینی‌ است. ما از "همدلی"  توقعی بیش از اندازه داریم، در آن چیزی شبیه یک ضمانت بی‌ قید و شرط برای انسانیت و صلح می‌‌بینیم. اما با این کوته نظری مسائل را سخت‌تر می‌‌کنیم. چون همدلی‌ به تنهایی به هیچوجه تضمینی برای رفتار اخلاقی‌ انسان‌ها نیست.

ر.ا.: چطور ممکن است؟ بر اساس تحقیقات عصب‌شناسان و روان‌شناسان، همدلی به عنوان یکی‌ از با ‌‌ ارزش‌ترین توانائی‌های ما شناخته می‌‌شود. حتا "آموزش همدلی" به شکل علمی‌ وجود دارد.

برایتهایت: بله، اما بر مبنای تحقیقات اخیر این را نیز می‌‌دانیم که انسان‌هایی‌ که با ضعیفان همدلی‌ دارند، لزوما فعال و یاری‌دهنده نمی‌‌شوند. همدلی اغلب احساسات بیشتری را در یک موقعیت تزریق می‌‌کند، به طوری که خطر تشدید اختلافات  یا نوعی بی‌‌فکری به وجود می‌‌آید. این اثرات جانبی حس همدلی بسیار گسترده است. و این تازه تمام ماجرا‌ نیست: از حس همدلی می‌‌توان به شکلی‌ هدفمند و کاملا مخرب استفاده کرد. کسی‌ که می‌‌خواهد دیگران را دستکاری یا زخمی کند یا به شکلی‌ سادیستی آزار دهد، نیاز به توانائی هم‌حسی بالایی‌ دارد. وقتی‌ که موضوع بر سر همدلی است، به آسانی فراموش می‌کنیم که هر توانائی، سویه‌ی تاریک و مخرب نیز دارد.

ر.ا.: چرا  ما در همدلی تنها خوبی‌ و امیدواری می‌‌بینیم؟

برایتهایت: این واقعیت دلایل تاریخی‌-فرهنگی دارد. مطرح شدن و رواج همدلی از ۲۵۰ سال پیش، هنگامی که انسان‌ها برای اولین بار خود را به عنوان فرد شناختند آغاز شد. آنها شروع کردند به گفتن اینکه ما با هم تفاوت داریم، و به این آگاهی‌ تازه به دست آمده از خود، افتخار می‌‌کردند. اما به زودی نیز روشن شد: اگر ما با هم متفاوت هستیم، به چیزی احتیاج داریم که این شکاف را پر کند. ناگهان آن چیزی که ما امروز همدلی می‌‌نامیم - پیشتر "همدردی" نامیده می‌‌شد- ارزشمند شد، پرورش یافت و ارتقا داده شد. مثلا در ادبیات، رمان‌ها به گونه‌ای نوشته شدند که خواننده بیشتر بتواند با شخصیت‌های داستان هم‌ذات‌پنداری کند. روشن است که همدلی برای نوع بشر بسیار کارآمد بوده است: ما می‌‌توانیم یکدیگر را بفهمیم، می‌‌توانیم با یکدیگر ارتباط و همکاری داشته باشیم. تمامی این‌ها بسیار ارزشمند است. اما همدلی دوای همه دردها نیست. ما امروزه به این خاطر که همدلی را دائم در جایگاه بالاتری قرار می‌‌دهیم، خسارتهای زیادی به بار می‌‌آوریم.

ر.ا.: در زندگی‌ روزمره کجا با همدلی به خود یا دیگران آسیب می‌‌رسانیم؟

برایتهایت: تا وقتی‌ که ماجرا‌ مربوط به دو نفر است، همدلی کارکرد خوبی‌ دارد. اما به محض اینکه پای فرایند‌های پیچیده اجتماعی به میان می‌‌آید، به سرعت شکست می‌‌خورد. حتا در یک تیم‌ با سه یا چهار همکار، همدلی بیش از حد می‌‌تواند پیامد‌های منفی‌ داشته باشد. وقتی‌ که  دو نفر از اعضای این گروه با هم اختلاف پیدا می‌‌کنند، اعضای دیگر گروه به عنوان موجودات همدل، در جبهه‌ یکی‌ از طرفین دعوا قرار می‌‌گیرند، با این احساس که نمی‌‌خواهند او را در چنین موقعیتی تنها بگذارند. اما در حقیقت اتفاق دیگری افتاده است، و آن اینکه این افراد به دلیل این جبهه‌گیری آشکار- معمولاً هم بدون تامل و غریزی- به اختلاف بین آن دو نفر دامن زده و شکاف بین آن‌ها را عمیق‌تر کرده اند.

ر.ا.: همدلی باعث تقویت اختلاف‌ها می‌‌شود؟

برایتهایت: بله، هم در سطح فردی و هم اجتماعی. حتا می‌‌توانم ادعا کنم که تروریست‌ها نیز در نهایت از روی همدلی عمل می‌‌کنند. آنها جبهه‌گیرانی افراطی هستند که در کنار نفرت از یک گروه (مثلا غرب)،  از روی همدلی سرکشانه نسبت به گروه خودی که آن را خسارت دیده می‌‌بینند، عمل می‌‌کنند. بدون در نظر گرفتن حس همدلی، رفتار آنان قابل توضیح نمی‌‌بود. در واقع ما می‌‌دانیم که احساسات زیاد از حد، اختلافات را بر می‌‌انگیزند. با این وجود به حس همدلی بدون انتقاد نگاه می‌‌کنیم. این نکته نیز مساله ساز است که همدلی خطاپذیر است: ما به شکل واکنشی، تمایل به همدلی با جبهه‌ فرو دست و قربانی فرضی‌ داریم.

ر.ا.: آیا همدلی با فرودستان کار درستی‌ نیست؟

برایتهایت: به عنوان یک دستاورد فرهنگی، این رویکردی با ارزش است. در دوران باستان، فرد شکست خورده در یک نبرد در بیشتر مواقع نمی‌‌توانست انتظار کمکی‌ داشته باشد. حماسه‌ها به این شکل تعریف می‌‌شدند که یک نفر یا قهرمان بود یا بازنده‌ای که می‌‌بایست تسلیم سرنوشت خود شود. چه خوب است که امروزه در این مورد به گونه دیگری نگاه می‌‌کنیم. اما همدلی با "قربانی" به عنوان یک اصل بی‌ قید و شرط  مهلک است، چرا که بازنده یا فرودست لزوما همیشه محق نیست. و نیز به این دلیل که امروزه انسان‌های زیادی وجود دارند که آنقدر قوانین همدلی را خوب می‌‌شناسند که بتوانند آگاهانه از آن استفاده کنند. مناظره‌های تلویزیونی سیاستمداران، رقابت‌های حساب شده بر سر جذب حس همدلی مخاطبان هستند. آنها ترفند‌ها را می‌‌شناسند، کسی‌ که مورد حمله قرار می‌‌گیرد، محبوب قلبها می‌‌شود و می‌‌تواند با چنین صحنه‌سازی نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کند. بنابراین توصیه نمی‌‌شود که هر حس همدلی را کورکورانه دنبال کنیم.

