۰۴ شهریور، ۱۳۹۷




نفرت جایی‌ متولد می‌‌شود که انسان‌ها به یکدیگر نزدیک‌اند، در خانواده، در بین دوستان، پارتنرها، شرکا. اهانت‌ها و طرد کردن‌های خواسته یا ناخواسته، به خصوص بر روی عشاق و کسانی که زمانی بسیار به هم نزدیک بوده‌ا‌ند تاثیر زیادی می‌‌گذارد؛ هفتاد درصد قتل‌ها در جهان مدرن بین پارتنرها اتفاق می‌‌افتد.

 در کنار این آمار، تعداد بیشتری از افراد "متنفر" وجود دارند، کسانی که نفرت را در وجود خود حمل می‌‌کنند اما سعی‌ می‌‌کنند آنرا نشان ندهند، زیرا می‌‌دانند که نفرت، مانند بدخواهی و حسادت، حقیر شمرده می‌‌شود و آنها را زشت می‌‌کند. راهی‌ دیگر برای ابراز حس نفرت، ابراز آن به شکل گمنام است. در پشت سپر بی‌چهرگی هویت مجازی، آشکارا نفرت‌پراکنی صورت می‌‌گیرد. زمانی که نفرت کانالیزه شود، افراد آماده برای اعمال خشونت می‌‌شوند.





ویژگی‌ها

نفرت، بر خلاف خشم، یک رعد و برق گذرای احساسی‌ نیست. ما آگاهانه و هدفمندانه (rational) نفرت می‌‌ورزیم. هیچ احساس انسانی‌ به اندازه نفرت، آگاهانه هدایت نمی‌‌شود، حسی که از امروز به فردا از بین نمی‌‌رود. بر خلاف خشم که به اتفاقی‌ خاص محدود می‌‌شود، نفرت بی‌‌انتها و اسیرکننده است: هر چه طولانی‌تر نفرت بورزیم، محکم‌تر به ابژه نفرت پیوند می‌‌خوریم، و نیرویی ایجاد می‌‌شود که نه رهایی‌بخش است و نه تطهیر کننده، بلکه به ما صدمه می‌‌زند. نفرت مخرب‌ترین احساس انسانی‌ شناخته می‌‌شود، هم برای کسی‌ که نفرت می‌‌ورزد و هم برای قربانی‌اش. نفرت تمایل به تخریب و نابودی ابژه خود را دارد و برای قربانی راهی‌ به جز عقب‌نشینی باقی‌ نمی‌‌گذارد چرا که او موجودیت خود را مورد تهدید می‌‌بیند. او هیچ امکانی ندارد که با نفرت، صلح‌جویانه روبه‌رو شود. نفرت مانند خشونت آخر داستان است و جایی‌ برای دیالوگ باقی‌ نمی‌‌گذارد. نفرت در قربانی خود همان حس ناتوانی را ایجاد می‌‌کند که در فرد نفرت‌ورز باعث به وجود آمدن‌اش شده است. اختلاف قابل بحث است اما نفرت نه، قربانی نفرت تنها می‌‌تواند در مقابل آن جا خالی‌ دهد. می‌‌توان بین نفرت ِواکنشی و نفرتِ وابسته به شخصیت تمایز قائل شد. نفرت واکنشی ناشی‌ از رنجش‌ها یا زخم‌هایی است که به آنها پرداخته نشده است، احساسی‌ که شاید از آن شرمنده باشیم. نفرت وابسته به شخصیت خود را در کاراکتر فرد -بیش از همه به شکل بی‌اعتمادی بیمارگونه- نمایان می‌‌کند. چنین فردی دیگران را تحقیر می‌‌کند تا خود احساس ارزشمند بودن کند.  چنین فردی می‌‌تواند سادیست یا کلبی‌مسلک (Cynical) باشد و شخصیت‌اش با یک نفرت دائمی در هم پیچیده شده است.


پیدایش

نفرت از یک احساس ناتوانی سرچشمه می‌‌گیرد، واکنشی به حس طرد شدن یا مورد بی‌عدالتی قرار گرفتن است. نفرت در بیشتر موارد احساس فرد شکست خورده است، او به خاطر حس تحقیر در برابر دیگری، خود را درمانده و موقعیت خود را غیر قابل تحمل می‌‌بیند.  به این ترتیب فرد نفرت‌ورز ادراک خود را محدود به بی‌عدالتی (فرضی؟) و میل به صدمه زدن به ابژه نفرت، حتا نابودی او می‌‌کند. در دوران بلوغ بیش از هر زمان دیگری مستعد ابتلا به نفرت هستیم، دورانی که جهان‌بینی‌ و معیارهای ارزشی‌مان در نوسان است و تغییرات هورمونی نیز پتانسیل خشونت‌ورزی را بالا می‌‌برد. نفرت‌ورزی در این سن و سال معمولاً مشروط است، کسی‌ که دیروز منفور بود امروز می‌‌تواند صمیمی‌‌ترین دوست باشد.

برای نفرت‌ورزی می‌‌بایست ساده‌نگر و تنگ‌نظر بود. کسی‌ که سبک و سنگین می‌‌کند و اجازه شک و تردید به خود می‌‌دهد، از تیزی احساس خود می‌‌کاهد.

این تمایل به سیاه و سفید دیدن، در ماه‌های نخستین زندگی‌ انسان شکل می‌‌گیرد. از منظر روانشناسی اعماق، نفرت یک اختلال احساسی‌ اولیه است که به  کمبود یا نبود محبت و توجهِ فرد مراقبت کننده از نوزاد مربوط می‌‌شود. میدان ادراکی کودکی که مورد بی‌توجهی‌ یا کم توجهی‌ قرار می‌‌گیرد، به خوبی‌ و بدی مطلق تقسیم می‌‌شود و یاد نمی‌‌گیرد که بین این دو اکستریم را هم ببیند. برای انسانهایی‌ که یاد گرفته‌ا‌ند همه چیز را تعمیم ندهند، یک ایده قابل تصحیح شدن است. کسی‌ که این توانایی را نیاموخته است، بر آن چنگ می‌‌اندازد و در این حالت نفرت در شخصیت فرد ذوب شده است و قابل عوض شدن نیست.


عوارض جانبی

 نفرت و فرزند کوچکش متلک‌اندازی، خاصیت سرگرم‌کننده دارند. نفرت می‌‌تواند به تحرک در آورد، می‌‌تواند فرد نفرت‌ورز را از ناتوانی خود بیرون بکشد و او را بر آن دارد که برای خواسته‌هایش دست به عمل بزند. نفرت می‌‌تواند هویت بخش باشد؛ من نفرت می‌‌ورزم، پس هستم. کسی‌ که نفرت می‌‌ورزد خود را از دیگران متمایز می‌‌کند، از خود در برابر حس بی‌عدالتی که تجربه کرده است دفاع می‌‌کند و حس شکسته شدن ارزش درونی‌ خود را التیام می‌‌بخشد، چه به شکل شخصی‌ یا گروهی. نفرت فاصله می‌‌اندازد، اما می‌‌تواند وصل هم بکند؛ نفرت‌ورزی به شکل جمعی ساده تر است زیرا نیروهای خودبازدارنده‌ی فردی زودتر از بین می‌‌روند و آمادگی برای خشونت‌ورزی افزایش پیدا می‌‌کند.

اما ثبات پیدا کردن افراد نفرت‌ورز، به معنای بی‌ثباتی برای قربانیان نفرت است. زخمی شدن و زخمی کردن آنان به راحتی پذیرفته می‌‌شود، دچار معضل‌هایی‌ مانند افسردگی، اعتیاد و ترومای روانی‌ می‌‌شوند و ریسک ابتلای آنان به بیماری‌های روانی‌ چند برابر می‌‌شود. رد پای نفرت به آسانی از بین نمی‌‌رود. نفرت خشونت روانی‌ است و هر چند که شاید به حرکت در بیاورد، اما نمی‌‌تواند چیزی را بسازد بدون اینکه چیزی دیگر را ویران کند.

درمان

بر خلاف تصور رایج، فرد نفرت‌ورز دچار کمبود عشق نیست، بلکه دچار کمبود همدلی است، دچار ناتوانی  خود را جای دیگران گذاشتن و آنها را درک کردن. فرد نفرت‌ورز افق دید تنگی نسبت به هم‌نوع‌های خود دارد و به سختی می‌‌توان جلوی او را گرفت. مردان بیشتر از زنان تسلیم نفرت می‌‌شوند؛ زنان بیشتر حاضرند روی زخم‌های خود کار کنند، مردان کمتر تحمل ناآرامی‌های درونی‌ را دارند و به دنبال راه‌حل‌های کوتاه مدت می‌‌گردند. برای درمان‌گر نفرت نشانه خوبی‌ است برای اینکه حس‌های خودکم‌بینی‌ و زخم‌های پشت آن را کشف کند. اگر نفرت به بخشی از شخصیت فرد تبدیل شده باشد، قابل درمان نیست. فرد می‌‌تواند تلاش کند یاد بگیرد که آنرا به شکلی‌ مهار و مدیریت کند که کمترین ضرر را برای خود و دیگران داشته باشد. اما نفرت نسبی‌، نفرتی که در واکنش به یک زخم و آزار مشخص به وجود آمده  قابل درمان است. در مورد این افراد فرض بر این است که در اساس توانایی همدلی دارند و قادر هستند با حرف زدن از حس نفرت خود (در روند درمان)، خشم‌های فرو خورده‌شان را از بین ببرند و حس خود-ارزشمندی‌شان را از راه دیگری (به جز نفرت) دوباره به دست آورند و به ثبات برسانند. درمان نفرت یعنی‌ تمرین برای همدلی، این کار بهتر است در صحبت و گفتگو با کسانی انجام شود که تا به این زمان مورد نفرت و تحقیر قرار گرفته‌ا‌ند. همین طور یادگیری تمایز قائل شدن، از قضاوت‌های فله‌ای و کلی‌ دست کشیدن، الگوهای ثبت شده فکری را مورد تردید قرار دادن تمرین‌های ساده‌ای نیستند، فرد می‌‌بایست دقیق گوش دهد و تفاهم را بیاموزد. پیشگیری از نفرت به معنای بررسی‌ کردن احساسات نامطلوب خود، تقسیم کردن مشاهدات خود با دیگران و در برابر متفاوت بودن دیگری به درک‌های جدیدی راه پیدا کردن است.