ر.ا.: آیا  مشکل ما بیشتر از اینکه کمبود همدلی باشد، همدلی زیادی است؟

برایتهایت: به هر حال اینگونه نیست که همدلی زیاد، به معنای کمک زیاد باشد. من در کتابم انسان‌ها را "بیش- همدل"  نامیده‌ام. این را به خوبی‌ در این واقعیت می‌‌توان دید که انسان‌ها به طور متوسط روزی چهار تا شش ساعت را صرف داستان‌ها و احساسات دیگران می‌‌کنند، در فیلم‌ها، کتابها، و روایت‌هایی که برای هم بازگو می‌‌کنیم. ما عاشق این روایت‌ها هستیم. اینکار به‌خودی‌خود چیزی مثبت است، به خصوص وقتی‌ که در موقعیت‌های خیالی حس همدلی را تجربه می‌‌کنیم. مشکل از آنجا شروع می‌‌شود که در برابر درام‌های واقعی‌ اجتماعی، تنها با حس همدلی واکنش نشان می‌‌دهیم. وقتی‌ که آنگلا مرکل در سپتامبر ۲۰۱۵ تصمیم به باز کردن مرز‌ها گرفت، موج همدلی عظیمی‌ به حرکت افتاد. مردم با هیجان پای تلویزیون‌ها نشستند، برای استقبال به ایستگاه‌های قطار رفتند و واژه "فرهنگ خوشامدگویی"شکل گرفت. شرکت مردم بسیار بالا بود، اما به نظر من "خوبی‌" زیادی بود.

ر.ا.: می‌خواهید بگویید که خوشامدگویی مردم آلمان صادقانه و درست نبود؟

برایتهایت: نه به هیچ وجه. این تپش برای کمک‌رسانی عالی‌ است. و ابراز صادقانه همبستگی با مهاجران نیز همینطور. من همچنان و کاملا عقلانی معتقدم که باز گذاشتن مرزها کار درستی‌ است. اما در عین حال فکر می‌‌کنم که ما مقداری از حس همدلی خود نشئه شده بودیم. به همین دلیل هم عاشق همدلی هستیم، چون حس خوبی‌ به ما می‌‌دهد. اما آیا منظورمان واقعا مهاجران بودند؟ من مطمئن نیستم. دیده شده است که در شرایط بحرانی، مردم بیشتر با امدادرسانان حس همدلی دارند، چون همدلی با قربانیان برای‌شان بسیار ناخوشایند است. این ممکن است باعث شود که حس همدلی زیاد، انگیزه برای تلاش واقعی‌ را سرکوب کند. انگار که همذات‌پنداری با مددکاران دیگر کافی‌ بوده باشد.

ر.ا.: و این خوشوقتی از حس همدلی خود، مضر است؟

برایتهایت: همدلی نشئه‌وار و هدایت‌نشده خطرناک است. و می‌‌تواند به راحتی و ناگهان تغییر شکل دهد. (به طور مثل) انسان‌ها از اینکه دیگران کمک آنها را- طوری که آنها می‌‌خواهند - قبول نکنند، عصبانی‌ می‌‌شوند. کسی‌ که حس همدلی زیادی به خرج داده، تصور می‌‌کند که هزینه زیادی کرده است و بعد از اینکه همه چیز آن طور که او می‌خواسته پیش نرفته است سرخورده می شود. آن لحظه که درگیر شدن با مهاجران به طور واقعی‌ شروع شد، بسیاری از مردم دیگر شرکت نداشتند.

ر.ا.: چه شکلی‌ از همدلی  می‌‌تواند مفید باشد؟

برایتهایت: من فکر می‌‌کنم همدلی وقتی‌ می‌‌تواند کمک کند که همراه با این خواسته باشد که خودمان را در یک موقعیت کاملا مشخص  به جای دیگری بگذریم و سعی‌ کنیم او را بفهمیم. این یک پروسه احساسی‌، ادراکی، همراه با کنجکاوی و فروتنی است. وقتی‌ در همسایگی‌مان مهاجرانی خانه دارند که رفتارشان برای‌مان غریب و خارج از انتظار است، می‌‌توانیم از حس همدلی استفاده کنیم و سعی‌ کنیم به سوی دیگران برویم و آنها را بفهمیم، هر چقدر هم که سخت باشد.

ر.ا.: چطور می‌‌توانیم این گونه هدایتِ حس همدلی را یاد بگیریم؟

برایتهایت: برای شروع خوب است این را برای خودمان آگاهانه کنیم که حس همدلی ما بسیار به بیراهه می‌‌رود و ما می‌‌توانیم و می‌بایست که به آن جهت دهیم. گاهی جلوی آنرا بگیریم برای اینکه به دام ترفندهای ایمپتی نیافتیم، گاهی کاملا خاموش‌اش کنیم و گاهی دوباره به آن تلنگر بزنیم. به عنوان یک محقق فرهنگی‌،  حیطه ادبیات و داستان را محل خوبی‌ برای تمرین اداره حس همدلی می‌‌دانم، جایی‌ که می‌‌شود با شخصیت‌های داستان و مشکلات‌شان هم‌ذات‌پنداری کرد. در تراژدی و درام می‌‌توانیم شرایط را راحت‌تر و بهتر درک کنیم تا زندگی‌ پیچ در پیچ خودمان. به خصوص اگر داستان‌ها یک آغاز و یک پایان داشته باشند، خواننده می‌‌تواند تمرین کند که همدلی خود را به سوی سرنوشت شخصیت داستان هدایت کند و بعد آنرا باز پس بگیرد. به این طریق برای خود این را درونی‌ می‌کنیم که اجازه داریم برای مدتی‌ همدلی داشته باشیم و باز روی برگردانیم. فکر می‌کنم این تمرین خوبی‌ است برای اینکه خودمان را در احساس همدلی کاملا از دست ندهیم.

ر.ا.: آیا این خطری جدی محسوب می‌‌شود که خود را در احساس همدلی خودمان  گم کنیم؟

برایتهایت: این بزرگترین و روزمره‌ترین خطر حس همدلی است. هر انسانی‌ در زندگی‌ این را تجربه کرده است که خودش را از فرط همدلی گم کند. اغلب حتا در مغایرت با عقلانیت.

ر.ا.: می‌ توانید مثالی بزنید؟

برایتهایت: در روانشناسی پدیده‌ای به نام سندرم استکهلم را می‌شناسیم. این واژه در اصل رفتار غیر منطقی‌ گروهی از قربانیان گروگان‌گیری را توصیف می‌‌کند که آنقدر با گروگان‌گیران خود حس همدلی پیدا کردند که از آنها دفاع کرده و حتا از آنان تجلیل کردند. امروزه این واژه در مورد انسان‌هایی‌ که با استبداد احساس همبستگی‌ و همدلی می‌‌کنند هم استفاده می‌‌شود. مثال دیگر زنی‌  که از همسرش خشونت می‌‌بیند و او را "می‌‌فهمد"، از او دفاع و اطاعت می‌‌کند. یا کارمندانی که همیشه از رئیس بی‌انصاف و مقتدر خود قدردانی‌ می‌‌کنند. همه اینها مثال‌هایی  هستند برای انسان‌هایی‌ که از فرط همدلی، نیازها و مسائل خود را از یاد برده‌اند و خود را،  دست کم تا حدی، در خدمت همنوعان  ستمگر خود در آورده‌اند.

ر.ا.: بنابر این ما آزادتر هستیم اگر حس همدلی خود را بیشتر در اختیار بگیریم؟

برایتهایت: بله، من اینطور فکر می‌‌کنم.  فایده‌یِ کمی‌ خودمحوری، کمی‌ دوست داشتن خود این است که باعث می‌‌شود انسان‌هایی با اعتماد به نفس و کمتر وابسته باشیم. هر چه باشد از زمانه‌ای که ما خود را با جان و دل در اختیار قدرتمندان مستبد قرار دادیم، زمان زیادی نگذشته است.(منظور حزب نازی است - مترجم)

ر.ا.: شما از مقتدران و مستبدان گفتید، آیا آنها کسانی هستند که حس همدلی را نمی‌‌شناسند؟

برایتهایت: مدت‌های زیادی تصّورمان این بود که آنها انسان‌های خودشیفته‌ای هستند که میزان حس همدلی در آنها بسیار پایین است. اما این تصور درست نیست. نارسیست‌ها احتیاج به کسانی دارند که با ضرباهنگ آنان هماهنگی داشته باشند. به این دلیل تا حدی قادر به همدلی با دیگران هستند (برای اینکه بتوانند آنها را با خود همراه کنند)، اما تنها تا زمانی که حس خوب خودشان تامین شود. حتا در مورد انسان‌هایی‌ که در تشخیص بالینی به عنوان "غیر اجتماعی" شناخته می‌شوند، همدردی نداشتن تنها بخشی از مشکل آنها است. گزارش‌هایی‌ موجود است از زندانیانی که دوره‌ای از آموزش همدلی را گذراندند. نتیجه این آموزش‌ها تامل‌برانگیز بود. تعداد زیادی از آنها البته حس هم دردی را یاد گرفتند، اما از آن برای سو‌ استفاده بیشتر از دیگران استفاده کردند. و این مثال نیز نشان می‌‌دهد: همدلی اولین قدم است، اما چاره مشکلات نیست. تنها زمانی که ما احساس مسئولیت پیدا کنیم، می‌‌توانیم همدلانه عمل کنیم.

خلاصه‌ای از مصاحبه آنه اتو(Anne Otto) با فریتز برایتهایت 
  روانشناسی امروز،  فوریه ۲۰۱۷( Psychologie Heute, Februar 2017)




۲۵ مرداد، ۱۳۹۵



چطور درست نقد کنیم

نقد کردن برای بسیاری از ما کار مشکلی‌ است که دلیل‌های مختلفی دارد: ترس اینکه مجاز به این کار نباشیم، یا ترس از اینکه در پی‌ آن خود نیز مورد انتقاد قرار بگیریم، یا نگران واکنش طرف مقابل هستیم. گاهی می‌خواهیم درگیر بحث یا درگیری با طرف مقابل نشویم، یا فکر می‌کنیم از پس آن بر نمی‌‌آییم. شاید فکر می‌کنیم نمی‌‌توانیم نقدمان را به شکل درستی‌ صورت‌بندی و فرموله کنیم...اما در تعامل با دیگران این مهم است که بتوانیم درباره چیزهایی‌  که به نظرمان درست نمی‌‌آیند یا دوست داریم تغییر کنند صحبت کنیم. این مساله، هم در مورد زندگی‌ شخصی‌ و هم زندگی‌ اجتماعی صادق است. اما نقد درست چگونه است؟

 -با نکته مثبت شروع کنید: صحبت را با آن بخش از رفتار یا شخصیت طرف مقابل که برای‌تان مثبت است شروع کنید. به این شکل برای دیگری بسیار آسان‌تر است که نقد یا پیشنهاد شما را بپذیرد.

-درک خودتان را انتقال دهید: بهتر است نقد را با کلمه "من" شروع کنید تا خطاب "تو"/"شما". توضیح دهید که درک و حس شما از مساله چگونه بوده است. نقدی که به شکل مساله شخصی‌ فرموله شده باشد، راحت‌تر پذیرفته می‌‌شود. مثلا می‌‌توانید بگویید: " من نمی‌‌توانم جریان را دنبال کنم چون سندی از آن ثبت نشده است"،  به جای گفتن: " تو هیچوقت اسناد را جمع آوری نمی‌‌کنی‌."

-اثر رفتار او بر شما: توضیح دهید که حال شما بر اثر رفتار او که به آن نقد دارید چگونه است. مثلا: "وقتی‌ تو صدایت را بلند می‌‌کنی‌، من احساس می کنم که تهدید شده‌ام."

-به او شانس پاسخ گفتن بدهید: به طرف مقابل فرصت بدهید حرف‌اش را بزند و پشت سر هم او را "بمباران" نکنید. پذیرفتن یک نقد یا پیشنهاد خیلی‌ آسان‌تر است تا وقتی‌ که فرد با کوهی از انتقادات روبه‌رو شود. و مهمتر از آن: به پاسخ او به درستی‌ گوش دهید!

-یک پایان مثبت پیدا کنید: سعی‌ کنید صحبت را با یک توافق، با یک تحسین یا ترغیب پایان دهید، مثلا: "خوشحالم که تونستیم درباره‌اش حرف بزنیم". برای فرد مقابل، پذیرفتن نقد و ادامه خوب رابطه راحت‌تر می‌‌شود. 

وقتی‌ حرف خود را به کرسی می‌‌نشانید، مهم است که به افق اثر مثبت بلند مدت آن چشم داشته باشید و حاضر به تحمل ناراحتی‌های کوتاه مدت باشید. البته که خیلی‌ وقتها این کار چیز خوشایندی نیست، سخت است و احتمالا با مقاومت و درگیری مواجه می‌‌شود. اما راه‌های "خوبی‌" هم برای پیش بردن خواسته‌های فردی وجود دارد. احتمالا شما هم کسانی را می‌‌شناسید که  خواسته‌های خود را البته خوب پیش می‌‌برند، اما آنقدر در این راه بی‌‌ملاحظه هستند که برای اطرافیان خود قبل از هر چیز دافعه ایجاد می‌‌کنند. از این جهت مهم است که تفاوت پیشبرد اهداف و عقیده‌های خود به روش "تهاجمی" و به روش "خود-باور" را بدانیم.

روش تهاجمی یعنی‌: همیشه حس بر حق بودن داشتن، نظر دیگری را نادیده گرفتن یا تقلیل دادن، از علاقه‌ها و مرزهای دیگری عبور کردن، با لحن تحقیرآمیز و اهانت آمیز ابراز بیان کردن، هیچ میلی برای رسیدن به توافق نشان ندادن، سرزنش کردن، تهدید کردن، و دلیل برای نظر یا رفتار خود ارائه ندادن...

روش خود-باور یعنی‌: نظر خود را داشتن اما نظر دیگری را هم در نظر گرفتن، حقوق و مرز‌های دیگری را رعایت کردن، حرف خود را با صراحت و روشنی گفتن، در پیشنهاد خود برای تغییر، دیگری را در نظر گرفتن، خواسته‌ها و تصورات و نیازهای خود را با دلیل بیان کردن...

برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، آگوست ۲۰۱۶ (August, 2016)
 


۲۳ مرداد، ۱۳۹۵



یک زندگی‌ بدون درگیری- چه کسی‌ این را نمی‌‌خواهد؟ بدون دعوا، بدون ناسازگاری با دیگران، بدون نزاع در خانواده‌ یا در محل کار. اما برای سلامت روانی، گاهی لازم است از برخی صلح‌های ظاهری چشم پوشی کنیم.

به نظر می‌‌آید هر چقدر زندگی‌ در دنیایی بحران زده نامطمئن‌تر، آرزوی ما برای یک زندگی‌ بدون درگیری بزرگتر می‌‌شود. تمام مجله‌های مشاوره‌دهنده برای "خوشبختی" و "هارمونی" (نام اصلی‌ مجله ها- مترجم)، مخلوط چای‌های گیاهی، رایحه‌های حمام ... می‌‌خواهند به این نیاز ما به یک خاطر ناآزرده پاسخ دهند. یین و یانگ، نماد هارمونی بین دو قطب مخالف را می‌‌توان حتا به عنوان لوگو بر سر کلاپ‌ها یا تصویری برای خالکوبی دید. سمینارها، ورک شاپ‌ها، حتی قدم‌زنی‌ عصر روز تعطیل؛ همگی‌ ما را به بالانس و هم‌صدایی راهنمایی‌ می‌‌کنند، آن هم همه‌جا و در همه‌وقت.