از مجله دانش  زمان، چاپ آوریل ۲۰۱۸ (Zeit Wissen, 04.2018) 

۱۰ آبان، ۱۳۹۶



مصاحبه‌ای با هریت لرنر (Harriet Lerner) ، نویسنده، روانشناس و روان درمانگر


 مجله روانشناسی امروز: خانم لرنر، شما آخرین بار کی‌ معذرت خواهی‌ کردید؟

 .لرنر:  امروز صبح، از همسرم معذرت خواهی‌ کردم

ر.ا.: آیا زیاد پیش می‌‌آید که مجبور باشید از همسرتان عذر خواهی‌ کنید؟

لرنر: مثل بسیاری از افراد، من نیز در رابطه با همسرم خیلی‌ وقتها رفتار نادرستی دارم. بعد از ۴۵ سال ازدواج،  بله زیاد پیش می‌‌آید که از یکدیگر معذرت خواهی‌ کنیم. بعد از این مدت  در این کار خبره شده ایم.

ر.ا.: آیا انسان خود را با معذرت خواهی‌ آسیب پذیر نمی‌‌کند؟

لرنر: بله. در وهله اول نمی‌‌دانم که آیا دیگری عذر مرا قبول می‌‌کند یا نه‌. و آیا می‌بایست با کوهی از انتقادات مواجه شوم؟ اما یک معذرت خواهی‌ خوب، در میان مدت- طبق تجربه شخصی‌ خودم و همینطور تجربه از کار رواندرمانی- باعث بالا رفتن احترام من نسبت به خودم می‌‌شود و البته بالا رفتن احترام دیگران نسبت به من. بنابر این یک معذرت خواهی‌ جدی و واقعی‌  ما را کوچک نمی‌‌کند. مگر اینکه بخواهیم به وسیله یک عذر خواهی‌- به هر قیمتی - از اختلاف و بحث اجتناب کنیم، وقتی‌ که با معذرت خواهی‌ تنها کوتاه می‌‌آییم که آتش بس برقرار شود. البته در مقوله معذرت خواهی‌ تفاوتهایی بین زنان و مردان وجود دارد.

ر.ا.: چه تفاوتهایی؟

لرنر: برای مردان عذرخواهی‌ به مراتب سخت تر از زنان است. به همین دلیل که عنوان کردید، به دلیل ترس از ضعیف و کوچک جلوه کردن. اما مسئولیت پذیری در روابط شخصی‌ یا شغلی‌ یا در خانواده، بر این اساس است که بتوان رفتار خود را از بیرون دید و برای آنها احساس پشیمانی کرد و این پشیمانی را ابراز کرد. همانطور که گفتم، عذرخواهی‌ به هیچ وجه علامت   کوچکی و ضعف نیست، حتا اگر گاهی چنین حسی دارد.

ر.ا.: شما (در کتاب خود) نوشته اید که معذرت خواهی‌ یک هدیه سه‌گانه است؛ هدیه به خود، هدیه به طرف مقابل، و هدیه به رابطه. منظورتان چیست؟

لرنر: اول اینکه عذرخواهی‌ یک هدیه به دیگری است. با عذرخواهی‌ به دیگری این امکان را می‌‌دهم که در رابطه‌اش با من احساس امنیت و پشتیبانی‌ شدن داشته باشد. ما با عذرخواهی‌ به دیگری نشان می‌‌دهیم که احساسات او برایمان جدی است و مسئولیت اشتباه خود را به عهده می‌‌گیریم. یک معذرت خواهی‌ خوب  به دیگری این حس را می‌‌دهد که در رابطه عدالت برقرار است و تصور او را از واقعیت تقویت می‌‌کند: "بله، احساس زخمی شدن تو و سرخوردگی تو معنایی دارد، و کارها و حرفهای من درست نبوده است". با یک معذرت خواهی‌ درست، همه اینها به طرف مقابل من انتقال پیدا می‌‌کند. من این پیام را می‌‌دهم که می‌خواهم بخشی از رنج او را بگیرم و به دوش بکشم، و این قول که کار اشتباهم را تکرار نمی‌‌کنم.

ر.ا.: و هدیه به خود؟

لرنر: این مربوط می‌‌شود به حس احترام من نسبت به خودم؛ به بلوغ رسیدن معنایش این است که می‌‌تونم خودم را ابژکتیو ببینم و برای عملکردم مسئولیت قبول کنم.

ر.ا.: منظور از هدیه به رابطه چیست؟

لرنر: ما در طول زندگی‌ دوباره و دوباره دیگران را زخمی می‌‌کنیم و از سوی آنها زخمی می‌شویم. بنابراین معذرت خواستن و معذرت پذیرفتن تا لحظه  آخر زندگی‌  مهم خواهد بود. روابط بین انسانی‌، رابطه بین دو همکار، بین دو دوست، یا  رابطه عاطفی و عاشقانه، بسیار تراژیک می‌‌بود اگر ما قابلیت و توانائی عذرخواهی‌ را نداشتیم. ما همه انسانیم، با کاستی‌ها و اشتباه هایمان. یک عذرخواهی‌ خوب می‌‌تواند شفا بخش باشد و رابطه بین دو نفر را تحکیم کند. اما نبود عذرخواهی‌، یا عذرخواهی‌ ناموفق شکاف ایجاد می‌‌کند یا حتا می‌‌تواند باعث پایان یافتن یک دوستی‌ شود.

ر.ا.: تا جایی‌ که به یاد می‌‌آورم، مادرم هرگز نمی‌‌توانست از ما بچه‌ها برای کاری عذر خواهی‌ کند. وقتی‌ کتاب شما را
می‌ خواندم، به یاد آوردم که او به خاطر این ناتوانی‌اش در عذرخواهی‌، در لحظه‌های حساس زندگی‌‌اش نتوانست به دیگران نزدیک شود.

لرنر: معمولا انسانهایی‌ که بیشترین درد و اندوه را برای دیگران فراهم می‌‌کنند، همان کسانی هستند که توانائی معذرت خواهی‌ را ندارند. چون برای عذرخواهی صادقانه، فرد نیاز به مبنایی منسجم دارد، پایه محکمی که ریشه در عزت نفس دارد. تنها چنین کسی‌ می‌‌تواند در رفتار خود تامل کند و به خودش با  فاصله بنگرد.

ر.ا.: معنی حرف شما این است که  می‌‌بایست  خود را دوست داشته باشم تا قادر به عذرخواهی باشم؟

لرنر: البته. برای فهمیدن اشتباهاتی که به دیگران ضربه زده است، نیازمند به عزت نفس و ارزش دادن به خود هستیم. کسانی که قادر به عذرخواهی نیستند، بر لبه‌ای باریک بالای دره عدم عزت نفس بالانس و مقاومت می‌‌کنند.

ر.ا.: می‌‌توانید دقیقتر توضیح دهید؟

لرنر: به عنوان مثال من با افراد زیادی سر و کار داشته‌ام که از پدر و مادر خود انتظار عذرخواهی‌ برای کارهایی‌ که در کودکی با آنها کرده بودند داشتند. امیدی که برای بسیاری از آنها هیچوقت برآورده نمی‌‌شود، و این ربطی‌ ندارد به اینکه آن پدرو مادرها فرزندان خود را دوست داشته اند یا دارند. توانائی پشیمان شدن و عذرخواهی‌ کردن (پس به دوست داشتن دیگری لزوما مربوط نیست، بلکه...) با عزت نفس و دوست داشتن خویش مربوط است. کسی‌ که از خودش شرم می‌‌کند، افکار مسمومی نسبت به خود دارد، افکاری شبیه: من انسان بدی هستم، من لایق دوست داشته شدن نیستم، من برای فرزندم پدر یا مادر بدی بوده ام...قادر به عذرخواهی‌ کردن نیست. ما می‌‌تونیم برای کاری که کرده یا نکرده ایم، برای حرفی‌ که زده یا نزده ایم عذرخواهی‌ کنیم، اما نمی‌‌توانیم و نمی‌بایست برای کسی‌ که هستیم عذرخواهی‌ کنیم.

ر.ا.: آیا معذرت خواهی‌ بین دو همکار، دو دوست، و دو نفر که در یک رابطه هستند با هم فرق دارد؟

لرنر: البته که در یک رابطه کاری نیز مهم است که برای عملکرد خود مسئولیت قبول کنیم و همیشه راه ساده  مقصر شمردن دیگران را انتخاب نکنیم. اما بهتر است دقت کرد که در محیط کاری بیش از حد عذرخواهی نکنیم. به خصوص زنان، که عادت دارند بسیاری از مسائل عاطفی خود را با خود به محل کار حمل کنند، در حالیکه جایشان آنجا نیست. مساله اساسی‌ در رابطه همکاری، انجام دادن درست کار به طور مشترک است. در یک رابطه عاطفی یا عاشقانه یا خصوصی، مساله مهم نزدیک شدن به یکدیگر، ایجاد نوعی "حقیقت مشترک" است. در چنین رابطه‌ای برای رسیدن به آشتی‌ و هارمونی، خیلی‌ بیشتر به عمق می‌‌رویم. در اینجا عذر خواهی یک اتفاق لحظه‌ای نیست، بلکه مانند دوی ماراتونی است که چیزهای دیگری نیز به آن تعلق دارد، مانند خوب گوش کردن یا به دیگری فضا دادن برای ابراز رنج و آزردگی خود. من به آن نام "صندلی داغ" می‌‌دهم.

ر.ا.: صندلی داغ؟

لرنر: من باید احساس رنجش و آزردگی و سرخوردگی که طرف مقابل در برابرم ابراز می‌‌کند را طاقت بیاورم. اینکار به یک عذرخواهی درست  در یک رابطه عاطفی یا دوستانه تعلق دارد. اما چنین چیزی در یک رابطه کاری مشکل ساز است.

ر.ا.: معمول‌ترین اشتباه در عذر خواهی چیست؟

لرنر: استفاده از کلمه "اما"! مثلا: "من متاسفم که ...کار را کردم، اما تو هم ...کار را کردی". این کلمه همه صداقت و جدیت یک عذرخواهی را از بین می‌‌برد و هیچ تفاوتی نمی‌‌کند که بعد از آن چه جمله‌ای بیاید، حتا اگر کاملا درست و واقعی‌ باشد. این کلمه که در میان بسیاری از عذرخواهی‌‌ها می‌‌خزد، با خود معنای توجیه و کم اهمیّت جلوه دادن عملکردمان را  به دنبال دارد و عذر خواهی ما را ضعیف می‌‌کند. اشتباه دیگر این است که به خاطر احساسی‌ که طرف مقابل پیدا کرده است عذر خواهی کنیم.