ما چه انتظاری از "زندگی‌ در هارمونی کامل" داریم؟ آیا هماهنگی، تنها یک روش دلچسب و امتحان شده برای زندگی‌ و حرکت آزادانه در بین دیگران است که ما را از زخم‌هایی که آنها هر لحظه می‌‌توانند به ما وارد کنند حفظ می‌‌کند؟ یک پیمان عدم حمله به یکدیگر؟ یا آیا موضوع  بر سر احساسات قوی، بر سر آن نشاطی است که یک با هم بودن هم صدا و توافق عمیق در ما به وجود می‌‌آورد؟


بله، احساس تعلق به جمع‌ می‌‌تواند دلپذیر و زیبا باشد. جالب اما این است که ما بسیاری اوقات وقتی‌ هم که این احساسات زیبا را دریافت نمی‌کنیم، تمایل به هارمونی داریم. در موقعیت‌های مختلف زندگی‌ می‌خواهیم با دیگران هماهنگ باشیم بدون اینکه این هماهنگی مطابق حس درونی‌ ما باشد یا ما را خوشحال کند. خود را در جشن تولد مادر بزرگ‌مان می‌یابیم  و سعی‌ می‌کنیم خوش اخلاق باشیم در حالیکه داریم به بازی "بد" لبخند می‌‌زنیم، به اقوامی خلق ِخوش نشان می‌دهیم که در دل، آن‌ها را به دنبال ارث مادربزرگ می‌‌دانیم. در جمع دوستان به حرف‌های بی‌‌محتوا و جوک‌هایی‌ که به قیمت آزار دیگران تمام می‌‌شوند می‌‌خندیم، برای رسیدن به هماهنگی‌، واضح‌ترین نشانه‌های ناهماهنگی را ندیده می‌‌گیریم و در برابر خشن‌ترین موضع‌ها سکوت می‌‌کنیم. قهقهه‌های جمع‌های دوستانه، خیلی‌ وقت‌ها نمایش حس خوشحالی نیستند، خیلی‌ وقت‌ها این خنده‌ها به چیزهای زیبای دنیا نیست، بلکه سوپاپی است برای بیرون دادن انرژی منفی‌ استرس. در غیاب هارمونی واقعی‌، شروع به بدگویی و غیبت از غیر حاضران می‌کنیم برای اینکه ذره‌ای‌ و حداقلی از حس تعلق جمعی به وجود بیاوریم، به این وسیله "دیگری" را به وجود می‌آوریم و خود را از آنها جدا می‌‌پنداریم.
 جستجوی پر تشنج به دنبال نقاط مشترک، دورویی تا حد مرز رنج، تنها برای اینکه همه راضی‌ باشند. کاری سخت و پر استرس. چرا با این وجود اینکار را انجام می‌‌دهیم؟

برخی عقیده دارند در پشت این جستجوی بی‌‌انتهای هارمونی، ترس‌های عمیقی نهفته‌اند: ترس اختلاف آشکار با گروه، ترس تنها کسی‌ بودن که حین سر تکان دادن‌های حاضرین به سرپرست خانواده در آن سوی میز -بالاخره- نظر صریح‌اش را می‌‌گوید، ترس از اعمال خشونت از سوی کسانی‌ که از سوی ما تأیید نشده‌اند، ترس از رسوایی یا طرد شدن از گروه. این ترسی قدیمی‌ است که از دوران کودکی به ما رسیده است، ترس پس‌زده شدن و دوست داشته نشدن از سوی پدر و مادر، اگر رفتارمان طبق دستور یا خواسته آن‌ها نبود. وقتی‌ به عنوان یک بزرگسال هنوز خود را موظف می‌‌بینیم که با صحنه‌سازی هارمونی همراهی کنیم، معمولا این باقی‌ مانده حس عذاب وجدانی است که در گذشته در ما کاشته شده است، ما بایست خود را گناهکار حس کنیم وقتی‌ که هارمونی را به هم می‌زنیم.

این صحنه‌ها برای همه ما آشنا هستند: " ببین، آنها ما را فردا شب به شام دعوت کرده‌اند" "من اما علاقه‌ای به رفتن به خانه آنها ندارم" "اما باید برویم، این بار سوم است که دعوت‌مان می‌کنند!" "چرا؟" " نمی‌شود دوباره دعوت‌شان را رد کنیم!" "چرا نمی‌شود؟" "چون این کار بی‌احترامی به آن‌هاست"...مساله بر سر این نیست که آیا میلی به اجابت دعوت همسایه داریم یا نه‌. مساله اصلی‌ این است  که در عین بی‌‌میلی، اجازه به رد دعوت آن‌ها نداریم. بسیاری اوقات با دیگران همراهی می‌کنیم چون فکر می‌کنیم اینکار را به آن‌ها بدهکاریم. حس خوب هارمونی دیگر جایی‌ در این میا‌‌ن ندارد. در آخر نیز سبک‌خاطر می‌شویم چون فکر می‌کنیم به وظیفه خود عمل کرده‌ایم و می‌‌توانیم دیگر عذاب وجدان نداشته باشیم.

نیاز به هماهنگی با دیگران عمیقا در ساختار شخصیتی ما نهفته است. در درون ما ندایی قوی وجود دارد که هرگاه هارمونی را در خطر می‌بیند به صدا در می‌آید. این صدای درونی‌، شکل بیرونی نیز در گذشته داشته است وقتی که خاله  دست ما را می‌‌گرفت و می‌‌گفت باید از فلان شخص معذرت‌خواهی‌ کنیم، در حالی که در درون احساس تقصیر نمی‌کردیم. فشار بر روی عذاب وجدان که از سوی والدین و آموزگاران اعمال می‌‌شد، تبدیل به صدایی درونی‌ شده است که تا به امروز نیز ساکت نمانده است.

آیا با این وجود، تلاش برای زندگی‌ در هارمونی برای فرد چیزی مطلوب نیست؟ آیا این روش زندگی‌ احساسات منفی‌ ما را متعادل نمی‌‌کند، احساساتی که در غیر این صورت در ما ریشه می‌‌دوانند و ما را از هم می‌‌پاشند؟ این سوال با شدت بیشتری مطرح می‌‌شود وقتی‌ که رابطه ما با نزدیکان و عزیزان‌مان به شکلی‌ ماندگار مختل می‌‌شود، وقتی‌ که در جنگی دائمی با آنها زندگی‌ می‌‌کنیم یا رابطه خود را با آن‌ها قطع می‌کنیم، با مادر، پدر، خواهران، برادران یا دوستان نزدیک. برای ما کنار آمدن با این لرزش‌ها و جدایی‌ها بسیار سخت است. گاهی‌ این سوال در تمام طول زندگی‌ برای ما بی‌پاسخ می‌‌ماند: آیا این جدایی را قبول کنم یا دوباره پیوند را برقرار کنم؟ آیا این درست است که کسی‌ برایم "مرده" باشد، یا بهتر است دوباره آشتی کنیم و هارمونی را برقرار کنیم؟

تینا سلیمان (Tina soliman) ، خبرنگار، کتابی‌ نوشته است (به نام: سکوت Funkstille) درباره رنجی که در سکوت و سکون رابطه دو نفر بر قرار می‌‌ماند. نویسنده با مثال‌های زیاد، از آرزوی آن‌ها / ما برای یک شروع جدید، اما همین طور از -اغلب- ناممکن بودن بر آورده شدن این آرزو وقتی‌ که دو طرف جبهه‌گیری سختی نسبت به هم دارند می‌‌نویسد. در مثال‌ها و داستان‌های او، که موضوع‌شان نزدیک شدن دوباره و آشتی با یکدیگر است، یک پیش فرض وجود دارد که ظاهراً آنچنان بدیهی‌ به نظر می‌‌رسد که هیچوقت زیر سوال نمی‌‌رود: هارمونی با دیگران / دیگری یک ارزش غیر قابل انکار است، که سعی‌ برای به دست آوردن آن به هر قیمتی، همیشه خوب و درست است، یا حد اقل بهتر از قطع رابطه یا معلق بودن رابطه است.

جمله معروفی‌ از هانا آرنت وجود دارد که می‌‌گوید: "بدون بخشش، ما برای همیشه زندانی عواقب رفتار خود باقی‌ می‌‌مانیم." میشائیل مک کلو (Micheal McCullough) ، محقق، در گفتگویی می‌‌گوید بخشش یک تغییر فردی و اجتماعی در موضع‌گیری شخص نسبت به کسی‌ است که به او صدمه زده است. کسی‌ که می‌‌بخشد، در وهله اول کار خوبی‌ در قبال خودش انجام می‌‌دهد، زیرا از شر احساسات منفی‌ مثل نفرت و خشم رها می‌‌شود، احساساتی که در غیر این صورت مدت زیادی -گاهی همه عمر- او را زندانی خود می‌‌کنند. توانایی بخشیدن، استعداد نادری است که نه‌ برای دیگری که برای خود شخص یک گشایش به حساب می‌‌آید. بخشش برای ما صلح با خود و آرامش روانی به ارمغان می‌‌آورد...و هارمونی؟ آیا هارمونی نیز به آرامش روانی و صلح با خود نمی‌‌انجامد؟ نه‌ اجباراً. زندگی‌ پر از صلحی‌ که همه ما مشتاق آن هستیم، به این شکل به دست نمی‌‌آید که به هر شکلی‌ از هماهنگی با دیگران سر خم کنیم. هانا آرنت از "دام بازگشت‌ناپذیری" گفت، دامی که در آن می‌‌افتیم اگر فرصت بخشش را از دست بدهیم. اما این دام، کسانی که فرصت بیرون آمدن از هارمونی دروغین را از دست می‌‌دهند را نیز تهدید می‌‌کند. هر چقدر طولانی‌‌تر، و بیشتر بر مبنای اراده خود، تسلیم شویم، خارج شدن مشکل‌تر می‌‌شود. از دام هارمونی دروغین وقتی می‌‌توانیم بیرون بیاییم که راهی‌ به احساسات واقعی‌ خود پیدا کنیم، وقتی که بدانیم چه زمان آن هارمونی خاص، واقعا به خواسته و نیاز ما جواب می‌‌دهد.

اما اغلب -بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم-  از سوی دیگران هدایت می‌‌شویم، دستکاری می‌‌شویم، حق‌السکوت احساسی‌ می‌‌دهیم، بدون اینکه متوجه باشیم. کار ما باید این باشد که یاد بگیریم، احساساتی که متعلق به خودمان نیستند، احساسات القا شده از سوی دیگران که روی دوش ما سنگینی می‌‌کنند و در ما باقی‌ مانده‌اند را بشناسیم و کنار بگذاریم. هر چقدر به چنین احساساتی‌  که از سوی دیگران در ما کاشته شده‌اند آگاه‌تر شویم، روشن‌تر می‌‌توانیم آنها را از احساسات و نیازهای خود جدا کنیم. اگر خواست خود و حس خوب خود، جای جواب دادن به توقع دیگران را در ایجاد هارمونی بگیرد، آنگاه می‌‌توانیم با خود به صلح برسیم.



 نویسنده:  مارتین هشت (Martin Hecht)
برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، آگوست ۲۰۱۶ (August, 2016)

۰۱ اسفند، ۱۳۹۴




موبایل‌های هوشمند وشبکه‌های اجتماعی طرز فکر و رفتار ما را اساساً عوض می‌کنند. آیا ما در معرض "فراموشی دیجیتال" هستیم؟

خانم الف مشکلی‌ با هم‌خانه‌‌ی خود دارد، می‌داند که باید از او معذرت‌خواهی‌ کند و اینکار را هم می‌کند، اما با چت. یک صحبت حضوری برای او قابل تصور‌ نیست، چرا که "مساله بسیار احساسی‌ است". و این تنها به چند مورد محدود نمی‌‌شود. هر روز افراد بیشتری از چت، فیس بوک، اس‌‌ام‌اس‌ و ایمیل برای مدیریت روابط شخصی‌ استفاده و از گفتگوی حضوری اجتناب می‌کنند. توجه تقسیم نشده، تبدیل به متاعی نادر شده است. اگر پنج دوست با هم به رستوران بروند، روی میز حداقل پنج موبایل قرار می‌گیرد. ما همیشه و همه جا با دنیا (ی دیجیتال) مرتبط هستیم و اطلاعات دریافت می‌کنیم. ما توانایی جهت‌یابی‌ خود را به دستگاه‌های جی‌پی‌اس‌، توانایی به خاطر سپردن را به گوگل می‌سپاریم. اما به چه قیمتی؟

وقتی‌ که منفرد شپیتزر (Manfred Spitzer) روان‌درمانگر در کتاب خود  به نام "فراموشی دیجیتال" نوشت که شبکه‌های اجتماعی ما را چاق، احمق و تنها می‌کنند، با مخالفت‌های زیادی رو به رو شد، که این ادعا قابل اثبات علمی‌ نیست، به اندازه کافی‌ تحقیق صورت نگرفته است و غیره. تا به امروز نیز چنین گزاره‌ای مغشوش است و جای شک دارد. تحقیقات بلند مدت  هنوز هم به درستی‌ صورت نگرفته است. با این وجود نتایج برخی  تحقیقات می‌بایست ما را به فکر بیاندازد.
چیزی که جای شک ندارد این است که گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی میزان توجه ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند زیرا دایم سیلی از اطلاعات را به سوی ما روانه می‌کنند، به زبان شپیتزر "ما در حال تمرین برای مبتلا شدن به اختلال توجه/تمرکز هستیم." گوشی هوشمند شبیه دستگاه بازی قمار است، گاهی پیامی برای‌مان می‌آید، گاهی نه‌. در واقع به روش "یادگیری از طریق تقویت متناوب" عمل می‌کند. (توضیح مترجم: یادگیری از طریق تقویت متناوب، پدیده‌ای است که در روانشناسی و تعلیم و تربیت به این گونه شرح داده می‌شود که برخی از رفتارها با دریافت متناوب یک تقویت‌کننده مورد علاقه، تشدید می‌شوند. به عنوان مثال مادر به کودک گهگاهی شکلات می‌دهد اگر در کارهای خانه به او کمک کند. از آنجا که این اتفاق به شکل متناوب می‌افتد و کودک نمی‌داند که چه وقت شکلات دریافت می‌کند، این رفتار را -کمک در کار ِخانه- بیشتر از خود نشان می‌دهد، یعنی‌ این رفتار تقویت می‌شود. در مورد گوشی هوشمند به همین شکل، چون ما نمی‌دانیم چه زمان پیامی دریافت می‌کنیم، میزان سر زدن به آن در ما تقویت می‌شود). این دقیقا چیزی است که مغز ما به آن بسیار علاقه دارد و به سختی می‌توانیم در برابر آن مقاومت کنیم.

در یک پروژه تحقیقاتی‌ در دانشگاه بن (الکساندر مارکوتز Alexander Markowetz پروفسور اینفورماتیک، و کریستین مونتاگ Christian Montag پرفسور روانشناسی‌ مولکولی) نرم‌افزاری طراحی شد برای تشخیص و ثبت طولانی‌ مدت استفاده کاربران از دستگاه‌های موبایل خود. این تحقیق که بر روی بیش از ۶۰ هزار نفر انجام شد، نشان داد که کاربران به طور متوسط روزی ۸۸ بار به موبایل خود سر می‌زنند. ۳۵ بار برای چک کردن ساعت یا دریافت پیام و ۵۳ بار برای نوشتن ایمیل، استفاده از اپ یا گردش در اینترنت. اگر ۸ ساعت در روز  برای خواب در نظر بگیریم، هر ۱۸ دقیقه یکبار فعالیت خود را قطع می‌کنیم تا با موبایل سرگرم شویم. یک کاربر‌ -از بین تمام گروه‌های اجتماعی و سنی‌-  به طور متوسط  روزی دو ساعت و نیم با موبایل خود مشغول است، در حالی که از این زمان تنها هفت دقیقه آن برای تلفن زدن مصرف می‌شود.