ر.ا.: مشکل اینکار چیست؟

لرنر: وقتی‌ من می‌‌گویم: " من متاسفم که تو را ناراحت یا عصبانی‌ کردم"  از قبول روشن و شفاف اشتباه خودم طفره می‌‌روم. وقتی‌ به عنوان مثال می‌‌گویم: "متاسفم که تو در مهمانی عصبانی شدی چون زیر حرف تو زدم" این یک عذر خواهی واقعی‌ نیست.

ر.ا.: فرم بهتر در این مثال چه می‌‌توانست باشد؟

لرنر: "متاسفم که در مهمانی زیر حرف تو زدم. می‌‌دانم که از این کار خوشت نمی‌‌آید. می‌فهمم که کارم درست نبود. و می‌‌خواهم که دیگر پیش نیاید." به زبان دیگر: یک عذرخواهی‌ خوب بر روی عملکرد من تمرکز می‌‌کند و نه‌ بر روی عکس العمل دیگری. برای کار خود عذرخواهی‌ کنید، و تمام! البته یک عذرخواهی‌ کامل هم، در صورتی‌ که قرار نباشد رفتاری که به خاطر آن عذر خواهی‌ می‌‌کنیم کمترین تغییری کند، کوچکترین فایده‌ای ندارد و یک عذرخواهی‌ خالی‌ خواهد بود.

ر.ا.: نظرتان درباره دادن شکلات، هدیه، دسته گل و یا فرمهای دیگر "پرداخت غرامت" در عذرخواهی چیست؟

لرنر: از دید من چنین فرمهای جبران خسارت  به یک عذرخواهی‌ موفق تعلق دارد. اگر من لیوان شراب را بر روی لباس دوستم خالی‌ کنم و تنها یک "ببخشید" بگویم، بدون اینکه زحمت و خرج  تمیز کردن آن را بر عهده بگیرم، این یک عذرخواهی‌ ناقص  خواهد بود و تاثیرزیادی نخواهد داشت. من اغلب از مراجعین (مرد) خود می‌‌شنوم: "من صد بار از همسرم عذرخواهی‌ کرده ام، اما او نمی‌‌تواند موضوع را تمام کند".  روشن است که عذرخواهی‌ نمی‌بایست تبدیل به وسیله‌ای برای ساکت کردن دیگری شود! همانطور که گفته شد معذرت خواهی‌ (در رابطه شخصی‌ و احساسی‌) یک دو مارتن است نه‌ دو سرعت. چیزی که می‌‌تواند گاهی مشکل باشد. ما عموما به طور ناخود آگاه سعی در دفاع از خود داریم. اما حالت تدافعی گرفتن، کاملا نقطه مقابل درست گوش دادن و فهمیدن و درست ارتباط بر قرار کردن است. ما احتیاج به اراده قوی و صداقت در برابر خودمان داریم که بتوانیم خود را از تمایل به حالت تدافعی گرفتن رها کنیم.

ر.ا.: چطور می‌‌توان این کار را انجام داد، چطور می‌‌توان خود را از  توجیه کردن خود هنگام عذرخواهی رهانید؟

لرنر: از همه مهمتر این است که دقیق گوش بدهیم. به این معنی‌ که سعی‌ کنیم هسته آنچه دیگری درباره رنج و احساسش می‌خواهد به ما بگوید را دریابیم. و سعی‌ نکنیم واقعیت‌ها را سر جایشان بگذاریم،  یا اغراق‌ها و بی‌ دقتی‌‌های درون گفته‌های او را تصحیح کنیم! وقتی‌ کسی‌ که در برابر او عذر خواهی‌ می‌‌کنید  ناگهان سر خشمش را به روی شما باز می‌‌کند، تحریفها یا اغراق‌های احتمالی‌ درون سخنهای او را درک کنید، اما قلب خود را باز کنید و به آن چیزی در حرفهایش گوش بدهید که می‌توانید بفهمید و برایتان قابل قبول است، حتا اگر تنها نیمی از حرفهای او باشد. کنجکاو باشید برای فهمیدن آنچه او حس می‌‌کند. از او سوال کنید. سعی‌ کنید او را آنطور بفهمید که دوست دارید خود فهمیده شوید.

ر.ا.: به نظر کار سختی می‌‌آید.

لرنر: بله، من خوب می‌‌فهمم که می‌‌تواند مشکل باشد. برای خوب گوش دادن، نیاز به این است که کمی‌ بر ذهن خود ترمز بزنیم؛ حرف او را قطع نکنیم، تصحیح نکنیم. شما می‌ توانید در مورد چیزهایی‌ صحبت کنید  که نظر دیگری نسبت به آن دارید یا با آن موافق نیستید، اما لطفن این کار را در اولین جلسهٔ عذرخواهی انجام ندهید.

ر.ا.: آیا می‌‌شود برای همه چیز عذرخواهی کرد؟ یا چیزهایی‌ وجود دارند که قابل عذرخواهی‌ نیستند؟

لرنر: بعضی‌ چیزها را مسلما نمی‌‌توان با یک عذرخواهی جبران یا ترمیم کرد. یکی‌ از دوستان من با اتومبیل از چراغ قرمز رد شده و بچه‌ای را زیر گرفته که در همان لحظه از دنیا رفته است. او سعی‌ کرد از خانواده کودک عذرخواهی‌ کند، اما آنها نخواستند او را ببینند. هدف اصلی‌ یک عذرخواهی نباید این باشد که من خودم احساس بهتری داشته باشم. همه عذرخواهی‌‌ها پذیرفته نمی‌‌شوند.

ر.ا.: من چه زمانی حقی‌ برای دریافت یک عذرخواهی دارم؟

لرنر: اگر شما از کسی‌ انتظار عذرخواهی‌ دارید، تقریبا هیچگاه آنرا اینطور به دست نمی‌‌آورید که  از او تقاضا کنید. مهمتر این است که برای او شرح دهید که احساس شما چیست. مثلا: " در صحبت قبلی‌ مان حس کردم که احترام من حفظ نشده است و تحقیر شده ام" و نه‌ اینطور که: " تو خیلی‌ پست و وقیح بودی". از خودتان بگویید و سعی‌ کنید مختصر و مفید باشد.

ر.ا.: من معمولا به دخترم می‌‌گویم:" لطفا پیش او عذرخواهی‌ کن"، یا : "نگاه کن او از تو عذرخواهی کرده است". آیا این خوب است؟ چطور می‌‌توان به یک کودک عذرخواهی کردن را آموخت؟

لرنر: شما زمانی یک کودک را برای عذرخواهی کردن تربیت می‌‌کنید که بتوانید او را برای این کارش تشویق کنید و به او بگویید: "ممنون برای عذرخواهی ات". این کاری است که کمتر پدر- مادری انجام می‌‌دهد. بلکه بیشتر اوقات بابت آن سرزنش هم می‌‌شوند. این باعث می‌‌شود آنها در برابر این موضوع آلرژی پیدا کنند.

ر.ا.:  موقعیت را عوض کنیم؛ اگر کسی‌ از من عذرخواهی‌ کند، آیا وظیفه دارم اتوماتیک او را ببخشم؟

لرنر: البته که نه‌. نمی‌‌دانم در آلمان چگونه است، اما در آمریکا فرهنگ عمومی‌  به مردم  فشار می‌‌آورد که عذر خواهی‌ را حتما قبول کنند و فرد را ببخشند. انگار که این تنها راه رها شدن از رنجی‌ باشد که دیگری به او وارد کرده باشد: "پدرت را ببخش، او هر کاری که توانسته انجام داده! کلی‌ زمان از آن وقت گذشته! خودت را از گذشته رها کن..." چنین موعظه‌هایی‌ از دید من بیش از حد داده می‌‌شوند.

ر.ا.: عذرخواهی پس همیشه چاره کار نیست؟

لرنر: البته که (با عذرخواهی) می‌‌توان و می‌بایست از شدت قدرت کسی‌ که  آزار رسانیده کاهید. اما طرف مقابل موظف نیست رنج خود را درجا فراموش کند. من فکر می‌‌کنم اصرار شدید بر قبول عذرخواهی یا بخشندگی، فرد آسیب دیده را تنها تر و در خود فرو رفته تر می‌‌کند. از چنین اصرار شدیدی می‌ بایست دست برداریم. مانطور که گفتم برای بعضی‌ چیزها نمی‌‌توان تنها عذرخواهی کرد.



  روانشناسی امروز،  نوامبر ۲۰۱۷( Psychologie Heute, November 2017)


۱۶ مهر، ۱۳۹۶



ما فکر می‌‌کنیم  خبر داریم که سیفون توالت چطور کار می‌‌کند، یا پیامد‌های روند‌های سیاسی چیست. اما در بیشتر اوقات ما مغلوب نوعی توهم دانائی هستیم و دانسته‌های خود را با دانسته‌های دیگران اشتباه می‌‌گیریم. و این عواقب مخربی دارد.

مجله روانشناسی امروز: پرفسور سلومن (Steve Sloman), اگر من از شما بپرسم سیفون توالت چطور کار می‌‌کند آیا می‌‌توانید آن را توضیح دهید؟

پ.سلومن: بله.

ر.ا. : تحقیقات مختلفی‌ نشان می‌‌دهند که بیشتر افراد قادر به اینکار نیستند! و نه‌ فقط در مورد توالت! شما در کتابی‌ که با همکارتان فیلیپ فرنباخ ( Philip Fernbach) نوشته اید (The Knowledge Illusion)، ذکر کرده‌اید که بیشتر افراد نمی‌‌دانند ماشین قهوه‌جوش چطور کار می‌‌کند یا چسب مایع چطور دو تکه کاغذ را به‌‌‌ هم نگاه می‌‌دارد.

پ.سلومن: این برای ما هم بسیار شگفت آور بود که مردم تا چه حد نمی‌دانند. ۲۵ درصد مردم آمریکا نمی‌‌دانند که زمین به دور خورشید می‌‌چرخد و فقط چهل و سه‌ درصد می‌‌توانند یکی‌ از قضات دادگاه عالی‌ را نام ببرند. چنین آماری به ما نشان می‌‌دهند که تا چه حد معلومات عمومی‌ افراد کم است، و نه‌ فقط در آمریکا. نکته مهم اما این نیست که  بسیاری نمی‌‌دانند، نکته این است که نمی‌‌دانند تا چه حد نمی‌‌دانند. آنها دانش خود را در مورد رویداد‌ها و نحوه عملکرد هر چیزی -به اشتباه- بالا تخمین می‌‌زنند. مثلا فکر می‌‌کنند که می‌‌دانند سیفون توالت چطور کار می‌‌کند، اما وقتی‌ از آنها توضیح دقیق‌تر بخواهید، چیزی برای گفتن ندارند.