به دلیل این وقفه‌های مکرر، دیگر قادر به پردازش ِمسائل پیچیده‌تر نیستیم. و "چندوظیفه‌ای" (Mutlitasking) بر خلاف برخی‌ باورهای رایج ، عمل نمی‌کند. مونتاگ در این باره می‌گوید:" ما نمی‌توانیم توجه خود را تقسیم کنیم. مغز ما برای وظایف سریالی طراحی شده است. البته هستند کسانی که می‌توانند در یک آن چند کار متفاوت انجام دهند و توجه خود را بین آن‌ها تقسیم کنند، اما کیفیّت کار آنها به این طریق بسیار پایین است. و در ضمن این باعث می‌شود که ما نتوانیم در کاری که مشغول‌اش هستیم  "غرق" شویم که اصطلاحا flow نامیده می‌شود. فلو به حالتی گفته می‌شود که ما چنان عمیقا مشغول کار خود می‌شویم که دنیای اطراف را فراموش می‌کنیم. وارد شدن در وضعیت فلو احتیاج به تمرکز دارد و تمرکز احتیاج به این دارد که ما خود را از تحریکات دایم بیرونی دور نگه داریم. لحظه‌ای درنگ کردن، کمی‌ صبر داشتن- کاری است که بسیاری از افراد دیگر توان‌اش را ندارند. حتا در چند دقیقه توقف در ایستگاه اتوبوس، به جای اینکه کمی‌ هم به صداها، بوها، آدم‌ها و اطراف خود توجه کنیم، وارد جهان مجازی می‌شویم. به جای تغییر متناوب فعالیت و تفکر، ما دائم در فعالیت هستیم. و این برای مغز ما چیز خوبی‌ نیست. مغز انسان نیاز به زمان (زمان‌های استراحت) دارد برای این‌که بتواند اطلاعات دریافت شده را پرورش دهد و در حافظه طولانی‌ مدت ذخیره کند." تحقیقات دانشمندان سوئدی نشان داده‌اند که سیل دایمی اطلاعات می‌تواند حافظه ما را تحت تاثیر قرار دهد. و وقتی‌ سعی‌ می‌کنیم مطالب زیادی را در حافظه کاری خود بگنجانیم، توانایی مغز برای پردازش اطلاعات کم می‌شود.

از سویی گوشی هوشمند ما را ترغیب می‌کند که هر چه بیشتر کارکردهای حافظه خود را به تکنیک بسپاریم. ضرب و تفریق ذهنی‌ اعداد، به خاطر سپردن شماره تلفن یا نام افراد، گویا به این‌ها دیگر احتیاجی نداریم. ما از موبایل به عنوان بدلی از ذهن خود استفاده می‌کنیم، برای اینکه خود را از زحمت فکر کردن خلاص کنیم. نتیجه تحقیقی که بر روی ۶۶۰ نفر انجام شد (و از آنان عادت‌های استفاده از موبایل و سبک فکری آن‌ها پرسیده شد) نشان داد که افرادی که غالبا حسی با مسائل برخورد می‌کنند، از موبایل برای گرفتن پاسخ به پرسش‌ها یا حل مسائل خود استفاده بیشتری می‌کنند. و این کار آن‌ها را باز در فکر کردن تنبل‌تر می‌کند. آن‌ها حتی برای گرفتن اطلاعات در مورد موضوعاتی که از آن اطلاع دارند یا می‌توانند به راحتی‌ آنرا یاد بگیرند نیز به گوشی مراجعه می‌کنند.

روانشناسان یکی‌ از مهم‌ترین آسیب‌های چنین روندی را در تغییر نحوه برقراری ارتباط می‌بینند. مارتین مایر (Martin Meyer) پرفسور دانشگاه زوریخ، در این باره می‌گوید: "از آنجا که مردم کمتر کتاب می‌خوانند، دامنه لغات، روانی کلام و توانایی بیان آن‌ها کم کم تحلیل می‌رود. نتیجه این است که توانایی ما برای دریافت معانی بین سطور، به کار بردن طنز و یا استعاره کاهش پیدا می‌کند. آنچه که در واتس آپ اتفاق می‌افتد، برقراری ارتباط انسانی‌ نیست، بلکه تنها تبادل سیگنال‌هاست. حتا ساختار آوای پرندگان از ساختار جمله‌بندی‌های مبادله شده در آنجا پیچیده‌تر است!"
قابل انکار نیست که توانائی‌های ما بدون تمرین از یاد می‌روند یا کمتر می‌شوند. به زبان مونتاگ: "از روی تحقیقات عصب‌شناسی‌ می‌دانیم که مغز ما مانند ماهیچه‌ای است که احتیاج به ورزش دارد برای این‌که بتواند کارایی خود را حفظ کند. اگر ما گهگاهی وقت و زحمتی را صرف کار کردن روی متن‌های پیچیده‌تر نکنیم، قابلیت‌هایی‌ را که تا به حال به سختی در طول زندگی‌ به دست آورده‌ایم از دست می‌دهیم. البته که می‌توان آنچه از یاد رفته را دوباره با تمرین به دست آورد.اما این کار سخت‌تر و پرهزینه‌تر خواهد بود. مانند کسی‌ که سال‌هاست هیچ ورزشی نکرده و حالا می‌بایست با زحمتی دو چندان خود را به دویدن عادت دهد."

هر چقدر قابلیت‌های بیشتری از خود را به شبکهٔ‌ها و مدیاهای مجازی انتقال دهیم، بیشتر کنترل زندگی‌ خود را از دست خود خارج می‌کنیم. آنچه از دست می دهیم و از یاد می‌بریم، خودمختاری و قبول مسئولیت برای زندگی‌مان است. یکی‌ از این قالبیت‌ها، توانائی تنها شدن با خود است (رجوع شود به مقاله: هنر با خود تنها بودن) تنها با این توانائی قادر هستیم خود را پیدا کنیم و به ارزش خود مطمئن شویم. و این باز شرط اول ایجاد روابط و حس همدلی با دیگران است. نحوه استفاده از مدیا‌های مجازی یکی‌ از عواملی است که باعث می شود روز به روز افراد کمتری با دیگران احساس همدردی می‌کنند.


به همین ترتیب رفتار اجتماعی ما نیز نیاز به تمرین دارد، آن هم از آغاز کودکی. اهمیت روابط شخصی برای رشد شخصیت و درک احساسات دیگران، در نتیجه آزمایشی‌ نشان داده می‌شود که در سال ۲۰۱۴ میلادی در دانشگاه کالیفرنیا انجام و منتشر شد؛ گروهی از بچه‌های دبستانی پنج روز در یک کمپ بدون دسترسی‌ به موبایل ساکن شدند. گروه دوم به شکل معمول سرکلاس‌های درس حاضر شدند و از موبایل استفاده کردند. در آغاز و پایان این آزمایش توانایی این کودکان در تشخیص احساسات دیگران به کمک عکس و فیلم اندازه‌گیری شد. بعد از پنج روز توانایی کودکان کمپ در تشخیص نشانه‌های غیر-کلامی‌ و خواندن احساسات دیگران از روی صورت آن‌ها به مراتب قوی‌تر شد. هر چقدر ما از گوشی استفاده بیشتری می‌کنیم، کمتر می‌توانیم با دیگران کنار بیاییم. عکس این گزاره نیز صادق است؛ هر چقدر توانائی فرد در رابطه با دیگران کمتر باشد، وقت بیشتری صرف اینترنت می‌کند، کارهای دیگرش را بیشتر به تعویق می‌اندازد، به سلامتی و تغذیه خود کمتر توجه می‌کند، و دوستانش را کمتر ملاقات می‌کند.