ر.ا. : دانشمندان چطور فاصله بین آنچه افراد می‌‌دانند و آنچه باور دارند که می‌‌دانند را اندازه می‌‌گیرند؟

پ. سلومن: فرانک کایل (Frank Keil روانشناس دانشگاه یل) برای این منظور روشی‌ پیدا کرد به این ترتیب که از افراد مورد آزمایش خواسته شد دانسته‌های خود را درباره مسائل سوال شده در یک مقیاس (طیف) بین یک تا هفت تخمین بزنند. مثلا سوال این بود که زیپ لباس چطور کار می‌‌کند. و بعد از آنها می‌‌خواست که تا جای ممکن دقیقا آنرا توضیح دهند، و پس از آن‌ دوباره دانش خود را تخمین بزنند. طبعن تخمینهای ثانوی در حد پایینتری بودند، تلاش برای توضیح دقیق‌تر، توهم داشتن دانش را در آنها از بین می‌‌برد. ما این آزمایش را بارها تکرار و این تاثیر را مشاهده کردیم.

ر.ا. : این اثر در چه زمینه‌هایی‌ خود را نشان می‌‌داد؟

پ.سلومن: در زمینه اشیا و مسائل عینی روزمره، مثل کارکرد خودکار یا قفل، و چیزهای کمتر روزمره مثل هلیکوپتر، و در زمینه رویدادهای سیاسی یا اجتماعی، مثل سیستم بیمه‌ درمانی.

ر.ا.: وجود این توهم را چگونه می‌‌توان توضیح داد؟

پ.سلومن: تفکر  پروسه‌ای نیست که تنها در ذهن فرد جریان داشته باشد، بلکه یک فرایند جمعی است. ما یک دانش جمعی داریم که به عنوان فرد، زمانی که می‌‌اندیشیم خود را به آن متصل می‌‌کنیم. از یک سو این واقعیت به ما انسان‌ها این امکان را می‌‌دهد که بسیار بیشتر از هر موجود زنده دیگری قادر به ساخت و آفرینش باشیم. از سوی دیگر اما باعث می‌‌شود ما دانش دیگران را با دانش خود اشتباه بگیریم و فکر کنیم دانش جمعی، دانش فردی ما هم هست.

ر.ا. : منظورتان از این جمله دقیقا چیست: ... به عنوان فرد، زمانی که می‌‌اندیشیم خود را به آن متصل می‌‌کنیم؟

پ.سلومن: توانایی‌های شناختی‌ فردی، محدود هستند. به همین دلیل انسان از آغاز پیدایش تمدن، تخصص‌های حرفه‌ای را توسعه داد. یک نفر متخصص کشاورزی شد، یک نفر پزشکی‌ و دیگری آشپزی. دانشمندان به آن "تقسیم کار شناختی‌" می‌‌گویند. ما انسان‌ها اینطور برنامه‌ریزی شده‌ایم که در گروه عمل کنیم. یعنی‌ ما می‌‌توانیم  حجم اندک دانش خود را با دانش دیگران پیوند دهیم. ما از این تقسیم کار شناختی‌ به طور دائم بهره می‌‌بریم، چه در گروه‌های کوچک، چه در مقیاس‌های بزرگتر مثل شهرها  و کشورها.

ر.ا. : و این باعث می‌‌شود ما انسانها در بسیاری زمینه‌ها موفق باشیم؟

پ.سلومن: بله. دانش جمعی  ما را به جایی‌ رسانیده که قادر به خلق آیفون و بوئینگ ۷۴۷ باشیم، کارهایی‌ باور نکردنی که انسان به عنوان تنها موجود زنده قادر به انجام‌شان بوده است. اما همین باعث می‌‌شود که دری به سوی ایجاد توهم به روی ما باز شود. اینکه بدانیم در دانش جمعی، دانسته‌ای در مورد موضوعی وجود دارد، تصور می‌‌کنیم که خودمان کارشناس آن‌ موضوع هستیم.

ر.ا.: چطور به این نتیجه رسیدید؟

پ.سلومن: ما دلایل روشنی در دست داریم. در یکی‌ از تحقیق‌های‌مان چند پدیده علمی‌-خیالی را مطرح کردیم. مثلا به یک گروه از افراد مورد آزمایش گفتیم که دانشمندان قادر به کشف باران هلیوم شدند، اما هنوز نمی‌‌دانند که چطور درست می‌‌شود. بعد از آنها پرسیدیم که به نظرشان چطور می‌‌توان این پدیده را توضیح داد. به یک گروه دیگر اما گفتیم که دانشمندان دلیل این پدیده را کشف کرده اند و پرسیدیم که فکر می‌‌کنند چقدر آنرا می‌‌فهمند. در آخر از هر دو گروه خواسته شد دانش خود را در مقیاسی بین یک تا ده تخمین بزنند. تخمین گروه دوم از دانش خود، بالاتر از گروه اول بود. تنها به این دلیل که فکر می‌‌کردند دانشمندان پاسخی برای چنین پدیده‌ای دارند، تصور می‌‌کردند که آنرا بهتر می‌‌فهمند، با وجود اینکه ما توضیح بیشتری در مورد آن نداده بودیم.

ر.ا.: به دلیل وجود اینترنت ما امروز دسترسی به حجم عظیمی‌ از اطلاعات داریم. آیا این باعث شده "توهم دانش" در ما شدیدتر شود؟

پ. سلومن: بله. در اینباره هم تحقیقات نشان داده‌اند که افرادی که به اینترنت دسترسی دارند، خود را باهوش‌تر و داناتر از آنچه هستند می‌پندارند. در یک آزمایش به گروه اول لیستی از سوال‌ها داده شد که برای پاسخ به آن اجازه استفاده از اینترنت را داشتند، گروه دوم اما نه‌. بعد از هر دو گروه خواسته شد تخمین بزنند که لیست بعدی سوال‌ها را چقدر خوب می‌‌توانند پاسخ دهند. گروه اول در تخمین خود بالاتر از گروه دوم بود، با اینکه لیست دوم هیچ ربطی‌ به لیست اول نداشت.

ر.ا.: شما اخطار می‌‌دهید که توهم دانش، می‌‌تواند باعث به وجود آمدن مشکلات سیستماتیک شود.

پ.سلومن: مشکلاتی که حل کردن‌شان کار ساده‌ای نیست. به عنوان مثال وقتی‌ انسان‌ها دانش خود را درست تخمین نمی‌‌زنند، آنطور که باید قدردان کار (تخصصی) دیگران نیستند. در محیط کاری، این پدیده می‌‌تواند کار گروهی را بسیار مشکل کند. و اگر رؤسا دچار این توهم باشند، می‌‌تواند مهلک باشد. مشکل دیگر گروه‌هایی‌ هستند که ادعا‌های اشتباه را مطرح می‌‌کنند، این را می‌‌توان در بین کسانی که دریافت‌های علمی‌ را انکار می‌‌کنند مشاهده کرد.

ر.ا.: مثل این ادعا که تغییرات اقلیمی ربطی به فعالیت‌های انسان ندارد، یا اینکه واکسیناسیون باعث اوتیسم می‌‌شود؟

پ.سلمن: دقیقا. افراد معمولاً برای درک مسائل به استناد‌های عقلانی رجوع نمی‌‌کنند، اینطور نیست که تحقیقات علمی‌ را مطالعه کنند و استدلال‌های مختلف را با هم مقایسه کنند، بلکه از اطرافیان خود تاثیر می‌‌گیرند. در واقع سوال اصلی‌ برای آنها این است که کدام گروه را می‌‌خواهند نمایندگی کنند. فرد می‌‌تواند به مراجع علمی‌ رجوع کند، یا فکر کند که همه دانشمندان قربانی تئوری توطئه هستند و تنها کسی‌ که واقعیت را می‌‌گوید پزشکی‌ با نظرات مخالف منحصر به فردی است که نظرات داغی‌ درباره ارتباط بین واکسیناسیون و اوتیسم دارد.
سوال این است که فرد چه کسی‌ را باور می‌‌کند. به خصوص مدل‌های ساده علت و معلولی می‌‌توانند چنین گروه‌های انسان‌های هم عقیده‌ای را بسازند.

ر.ا.: قطبی شدن نظرات در حیطه سیاسی تا چه حد با توهم دانائی ارتباط دارد؟

پ.سلومن: مدارکی وجود دارد که نشان می‌‌دهد آنهائی که نظرات افراطی دارند، کسانی هستند که کمتر می‌‌دانند. در آزمایشی‌ از افراد خواسته شد که محل اوکراین را روی نقشه نشان بدهند. و بعد از آنها سوال شد که چقدر مطمئن هستند که بهتر است آمریکا در اختلاف کریمه دخالت کند. کسانی که در نشان دادن اوکراین در نقشه اشتباه‌های بزرگتری داشتند، از همه بیشتر مطمئن بودند که کدام رفتار آمریکا در این مساله بهتر است.

ر.ا.:  انسانها نظرات افراطی دارند، چون نمی‌‌دانند که چه چیزی را نمی‌‌دانند؟

پ.سلومن: دست کم یکی‌ از دلیل‌ها این است. من فکر می‌‌کنم قطبی شدن فضای سیاسی به شکلی‌ که امروزه تجربه می‌‌کنیم، تا حدی ربط دارد به بزرگتر شدن توهم دانائی که نتیجه عوامل مختلفی‌ است، از جمله اینترنت که به ما این امکان را می‌‌دهد که خارج از محیط اجتماعی‌مان، گروه‌های هم عقیده در سطح جهانی بیابیم و بسازیم. ما امروز بیش از هر زمان دیگری در حباب زندگی‌ می‌‌کنیم. و این باعث تقویت تصورات اشتباه می‌‌شود. ممکن است هر کسی‌ فکر کند نظرش ٔبر اساس درک واقعی‌ اوست. اما واقعیت این است که بیشتر افراد تنها حرف بقیه‌ را تکرار می‌‌کنند، کسانی که  چیز بیشتری نمی‌‌دانند. و حتی بدتر از این؛ نظرات یکدیگر را تشدید می‌‌کنند و نظرات افراطی‌تر می‌‌سازند.

ر.ا. : آیا امکانی وجود دارد که بتوان عواقب منفی‌ توهم دانائی را کاهش داد؟

پ.سلومن: عقایدی مثل "واکسن باعث اوتیسم می‌‌شود" به سختی قابل تغییرند. آگاهی‌ رسانی در مورد عملکرد واکسنها ممکن است کمک کند، اما نمی‌‌شود مردم را راجع به همه چیز آگاه کرد. نکته مهمتر این است که مردم معمولا در مورد چنین مسائلی‌ انعطاف ناپذیرند، چون اعتقادت آنها گره خرده است به تعلق به گروه‌های اجتماعی‌شان. آنها نمی‌‌توانند یا نمی‌‌خواهند به اعتقادات‌شان دست بزنند، چون ممکن است این کار بین آنها و گروهی که به آن وابستگی دارند اختلاف بیاندازد.

ر.ا. : و در مورد قطبی شدن مواضع سیاسی چطور؟

پ.سلومن: می‌‌توان تلاش کرد که مردم درباره نتایج و اثرات اقدامات سیاسی صحبت کنند. در یکی‌ از آزمایشات وقتی‌ از افراد خواستیم که درباره اثرات احتمالی‌ پایین آوردن سنّ بازنشستگی یا اجرای طرح مالیات ثابت فکر کنند و نظر دهند، نه‌ تنها توهم دانائی آنان در هم شکست، بلکه باعث شد اطمینان و افراط نظرات‌شان پائین بیاید. و این یعنی‌ کم شدن فضای قطبی.

ر.ا.: اما توضیح دادن اینکه اقدامات سیاسی چطور عمل می‌‌کنند، می‌‌تواند بسیار پیچیده و مشکل باشد.

پ.سلمن: این ایراد واردی است. ما باید قبول کنیم که توانایی‌مان برای پیش بردن چنین گفتگوهایی محدود است، چون ما نمی‌‌توانیم متخصص برای همه چیز باشیم. به عنوان مثال اوراق رفرم طرح سلامتی آمریکا (پیشنهاد شده از طرف اوباما) بیش از بیست هزار صفحه است! من می‌‌توانم سعی‌ کنم درباره تاثیرات این رفرم صحبت کنم، اما نخواهم توانست چیز زیادی درباره‌اش بگویم، چون برای این منظور می‌بایست سالها در این رشته تحصیل کرده باشم. و این برای بیشتر موضوعات سیاسی صدق می‌‌کند. پس می‌بایست کماکان به دانش جمعی، به تخصص دیگران تکیه کنم. فکر می‌کنم برای شروع درست این است که برای تغییر فرهنگ تلاش کرد، و جمع را به طور کلی‌ منتقدتر کرد، به این شکل که گفتگو را آغاز کنیم. به این شکل که این مساله را مطرح کنیم که چقدر مهم است درباره نتایج و عواقب صحبت شود. به این شکل که یاد بگیریم به این مساله توجه کنیم که کسانی‌ که به عنوان متخصص انتخاب کرده ایم، واقعا متخصص هستند و نه‌ کسانی که به خاطر موقعیت‌شان قادرند نظر خود را مطرح کنند. به این شکل که روش گفتگوی نظرسازان، خبرنگاران و سیاستمداران را تغییر دهیم. که گفتمان اجتماعی را به شکلی‌ تحت تاثیر قرار دهیم که متخصصان بیشتر جای مطرح کردن نظراتشان را داشته باشند و در مورد عواقب تصمیمات سیاسی بیشتر صحبت شود.

ر.ا.: در سطح فردی، هر کسی‌ چه کاری می‌‌تواند بکند تا با توّهم دانائی خود برخورد بهتری داشته باشد؟

پ.سلومن: من پاسخ ساده و ثابتی به این سوال ندارم. اینکه ما به جمع تکیه می‌‌کنیم را من یک رفتار پایه‌ای انسانی‌ می‌‌بینم که نمی‌‌توان به آسانی آنرا از بین برد. به همین دلیل ما در برابر نظری که عقیده‌مان را تایید می‌‌کند کمتر انتقادی برخورد می‌‌کنیم نسبت به نظری که ٔبر خلاف عقیده ماست. ما انسان‌ها اینطور هستیم. اما می‌‌توانیم تلاش کنیم ورای  جمعی که به آن تعلق داریم ، ورای حبابی که در آن هستیم نگاه کنیم. قبول کنیم که نظرات ما بیشتر مواقع درست‌تر از نظرات دیگران نیست، و آنرا بیش از حد جدی نگیریم. سعی‌ کنیم متواضع‌تر باشیم و بدانیم که نمی‌‌توانیم همه چیز را بدانیم. این تلاش می‌‌تواند بسیار رهایی‌بخش باشد.

  روانشناسی امروز،  آگوست  ۲۰۱۷( Psychologie Heute, August 2017)

۱۱ اردیبهشت، ۱۳۹۶



هر روز ما با "واقعیت"‌هایی‌ رو به رو هستیم که آنها را می‌‌شنویم و "یاد می‌‌گیریم". "واقعیت"‌هایی‌ که در واقعیت، چیزی جز ادعا‌های به طور وسیع منتشر شده نیستند. هر چند که ممکن است در آنها حقیقت‌ها و اطلاعاتی‌ هم وجود داشته باشد، اما شاید به همان اندازه باور‌های نادرست و منحرف کننده در بین آنها وجود دارد. حجم چنین شبه واقعیت‌ها و غیر واقعیت‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی بیشترهم به چشم می‌‌آید. گاهی  باورش سخت است که چطور دوستان و افرادی که در سطح سواد و یا هوش آنها جای شکی نیست، چقدر راحت خرافات مدرن را به عنوان یک اصل حقیقی‌ تکرار می‌‌کنند، یا آنها را می‌‌سازند.

 ولی‌ حقیقت این است که میزان هوش و سواد،  ما را از  دام  باور اسطوره‌های قدیم و جدید و تفسیرهای بی‌ اساس حفظ نمی‌‌کند. بسیاری از انسانهای دانا و باهوش تاریخ به راحتی در این دام افتاده اند. ارسطو یکی‌ از خردمند‌ترین انسانهای زمانه خود، عقیده داشت که زنان دندانهای کمتری از مردان دارند. همه ما ممکن است دچار این خطاهای فاحش شویم، اما ابزارهایی وجود دارند که بشود با آنها از میزان این خطاها کاست. و کاسته شدن این خطا‌ها مهم است چون   این باورهای گاهی حتا به ظاهر بی‌ ضرر، می‌‌توانند مستقیم یا غیر مستقیم در رفتار و تصمیم‌های ما اثر بگذرند و مضر باشند.

 مساله این است که چطور در زندگی‌ روزمره با شنیدن خبر، یا مقاله، یا تفسیر یا یک ادعا، سره را از ناسره جدا کنیم و حقیقت ماجرا‌ را بفهمیم یا به آن نزدیک شویم. در طول زندگی‌ ما روش‌هایی را آموخته ایم که به ما کمک کند میان واقعیت و غیر واقعیت تفاوت قائل شویم. اما بسیاری از اوقات این روشها ناکار آمد هستند یا کسانی‌ که می‌‌خواهند نا واقعیت را به عنوان واقعیت به ما تحمیل کنند می‌‌دانند چگونه این روشها را دور بزنند. گاهی روش‌های کار آمد را در رشته خود یا دانشگاه آموخته ایم، نحوه تحقیق و آمار را یاد گرفته ایم، اما پس از گذراندن امتحان همه را فراموش کرده ایم.

 به طور کلی‌ ده امکان وجود درد که ما از طریق آنها باورهای نا واقعی‌ را قبول می‌کنیم. مهم این است که همانطور که گفتم به این مساله آگاه باشیم که همه ما مستعد این مساله هستیم، حتا بسیاری از دانشمندان و خردمندان. اما دانشمندان متبحر از ابزاری استفاده می‌‌کنند که آنها را از این خطا حفظ می‌‌کند و آن به کار بردن روش علمی‌ است.  اما برای ما انسانهای معمولی‌ هم به خاطر سپردن این ده نکته می‌‌تواند کمکی‌ باشد در بررسی‌ هجمه اطلاعاتی‌ که روزانه دریافت می‌کنیم:



۱- پروپاگاندای زبانی

افسانه‌های عامیانه از طریق نقل سینه به سینه، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌‌شوند. بسیاری از افسانه‌های مدرن هم به همین روش انتشار پیدا می‌‌کنند. شاید شما هم شنیده باشید که در شبکه فاضلاب نیویورک تمساح وجود دارد! و هر قدر چنین گفته‌هایی‌ سرگرم کننده باشند، به همان اندازه هم اشتباه هستند.

اینکه ما یک ادعا را مرتب می‌‌شنویم دلیلی بر درست بودنش نیست. اما مکرر شنیدن یک گزاره باعث می‌‌شود زمانی آنرا به عنوان واقعیت قبول کنیم، چون آن گزاره برای‌مان مانوس می‌‌شود و مغز ما بسیار آمادگی دارد برای اینکه امر مانوس را با امر واقعی‌ اشتباه بگیرد. جالب این است که برای (مغز) ما تفاوتی نمی‌‌کند که یک گزاره را ده بار از یک فرد یا از ده نفر متفاوت بشنویم. در هر دو حالت -ناخود آگاه- تصور می‌‌کنیم که این یک واقعیت در باور عمومی‌ است. به گوش آشنا بودن معمولا با باورپذیر بودن اشتباه گرفته می‌‌شود، به خصوص اگر که چیزی را بارها شنیده باشیم.

۲- آرزوی پاسخ‌ها و راه حل‌های آسان

با خودمان صادق باشیم: زندگی‌ روزمره ما آسان نیست، حتا برای آنها که خود را به آن تطبیق داده‌اند. در زندگی‌ روزمره با اضافه وزن درگیریم، با بد خوابی‌ سروکله می‌‌زنیم، با مشکلات روابطمان روبه‌روایم، به دنبال موفقیت شغلی‌ هستیم…. تعجب‌آور نیست که به راه‌هایی‌ دست می‌‌اندازیم که قول می‌‌دهند حتی‌الامکان به سرعت و بدون زحمت تغییر خود، ما را به هدف برسانند. انواع رژیم‌های غذایی که قول تاثیر چند روزه می‌‌دهند هنوز بسیار محبوبند، با اینکه به کرات نشان داده شده است که در اکثر قریب به اتفاق موارد افراد بعد از مدت کمی‌ دوباره به وزن سابق خود بر می‌گردند. کلاس‌های یادگیری نویسندگی در دو هفته و تندخوانی در چند ثانیه هنوز بسیار طرفدار دارند، با اینکه عملا هیچ کدام به نتیجه‌های قول داده شده نرسیده‌اند...به یاد داشته باشیم: هر چیزی که زیادتر از آن خوب به نظر می‌‌رسد که واقعی‌ باشد، با احتمال خیلی‌ زیاد واقعی‌ هم نیست!