سوزان پینکر (Susan Pinker) روانشناس کانادایی در کتاب خود (The Village Effect) می‌نویسد که چرا روابط شخصی‌ و حضوری برای ما و حتی سلامتی ما تا این حد اهمیّت دارد. او همچنین شرح می‌دهد که چرا بورس‌های همسریابی‌ / پارتنریابی‌ آنلاین معمولاً به خوبی‌ عمل نمی‌کنند. چرا که پروسه شناخت یکدیگر معکوس می‌شود.  آنچه در این میان از دست می‌رود، نزدیک شدن تدریجی‌ به یکدیگر و ایجاد حس تفاهم غیر کلامی‌ است. در یک ملاقات حضوری دیگری را می‌بینیم، حرکات صورت‌اش را تماشا می‌کنیم، صدای‌اش را می‌شنویم. و وقتی‌ "شیمی‌" بین دو نفر یکی‌ باشد، "طنازی"  شکل می‌گیرد و شاید پس از آن حس عشق. طنازی بین دو نفر، یک بازی دو پهلو به همراه بسیاری از پیام‌های غیر-کلامی‌ است. در ملاقات حضوری با دیگری صحبت می‌کنیم، به یکدیگر نگاه می‌کنیم، همدیگر را ظاهرا اتفاقی‌ لمس می‌کنیم و این ترس زیر-پوستی‌ را داریم که شاید مورد قبول نباشیم. اما ما توانایی این بازی پیچیده و جذاب را از دست می‌دهیم.  چرا دیگر برای یک ارتباط تلاش کنیم، وقتی که اینترنت همواره گزینه‌‌های جدید به سوی ما روانه می‌کند؟

با در دسترس بودن و حضور دائمی اطلاعات و ارتباطات، زندگی‌ ما به شکل دراماتیکی عوض می‌شود.

 نویسنده: بربر شورتفگر (Bärbel Schwetfeger)
برگرفته و خلاصه شده  از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ،  شماره ۳ ، ۲۰۱۶ (Heft3, 2016)


۰۸ دی، ۱۳۹۴



دنیا پر از کسانی است که می‌توانند به دیگران راه درست را نشان دهند. اما همیشه-بهتر-دانی می‌تواند رابطه‌ها را خراب کند. قبل از اینکه به دیگران پندهای هوشمندانه خود را ابلاغ کنیم، مشکلات این کار را بشناسیم.


اگر کره نخوری لاغر می‌شوی. صبح‌ها زودتر بیدار شو تا دیرت نشود. دنده ماشین را زودتر عوض کن! زودتر بچه‌دار شو و گر نه دیر می‌شود! برو مستقیم به خودش بگو! یوگا برایت خیلی خوب است....
ما همگی راه‌حل‌هایی برای مشکلات مختلف دیگران آماده داریم. اما حیف که دیگران نمی‌خواهند آن‌ها را بشنوند! حداقل نمی‌خواهند آن‌ها را از ما بشنوند.

پند و اندرز دادن در روابط بین انسانی موضوعی مساله‌ساز است و هر چقدر رابطه ما با کسی نزدیک‌تر باشد بیشتر مایل هستیم به او پندهای خواسته نشده بدهیم. محققان نشان داده‌اند که چنین نصیحت‌هایی رابطه بین پنددهنده و پندگیرنده را خدشه‌دار می‌کنند و البته ما احتیاج به دانشمند بودن نداریم برای اینکه متوجه شویم نصیحت و اندرز معمولا خواسته نشده است و حتا اگر از سوی دیگری  خواسته شده و ما با نیت خوب آن را ابراز کرده باشیم، باز ممکن است به ناامیدی منجر شود وقتی  گیرنده به ما پرخاش کند، توضیحات طولانی دهد که چرا پند ما به دردش نمی‌خورد و یا سرکشی کرده و درست عکس توصیه ما را انجام دهد.
چرا با این وجود انقدر برای‌مان سخت است که از پند دادن خودداری کنیم؟

 ولفگانگ شمیدباور (Wolfgang Schmidbauer) -روانشناس-  در این‌باره می‌گوید: "بخش مهمی از خودآگاهی (Selbstgefühl) انسان و به خصوص مردان، خود-قهرمان-بینی (Größenfantasie) است. از آنجا که «اثبات قدرت مطلق» ممکن نیست یا بسیار سخت است، بسیاری به «اثبات دانش مطلق» روی می‌آورند و در هر موقعیتی توضیح می‌دهند که چه چیزی درست و چه چیزی غلط است."
شمیدباور خود مشاور است و در کتاب خود (سئوال‌های بزرگ درباره عشق) نیز پندهایی به خواننده می‌دهد. او می‌گوید: " البته که من نیز ملاحظات و شک‌هایی دارم برای اینکه بخواهم به دیگران بگویم چطور بهتر زندگی کنند و بهتر عشق بورزند. سعی‌ام اما این است که پیشنهاداتم را به گونه‌ای سازنده مطرح کنم، فرمی که به آن نام "بحث تردید" داده‌ام: بیشتر تصمیمات ما هم نتایج مثبت و هم منفی دارند. کسی که هر دوی این‌ها را پیش‌رو داشته باشد، می‌تواند تصور واقعگرایانه‌ای از موضوع پیدا کند. در یک مثال ساده، اگر من به رابطه عاشقانه‌ای پایان می‌دهم چون دیگری مرا رنجانده است، از رنجش رهایی پیدا می‌کنم، اما در عین حال بسیاری چیزهای دیگر که در آن رابطه داشته‌ام و برایم خوب و لذت‌بخش بوده‌اند را نیز از دست می‌دهم. در اینجا یک پند خوب به سوی پیدا کردن یک راه حل سریع  نمی‌رود، بلکه سعی می‌کند با تامل توضیح دهد که چه رنجش‌هایی را می‌توان با یکدیگر حل کرد و کدام‌ها را نمی‌توان."
در روابط عاشقانه و همسری، موقعیت بسیار حساس‌تر است. تحقیقات نشان می‌دهند که رضایت و خوشبختی در روابط عاطفی تا حد قابل توجهی به میزان پندهای رد و بدل شده بین آن‌ها بستگی دارد. با اینکه هم زیاد بودن و هم کم بودن پند (حمایت کننده) خطری برای حس خوشبختی در روابط عاطفی است، اما تعداد زیاد نصیحت‌های طرفین تاثیر به مراتب بدتری روی رابطه آن‌ها می‌گذارد.

مشکل در اینجاست که ما نصیحت کسانی که به ما نزدیک هستند را -حتا با نیت خوب‌شان- به عنوان انتقاد دریافت می‌کنیم. ما در برابر شریک‌های عاطفی، افراد خانواده و دوستان و نزدیکان نسبت به ضعف‌ها و خطاهای‌مان حساس‌تر هستیم، از یک سو دوست داریم تا جای ممکن دلخواه و موردپسند آن‌ها باشیم، از سوی دیگر اما نمی‌خواهیم تابع باشیم و در موقعیت نابرابر قرار بگیریم. و آیا فرد نصیحت کننده این پیام را به ما نمی‌دهد که او بهتر از ما می‌داند و فکر می‌کند که قادر به حل مشکل خود نیستیم؟ این ترس از دست دادن استقلال و خودمختاری  باعث می‌شود که خیلی از ما به سرعت حالتی تدافعی به خود بگیریم چرا که تصور ما از خودمان مورد تهدید قرار می‌گیرد.