۳- ادراک و حافظه گزینشی

همانطور که شاید تا به اینجا مشخص باشد، ما واقعیت را تقریبا هیچگاه کاملا آنطور که هست در نمی‌یابیم، بلکه همیشه آنرا از فیلتر ادراک تحریف شده شخصی‌ رد می‌کنیم. نگاه ما (به واقعیت) مبتنی‌ ٔبر پیش‌داوری‌ها و توقعات ماست که می‌‌تواند باعث شود ما جهان را در بستر باورهای از قبل موجود خود  تفسیر کنیم. اما بیشتر انسان‌ها به این مساله آگاه نیستند که باورهای آنها تا چه حد بر ادرک‌شان از واقعیت تاثیر می‌‌گذارد. لی‌ راس  روانشناس (Lee Ross)  و همکاران‌اش این فرض غلط را که ما جهان را آنگونه می‌بینیم که هست، "رئالیسم ساده‌انگارانه" (naive Realismus) نام داده اند. رئالیسم ساده‌انگارانه ما را نه تنها در برابر قبول باورهای اشتباه مستعدتر می‌‌کند، بلکه توانائی ما را برای تشخیص فرض‌های اشتباه کاهش می‌‌دهد.

یک نمونه خوب برای روشن شدن سازوکار ادراک و حافظه گزینشی ما، تمایل‌مان به ثبت یا تمرکز بر چیزی به اسم "تجربه موفق" (به حافظه سپردن دو حادثه که همزمان اتفاق افتاده‌اند) و فراموش کردن "تجربه ناموفق" ( ناهمزمانی وقوع دو حادثه) است. برای درک بهتر قضیه خوب است که "مدل چهار ستونی زندگی‌" را پیش چشم داشته باشیم. سناریو‌های بسیاری از زندگی‌ ما می‌‌توانند در این مدل نشان داده شوند. به عنوان مثال این گزاره را بررسی کنیم که: "در شب‌هایی که ماه کامل است، بیماران بیشتری به بیمارستان روانپزشکی مراجعه می‌‌کنند" (چیزی که گاهی ادعا می‌شود). برای این کار لازم است که چهار بخش "مدل بزرگ چهار ستونی زندگی‌" را به این شکل بررسی کنیم: بخش اول حاوی مواردی است که ماه کامل بوده و میزان زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. بخش دوم مواردی که ماه کامل بوده اما مریض‌های کمی‌ مراجعه کرده‌اند. بخش سوم مواردی که ماه کامل نبوده اما مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند و بخش چهارم مواردی که نه ماه کامل بوده و نه مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. تنها با  بررسی‌ و مقایسه این چهار بخش می‌‌توان رابطه وجود ماه کامل و مراجعه مریض‌های زیاد به بیمارستان را محاسبه کرد. "همبستگی‌" (Korrelation) یک روش اندازه‌گیری آماری است که از آن طریق می‌توان اندازه گرفت تا چه اندازه دو متغیر می‌‌توانند با یکدیگر در ارتباط باشند.

مشکل اینجاست که در جریان زندگی‌ روزمره چنین محاسباتی برای بیشتر ما بسیار مشکل است. یک دلیل‌اش این است که ما معمولا به بخش‌هایی‌ از این چهار بخش بیشتر و به بعضی‌ کمتر توجه می‌‌کنیم. به خصوص بخش اول برای بیشتر ما بسیار جذاب است، چرا که مطابق انتظار اولیه ماست که در شب‌های مهتابی، بیماران بیشتری به بیمارستان مراجعه کنند. به این دلیل این موارد را بیشتر به خاطر می‌سپاریم و در موردشان بیشتر حرف می‌زنیم. بخش اول یک "تجربه موفق" است، تقارن چشمگیر دو متغیر زمانی که ماه کامل است و بیماری مراجعه نمی‌‌کند، چیزی از این "تجربه ناموفق" (بخش دوم) به خاطر نمی‌‌ماند و کمتر احتمال دارد کسی‌ در جمع دوستان‌اش با هیجان تعریف کند: "می‌ دونید چی‌ شد؟ دیشب ماه کامل بود و حدس بزنید چه اتفاقی‌ افتاد؟ هیچی‌!".

تمایل انسان برای به خاطر سپردن "تجربه‌های موفق" و از یاد بردن "تجربه‌های ناموفق" (عدم تقارن دو متغیر) باعث به وجود آمدن پدیده قابل توجهی‌ می‌‌شود به نام "همبستگی‌ موهوم" (illusorische Korrelation)، به این معنی‌ که به اشتباه فرض می‌‌شود که دو واقعه از لحاظ آماری بی‌ربط با یکدیگر، با هم در ارتباط هستند. با اینکه تحقیقات نشان می‌‌دهند که بین ماه کامل  و مراجعه بیشتر به بیمارستان ارتباطی‌ وجود ندارد، اما هنوز بسیاری این تصور را دارند. باور به این ارتباط، یک توهم شناختی‌ است. همبستگی‌‌های موهوم ما را به جایی‌ می‌‌رسانند که به همبسته بودن اتفاق‌های زیادی باور داشته باشیم که اصلا وجود ندارند. باور داشتن به رابطه درد روماتیسم و هوای بارانی، رابطه فرم جمجمه و برخی‌ توانایی‌های ذهنی‌، رابطه بیماری اوتیسم با واکسیناسیون، از مثال‌هایی هستند که با وجود نتیجه تحقیقات متعدد هنوز به همین شیوه در باورهای بسیاری جا دارند.

۴- نتیجه‌گیری اشتباه از همبستگی‌ و علیت

این البته بسیار اغوا کننده، اما همان قدر اشتباه است که تصور کنیم دو متغیر که با هم از لحاظ آماری همزمان اتفاق می‌‌افتند (به اصطلاح با هم همبستگی‌ دارند) لزوما با یکدیگر رابطه علت و معلولی دارند. یعنی‌ حتا اگر دو متغیر از لحاظ آماری (و نه‌ بر اساس همبستگی‌ موهوم) با یکدیگر همبسته باشند، ممکن است سه دلیل برای این همبستگی‌ وجود داشته باشد: ۱.متغیر الف، علت متغیر ب است. ۲.متغیر ب علت متغیر الف است۳. یک متغیر سوم می‌‌تواند علت متغیر الف و ب باشد. به این مورد سوم لقب "مشکل متغیر سوم" داده شده است. مشکل اینجاست که ممکن است متغیر سومی‌ در رابطه بین متغیر الف و ب نقشی بازی‌ کند که مورد توجه واقع نشده، یا حتا هنوز از وجودش اطلاعی نیست.

به عنوان مثال تحقیقات زیادی در رابطه با این مساله شده است که تنبیه بدنی در دوران کودکی این احتمال را بالا می‌‌برد که فرد در بزرگسالی از خود رفتار خشونت‌آمیز نشان دهد. بسیاری از محققان از این رابطه آماری این نتیجه را گرفتند که این دو با هم رابطه علت و معلولی دارند و آن را فرضیه  "دور باطل خشونت" نامیدند. یعنی‌ فرض گرفته شد که تجربه خشونت در دوران کودکی (الف) باعث بروز رفتار خشن در بزرگسالی (ب) می‌‌شود.اما آیا این لزوما درست است؟  ما هنوز این را رد نکرده‌ایم که یک متغیر دیگر (پ) می‌‌تواند وجود الف و ب را سبب شود. در مورد این مثال، متغیر احتمالی‌ پ می‌‌تواند عامل ژنتیکی‌ باشد. شاید والدین کودک از لحاظ ژنتیکی‌ برای اعمال خشونت مستعدتر باشند و در حقیقت هم سند‌هایی‌ برای چنین عاملی به دست آمده است. این عامل ژنتیکی‌ می‌‌تواند باعث همبستگی‌ الف و ب شود، چون فرزند هم می‌‌تواند این استعداد ژنتیکی‌ را به ارث برده باشد و در نتیجه عامل ژنتیکی‌ (پ) دلیل پدیدار شدن الف و ب باشد. در رابطه با این مثال، به جز عامل ژنتیکی‌ حتا متغیر‌های دیگری نیز می‌‌توانند نقش داشته باشند…. نکته این است که هم بستگی دو پدیده نمی‌‌تواند اجبارا نشان رابطه علت و معلولی  بین آنها باشد.

۵- استدلال علت و معلولی پدیده‌ها به دلیل پشت سر هم اتفاق افتادن آنها

بسیاری از ما این تصور را داریم که اگر واقعه ب بعد از الف اتفاق افتاده باشد، پس الف دلیل ب است. اما پدیده‌های بسیاری پیش از پدیده‌های دیگر اتفاق می‌افتند بدون اینکه دلیل به وجود آمدن آنها باشند. اگر بسیاری یا حتا همه قاتلهای سریالی در زمان کودکی برای صبحانه تخم مرغ خورده باشند، نمی‌توان این نتیجه را گرفت که  خوردن تخم مرغ برای صبحانه باعث می‌‌شود فرد در آینده قاتل سریالی شود. اینکه بسیاری از بیماران بعد از  مصرف داروهای گیاهی حال‌شان بهتر شده است، الزاماً دلیل بر این نیست که آن داروها علت این بهبود بوده‌اند. ممکن است دلیل این بهبودی خیلی‌ ساده طی‌ شدن روند بیماری بوده باشد. یا شاید دلیل‌های دیگری در این بهبودی نقش داشته باشند.

در طول تاریخ حتا دانشمندان زیادی در دام این استدلال اشتباه افتاده‌اند. به عنوان مثال فلنسمارک ( Flensmark) این فرضیه را ارائه کرد که با پوشیدن کفش حدود هزار سال پیش در دنیای غرب، اولین مورد‌های شیزوفرنی هم به ثبت رسیده‌اند و نتیجه گرفت که ظاهر شدن بیماری شیزفرنی با پوشیدن کفش ارتباط داشته و حتا پوشیدن کفش یکی‌ از عوامل آن بوده است. اما آغاز پوشیدن کفش می‌تواند با واقعه‌های بسیار دیگری مثل تغییر شرایط زندگی‌ همراه بوده باشد  که دلیل اصلی‌ یا واقعی‌ بروز بیماری شیزوفرنی بودند.

۶- در معرض نمونه‌های جانبدارانه قرار گرفتن

در زندگی‌ روزمره، ما اغلب از سوی رسانه‌‌ها و بخش‌های دیگر زندگی‌ در معرض نمونه‌های "جانبدارانه" قرار می‌‌گیریم. به عنوان مثال درصد بالایی‌ از بیمارهای حاد روانی که در رسانه‌‌ها نشان داده می‌‌شوند به عنوان افرادی خطرناک معرفی‌ می‌شوند. در حالیکه آمار واقعی‌ بسیار پایین‌تر است. حضور تعداد بالای بیماران مبتلا به اختلال دو قطبی یا شیزوفرنی حاد و درعین حال خطرناک در رسانه‌‌ها، ممکن است باعث تولد این باوراشتباه شود که بیشتر آنها خطرناک هستند.

روانشناسان به خصوص بیشتر در معرض این خطا قرار دارند، زیرا آنها در بیشتر ساعت‌های روز با نمونه‌هایی‌ روبه‌رو هستند که لزوما نمایندگی جامعه خود را نمی‌‌کنند. به عنوان مثال بسیاری از روان‌درمانگران عقیده دارند که ترک کردن سیگار برای عموم کاری بسیار مشکل و گاهی به تنهایی غیر ممکن است. اما نتیجه تحقیقات آماری نشان داده‌اند که بیشتر افراد به تنهایی سیگار را ترک می‌‌کنند. چنین خطایی از اینجا سرچشمه می‌گیرد که روانشناسان و پزشکان با نمونه‌های خاصی‌ از افراد و همین طور از بیمارهای به خصوصی رو به رو هستند که به پزشک مراجعه می‌‌کنند. در عوض کسانی که به تنهایی سیگار را ترک کرده اند هیچوقت به پزشک مراجعه نمی‌‌کنند.

۷- استدلال بر حسب نمایندگی

ما معمولاً در مورد یکسان بودن دو چیز بر مبنای شباهت‌های ظاهری آنها قضاوت می‌‌کنیم. به زبان دیگر میزان شباهت‌های ظاهری دو چیز را -یعنی‌ حدی که یکدیگر را نمایندگی می‌کنند- مبنای این قضاوت قرار می‌‌دهیم که چقدر با هم یکسانند. در زندگی‌ روزمره این اصل می‌‌تواند در بسیاری از موارد برای ما مفید باشد. اگر ما از خیابان گذر می‌‌کنیم و ناگهان مردی را با ماسک و اسلحه به دست از بانکی‌ در حال فرار می‌‌بینیم، احتمالا گوشه‌ای‌ پنهان می‌‌شویم یا با پلیس تماس می‌گیریم، زیرا که آن مرد نماد دزد بانک است، آنطور که ما می‌‌شناسیم. البته که این امکان هست که او شوخی‌ کرده باشد و اسلحه‌اش واقعی‌ نباشد، یا اینکه عده‌ای در حال فیلم‌برداری باشند، اما عقل شرط می‌‌کند که در وهله اول به قضاوتمان که بر اساس نمایندگی و شباهت ظاهری است اعتماد کنیم.

اما خیلی‌ وقت‌ها هم از این اصل استفاده می‌‌کنیم در حالی که چندان قابل اعتماد نیست. هر دو چیزی که در ظاهر به هم شبیه هستند ناچاراً یکسان نیستند. بسیاری از قضاوت‌ها و باورهای ما که بر مبنای شباهت‌های ظاهری شکل گرفته‌اند اشتباه هستند. به عنوان مثال اینکه اگر دست خط دو نفر در مواردی اشتراکاتی داشته باشد آنها در برخی‌ خصوصیات فردی با هم مشترک هستند، یکی‌ از این باورهاست و هیچ سند علمی‌ برای آن وجود ندارد.

۸- فیلم‌ها و تصاویر غلط‌ انداز

بسیاری از پدیده‌های مربوط به مغز و به خصوص بیماری‌ها و اختلالات روانی در رسانه‌ ها، فیلم‌ها و گزارش‌ها به اشتباه نمایش داده می‌‌شوند، معمولا سعی‌ می‌‌شود نمایش هیجان‌انگیز و خشنی از آنها داده شود. در برخی‌ فیلم‌ها درمان با دستگاه الکتریکی‌ یا اصطلاحا "شوک-درمانی"  به عنوان روشی‌ وحشیانه و حتا خطرناک نمایش داده می‌‌شود. در واقعیت به دلیل پیشرفتهای تکنولوژی در چند دهه گذشته استفاده از این متد درمانی ریسکی‌ بیشتر از یک بیهوشی معمولی‌ ندارد و بیمار دچار گرفتگی‌های عضلانی هم نمی‌‌شود. داشتن نبوغ در حیطه‌های خاص (اصطلاحا "استعداد جزیره‌ای") که در فیلم "رین من" در فرد اوتیست نمایش داده شد، تنها در بین ده درصد از افراد اوتیست دیده می‌‌شود. از این دست مثال‌ها بسیار می‌‌توان یافت.

۹- اغراق همراه با هاله‌ای از واقعیت

بسیاری از باورها و نظرهایی که می‌‌شنویم کاملا اشتباه نیستند، بلکه قدری از واقعیت در آنها وجود دارد و این شاید کار را به خصوص مشکل‌تر می‌‌کند. مثلا ممکن است خیلی‌ از ما ندانیم که پتانسیل فکری ما واقعا در چه حد است، اما این به این معنا نیست که انسان تنها از ۱۰% پتانسیل مغز خود استفاده می‌کند، آنطور که گفته می‌شود. ممکن است که برخی‌ تفاوت‌های بین دو فرد در شخصیت یا علاقه‌های آنها برای طرف مقابل جذاب باشد، اما از این مساله نمی‌‌توان نتیجه گرفت که افراد متضاد و متفاوت همدیگر را جذب می‌‌کنند. اینکه تفاوت‌هایی- گاهی جزئی-  در مهارت‌های ارتباطی‌ بین زن و مرد وجود دارد، اما این تفاوت‌ها در نتیجه تحقیق‌های متعدد هیچوقت حد خاصی‌ را رد نکرده‌اند و شباهت‌های بین زنان و مردان خیلی بیشتر از تفاوت‌های بین آنهاست و تفاوت‌های موجود هرگز ما را به "مردان مریخی، زنان ونوسی" نمی‌‌رساند (سری کتابهایی که جان گری روانشناس آمریکایی‌ در دهه نوزده و بیست نوشت و  و در آنها به شکلی‌ جنجالی از تفاوت‌های فاحش  بین زنان و مردان نوشت، در حدی که به ادعای او زنان و مردان قادر به فهم یکدیگر نیستند! کتاب‌هایی که به ۴۳ زبان ترجمه شد و برای او شهرت جهانی‌ به ارمغان آورد، در حالی که برای اثبات ادعای خود حتا یک تحقیق آماری هم نکرده بود، تحقیق‌هایی‌ که بعد از سوی دانشمندان دیگر از جنبه‌های مختلف انجام شد و بسیاری از ادعا‌های او را کاملا رد، یا در حد جزئئ تقلیل داد)

۱۰- تفسیر اشتباه اصطلاح‌های علمی

گاهی معنا کردن لغت به لغت اصطلاحات علمی‌ باعث رسیدن به تعریف و نتیجه‌های اشتباه می‌شود. مثلا لغت هیپنوتیزم از کلمه "هیپنو" تشکیل شده که به معنی خواب است. این باعث شد بسیاری فکر کنند که هیپنوتیزم وضعیتی شبیه به خواب است. در خیلی‌ از فیلم‌ها فرد هیپنوتیزم کننده به فرد هیپنوتیزم شونده القا می‌کند: "الان خیلی‌ خسته‌ای، الان می‌خواهی‌ بخوابی" در حالی که وضعیت هیپنوز شبیه به خواب نیست، افراد بیدار هستند و می‌‌توانند محیط خود را درک کنند.

*برگرفته از کتاب: "چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند" (Warum Mozart Babys nicht schlauer macht)



۲۴ بهمن، ۱۳۹۵



فریتز برایتهایت (Fritz Breithaupt) استاد ادبیات آلمانی، ادبیات تطبیقی و علوم شناختی است. به تازگی کتاب او با نام "سویه ی تاریک همدلی" چاپ شده است.

مجله روانشناسی امروز: مدتی‌ پیش باراک اوباما در مورد مردم آمریکا گفت، آنچه آن‌ها پیش از هر چیزی کم دارند همدلی (ایمپتی) است و بدون آن انسانیت در خطر است. آیا شما این گفته را تائید می‌کنید؟

فریتز برایتهاپت: نه، این به نظر من ساده‌بینی‌ است. ما از "همدلی"  توقعی بیش از اندازه داریم، در آن چیزی شبیه یک ضمانت بی‌ قید و شرط برای انسانیت و صلح می‌‌بینیم. اما با این کوته نظری مسائل را سخت‌تر می‌‌کنیم. چون همدلی‌ به تنهایی به هیچوجه تضمینی برای رفتار اخلاقی‌ انسان‌ها نیست.

ر.ا.: چطور ممکن است؟ بر اساس تحقیقات عصب‌شناسان و روان‌شناسان، همدلی به عنوان یکی‌ از با ‌‌ ارزش‌ترین توانائی‌های ما شناخته می‌‌شود. حتا "آموزش همدلی" به شکل علمی‌ وجود دارد.

برایتهایت: بله، اما بر مبنای تحقیقات اخیر این را نیز می‌‌دانیم که انسان‌هایی‌ که با ضعیفان همدلی‌ دارند، لزوما فعال و یاری‌دهنده نمی‌‌شوند. همدلی اغلب احساسات بیشتری را در یک موقعیت تزریق می‌‌کند، به طوری که خطر تشدید اختلافات  یا نوعی بی‌‌فکری به وجود می‌‌آید. این اثرات جانبی حس همدلی بسیار گسترده است. و این تازه تمام ماجرا‌ نیست: از حس همدلی می‌‌توان به شکلی‌ هدفمند و کاملا مخرب استفاده کرد. کسی‌ که می‌‌خواهد دیگران را دستکاری یا زخمی کند یا به شکلی‌ سادیستی آزار دهد، نیاز به توانائی هم‌حسی بالایی‌ دارد. وقتی‌ که موضوع بر سر همدلی است، به آسانی فراموش می‌کنیم که هر توانائی، سویه‌ی تاریک و مخرب نیز دارد.