برای جلوگیری از فرورفتن دیگری در نقش تدافعی، روش‌هایی وجود دارد. در آزمایشات امیلی فالک (Emily Falk) در دانشگاه پنسیلوانیا، وقتی از افراد مورد آزمایش قبل از دریافت پندهایی درباره سلامتی خود، خواسته شده بود درباره چیزهایی که برای شخص آنها در رابطه با سلامتی‌شان مهم است فکر کنند، نصیحت‌های پزشکی داده شده پس از آن را راحت‌تر قبول می‌کردند. فکر کردن به ارزش‌های شخصی باعث می‌شد ارزش آن اندرزها را بهتر بفهمند و بیشتر برای تغیر عادت‌های راحت‌طلبانه خود حرکتی انجام دهند.

آمادگی برای پذیرش یک پند، بستگی به روش ابلاغ آن نیز دارد. در آزمایشی دیگر تحت سرپرستی کلویی شاو (Chloe Shaw) در لندن، پنجاه مکالمه تلفنی بین مادران و دختران بین ۱۹ تا ۳۱ ساله که در حین آنها پندهایی با شکل‌های مختلف داده شد مورد تحلیل قرار گرفت. کلویی در این‌باره می‌گوید: "وقتی کسی مستقیما به دیگری بگوید که او باید چه کند، گزینه‌های زیادی برای‌اش باقی نمی‌گذارد. گیرنده پیام، یا باید آنرا بپذیرد یا رد کند. اما اگر نظر خود را به صورت تلویحی و ضمنی مطرح کند این محدودیت کمتر به میان می‌آید. مادری که به جای گفتن جمله: "برای جلسه‌ی کاری فلان لباست را بپوش"، حرف خود را به فرم سئوالی مطرح می‌کند:" برای رفتن به جلسه‌ی کاری چه لباس‌های مناسبی داری؟"  به او امکان عکس‌العمل‌های متعدد و دخیل کردن سلیقه و نظر و تجربه‌هایش را می‌دهد و با او طوری رفتار نمی‌شود که انگار کمتر می‌فهمد. "

کاساندرا کارلسون (Cassandra Carlson) پژوهشی کیفی بر روی شماری از دانشجویان انجام داد برای اینکه بداند در چه صورتی آنها به پندهای پدر و مادر خود عمل می‌کنند. او دریافت که ۴۰ درصد آنها نصیحت والدین خود را قبول می‌کردند در صورتی که آن نصیحت قابل اجرا و مفید بود و همین طور میزان تجربه والدین نیز در این مورد نقش داشت. پند او برای پدر و مادرها: " پندهای خود را به شکلی ارائه دهید که استقلال و هویت جوان بالغ شما مورد تهدید قرار نگیرد. بسیاری از دانشجویان مورد پژوهش این احساس را داشتند که والدین آنها مشکل‌شان را درک نمی‌کنند. سعی کنید که تا حد ممکن خود را جای فرزندان‌تان بگذارید و از تجربه‌های خودتان بگویید. اینکار بسیار کارامدتر از دستور دادن‌های مستقیم است. وقتی تعداد پندهای والدین به فرزندان‌شان زیاد و خواسته شده نباشد، تمایل به عمل کردن به آنها به حداقل می‌رسد، به خصوص اگر این پندها مربوط به حیطه خصوصی، مسائل عاطفی، رمانتیک و جنسی آن‌ها باشد."

اما حتی در صورتی که  کسی از ما نظرمان را خواسته باشد، می‌بایست قبل از اینکه چیزی بگوییم در یک خودآزمایی منتقدانه مطمئن شویم  که چیزی بیشتر از پرسش‌کننده درباره موضوع می‌دانیم. و اگر اینطور نبود، می‌توانیم قبل از پاسخ درباره‌اش تحقیق کنیم و برای سوال‌کننده توضیح دهیم که چه چیزهایی می‌دانیم و چه چیزهایی را نمی‌دانیم. پند خوب دادن، یعنی به دیگری کمک کنیم بهتر درباره مشکلش فکر کند. بسیاری اما فورا مجموعه‌ای از راه حل‌های مختلف را بر سر سوال‌کننده فرو می‌ریزند، فقط برای اینکه مساله هر چه زودتر از میان برداشته شود و آن‌ها بتوانند حس بهتری نسبت به خود داشته باشند. اما اینکار ارتباطی را که می‌بایست به پرسش‌کننده این امکان را بدهد که نظرات خود را در رابطه  با موضوع تولید کند و شکل دهد، از بین می‌برد. سکوت کردن و اول به درستی گوش دادن، یکی از روش‌های خوبی است که می‌تواند به دیگری برای فائق شدن بر مشکلش کمک کند.

راستی، گوش کردن! چرا اینگونه است که ما وقتی مساله بر سر زندگی دیگران است، به همه امور تسلط و برای‌شان جواب داریم، اما نمی‌توانیم راه‌حلهای خود را برای زندگی خودمان به کار بگیریم؟ وقتی می‌بینیم کسی در خیابان زمین می‌خورد به او دست و پا چلفتی می‌گوییم، اگر خودمان زمین بخوریم زمین زیادی لیز بوده است. من  زیاد غذا می‌خورم چون غذا خیلی خوشمزه است، تو زیاد غذا می‌خوری چون نمی‌توانی جلوی خودت را بگیری. در مورد مسائل زندگی خود، موانع بیرونی و تضادهای احساسی را می‌بینیم، اما دیگران خود باعث بدبختی‌شان می‌شوند. ما از خود می‌پرسیم چرا آنها جور دیگری رفتار نمی‌کنند، اینکه بسیار آسان است...اما واقعیت این است که به این آسانی نیست!


 نویسنده: ایون واورا  (Yvonne Vavra)
برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ،  شماره ۱ ، ۲۰۱۶ (Heft1, 2016)


 
Home
Email
 
 
 

در باب همدلی

دام هارمونی (۲)

‌دام هارمونی (۱)

سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟

آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!

هنر با خود تنها بودن

چطور با موفقیت شکست بخوریم

هنر معذرت خواهی (۲)

هنر معذرت خواهی (۱)

ترس از رابطه (۲)

ترس از رابطه (۱)

دام کمال‌گرايی (۲)

دام کمال گرایی(۱)

خشونت خانگی علیه زنان

از خاطره و حافظه (۱)

تمجيد‌های مورد ترديد

آخر اشتباه من کجاست؟

ترس مردان از احساسات

دو تا در عشق کافی نيستند

شما یك ایمیل جدید دارید

ای لحظه، بمان!

حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!

هنر دعوا کردن (۲)

هنر دعوا کردن(۱)

کافکای عاشق پیشه

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۳): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

خوشبختی دوستی واقعی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۲) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۱) : پدوفيلی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی

وحشت زده

قویترین میل جهان

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • August 2004  
  • September 2004  
  • October 2004  
  • November 2004  
  • December 2004  
  • January 2005  
  • February 2005  
  • March 2005  
  • April 2005  
  • May 2005  
  • July 2005  
  • August 2005  
  • September 2005  
  • October 2005  
  • November 2005  
  • December 2005  
  • February 2006  
  • March 2006  
  • May 2006  
  • July 2006  
  • September 2006  
  • November 2006  
  • December 2006  
  • January 2007  
  • February 2007  
  • March 2007  
  • April 2007  
  • May 2007  
  • September 2007  
  • October 2007  
  • February 2008  
  • May 2008  
  • July 2008  
  • August 2008  
  • November 2008  
  • February 2009  
  • March 2009  
  • May 2009  
  • September 2010  
  • April 2011  
  • April 2012  
  • July 2013  
  • May 2014  
  • November 2014  
  • December 2014  
  • February 2015  
  • March 2015  
  • July 2015  
  • August 2015  
  • November 2015  
  • December 2015  
  • February 2016  
  • August 2016  
  • February 2017  
  •