ر.ا.: چرا  ما در همدلی تنها خوبی‌ و امیدواری می‌‌بینیم؟

برایتهایت: این واقعیت دلایل تاریخی‌-فرهنگی دارد. مطرح شدن و رواج همدلی از ۲۵۰ سال پیش، هنگامی که انسان‌ها برای اولین بار خود را به عنوان فرد شناختند آغاز شد. آنها شروع کردند به گفتن اینکه ما با هم تفاوت داریم، و به این آگاهی‌ تازه به دست آمده از خود، افتخار می‌‌کردند. اما به زودی نیز روشن شد: اگر ما با هم متفاوت هستیم، به چیزی احتیاج داریم که این شکاف را پر کند. ناگهان آن چیزی که ما امروز همدلی می‌‌نامیم - پیشتر "همدردی" نامیده می‌‌شد- ارزشمند شد، پرورش یافت و ارتقا داده شد. مثلا در ادبیات، رمان‌ها به گونه‌ای نوشته شدند که خواننده بیشتر بتواند با شخصیت‌های داستان هم‌ذات‌پنداری کند. روشن است که همدلی برای نوع بشر بسیار کارآمد بوده است: ما می‌‌توانیم یکدیگر را بفهمیم، می‌‌توانیم با یکدیگر ارتباط و همکاری داشته باشیم. تمامی این‌ها بسیار ارزشمند است. اما همدلی دوای همه دردها نیست. ما امروزه به این خاطر که همدلی را دائم در جایگاه بالاتری قرار می‌‌دهیم، خسارتهای زیادی به بار می‌‌آوریم.

ر.ا.: در زندگی‌ روزمره کجا با همدلی به خود یا دیگران آسیب می‌‌رسانیم؟

برایتهایت: تا وقتی‌ که ماجرا‌ مربوط به دو نفر است، همدلی کارکرد خوبی‌ دارد. اما به محض اینکه پای فرایند‌های پیچیده اجتماعی به میان می‌‌آید، به سرعت شکست می‌‌خورد. حتا در یک تیم‌ با سه یا چهار همکار، همدلی بیش از حد می‌‌تواند پیامد‌های منفی‌ داشته باشد. وقتی‌ که  دو نفر از اعضای این گروه با هم اختلاف پیدا می‌‌کنند، اعضای دیگر گروه به عنوان موجودات همدل، در جبهه‌ یکی‌ از طرفین دعوا قرار می‌‌گیرند، با این احساس که نمی‌‌خواهند او را در چنین موقعیتی تنها بگذارند. اما در حقیقت اتفاق دیگری افتاده است، و آن اینکه این افراد به دلیل این جبهه‌گیری آشکار- معمولاً هم بدون تامل و غریزی- به اختلاف بین آن دو نفر دامن زده و شکاف بین آن‌ها را عمیق‌تر کرده اند.

ر.ا.: همدلی باعث تقویت اختلاف‌ها می‌‌شود؟

برایتهایت: بله، هم در سطح فردی و هم اجتماعی. حتا می‌‌توانم ادعا کنم که تروریست‌ها نیز در نهایت از روی همدلی عمل می‌‌کنند. آنها جبهه‌گیرانی افراطی هستند که در کنار نفرت از یک گروه (مثلا غرب)،  از روی همدلی سرکشانه نسبت به گروه خودی که آن را خسارت دیده می‌‌بینند، عمل می‌‌کنند. بدون در نظر گرفتن حس همدلی، رفتار آنان قابل توضیح نمی‌‌بود. در واقع ما می‌‌دانیم که احساسات زیاد از حد، اختلافات را بر می‌‌انگیزند. با این وجود به حس همدلی بدون انتقاد نگاه می‌‌کنیم. این نکته نیز مساله ساز است که همدلی خطاپذیر است: ما به شکل واکنشی، تمایل به همدلی با جبهه‌ فرو دست و قربانی فرضی‌ داریم.

ر.ا.: آیا همدلی با فرودستان کار درستی‌ نیست؟

برایتهایت: به عنوان یک دستاورد فرهنگی، این رویکردی با ارزش است. در دوران باستان، فرد شکست خورده در یک نبرد در بیشتر مواقع نمی‌‌توانست انتظار کمکی‌ داشته باشد. حماسه‌ها به این شکل تعریف می‌‌شدند که یک نفر یا قهرمان بود یا بازنده‌ای که می‌‌بایست تسلیم سرنوشت خود شود. چه خوب است که امروزه در این مورد به گونه دیگری نگاه می‌‌کنیم. اما همدلی با "قربانی" به عنوان یک اصل بی‌ قید و شرط  مهلک است، چرا که بازنده یا فرودست لزوما همیشه محق نیست. و نیز به این دلیل که امروزه انسان‌های زیادی وجود دارند که آنقدر قوانین همدلی را خوب می‌‌شناسند که بتوانند آگاهانه از آن استفاده کنند. مناظره‌های تلویزیونی سیاستمداران، رقابت‌های حساب شده بر سر جذب حس همدلی مخاطبان هستند. آنها ترفند‌ها را می‌‌شناسند، کسی‌ که مورد حمله قرار می‌‌گیرد، محبوب قلبها می‌‌شود و می‌‌تواند با چنین صحنه‌سازی نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کند. بنابراین توصیه نمی‌‌شود که هر حس همدلی را کورکورانه دنبال کنیم.

ر.ا.: آیا  مشکل ما بیشتر از اینکه کمبود همدلی باشد، همدلی زیادی است؟

برایتهایت: به هر حال اینگونه نیست که همدلی زیاد، به معنای کمک زیاد باشد. من در کتابم انسان‌ها را "بیش- همدل"  نامیده‌ام. این را به خوبی‌ در این واقعیت می‌‌توان دید که انسان‌ها به طور متوسط روزی چهار تا شش ساعت را صرف داستان‌ها و احساسات دیگران می‌‌کنند، در فیلم‌ها، کتابها، و روایت‌هایی که برای هم بازگو می‌‌کنیم. ما عاشق این روایت‌ها هستیم. اینکار به‌خودی‌خود چیزی مثبت است، به خصوص وقتی‌ که در موقعیت‌های خیالی حس همدلی را تجربه می‌‌کنیم. مشکل از آنجا شروع می‌‌شود که در برابر درام‌های واقعی‌ اجتماعی، تنها با حس همدلی واکنش نشان می‌‌دهیم. وقتی‌ که آنگلا مرکل در سپتامبر ۲۰۱۵ تصمیم به باز کردن مرز‌ها گرفت، موج همدلی عظیمی‌ به حرکت افتاد. مردم با هیجان پای تلویزیون‌ها نشستند، برای استقبال به ایستگاه‌های قطار رفتند و واژه "فرهنگ خوشامدگویی"شکل گرفت. شرکت مردم بسیار بالا بود، اما به نظر من "خوبی‌" زیادی بود.

ر.ا.: می‌خواهید بگویید که خوشامدگویی مردم آلمان صادقانه و درست نبود؟

برایتهایت: نه به هیچ وجه. این تپش برای کمک‌رسانی عالی‌ است. و ابراز صادقانه همبستگی با مهاجران نیز همینطور. من همچنان و کاملا عقلانی معتقدم که باز گذاشتن مرزها کار درستی‌ است. اما در عین حال فکر می‌‌کنم که ما مقداری از حس همدلی خود نشئه شده بودیم. به همین دلیل هم عاشق همدلی هستیم، چون حس خوبی‌ به ما می‌‌دهد. اما آیا منظورمان واقعا مهاجران بودند؟ من مطمئن نیستم. دیده شده است که در شرایط بحرانی، مردم بیشتر با امدادرسانان حس همدلی دارند، چون همدلی با قربانیان برای‌شان بسیار ناخوشایند است. این ممکن است باعث شود که حس همدلی زیاد، انگیزه برای تلاش واقعی‌ را سرکوب کند. انگار که همذات‌پنداری با مددکاران دیگر کافی‌ بوده باشد.

ر.ا.: و این خوشوقتی از حس همدلی خود، مضر است؟

برایتهایت: همدلی نشئه‌وار و هدایت‌نشده خطرناک است. و می‌‌تواند به راحتی و ناگهان تغییر شکل دهد. (به طور مثل) انسان‌ها از اینکه دیگران کمک آنها را- طوری که آنها می‌‌خواهند - قبول نکنند، عصبانی‌ می‌‌شوند. کسی‌ که حس همدلی زیادی به خرج داده، تصور می‌‌کند که هزینه زیادی کرده است و بعد از اینکه همه چیز آن طور که او می‌خواسته پیش نرفته است سرخورده می شود. آن لحظه که درگیر شدن با مهاجران به طور واقعی‌ شروع شد، بسیاری از مردم دیگر شرکت نداشتند.

ر.ا.: چه شکلی‌ از همدلی  می‌‌تواند مفید باشد؟

برایتهایت: من فکر می‌‌کنم همدلی وقتی‌ می‌‌تواند کمک کند که همراه با این خواسته باشد که خودمان را در یک موقعیت کاملا مشخص  به جای دیگری بگذریم و سعی‌ کنیم او را بفهمیم. این یک پروسه احساسی‌، ادراکی، همراه با کنجکاوی و فروتنی است. وقتی‌ در همسایگی‌مان مهاجرانی خانه دارند که رفتارشان برای‌مان غریب و خارج از انتظار است، می‌‌توانیم از حس همدلی استفاده کنیم و سعی‌ کنیم به سوی دیگران برویم و آنها را بفهمیم، هر چقدر هم که سخت باشد.

ر.ا.: چطور می‌‌توانیم این گونه هدایتِ حس همدلی را یاد بگیریم؟

برایتهایت: برای شروع خوب است این را برای خودمان آگاهانه کنیم که حس همدلی ما بسیار به بیراهه می‌‌رود و ما می‌‌توانیم و می‌بایست که به آن جهت دهیم. گاهی جلوی آنرا بگیریم برای اینکه به دام ترفندهای ایمپتی نیافتیم، گاهی کاملا خاموش‌اش کنیم و گاهی دوباره به آن تلنگر بزنیم. به عنوان یک محقق فرهنگی‌،  حیطه ادبیات و داستان را محل خوبی‌ برای تمرین اداره حس همدلی می‌‌دانم، جایی‌ که می‌‌شود با شخصیت‌های داستان و مشکلات‌شان هم‌ذات‌پنداری کرد. در تراژدی و درام می‌‌توانیم شرایط را راحت‌تر و بهتر درک کنیم تا زندگی‌ پیچ در پیچ خودمان. به خصوص اگر داستان‌ها یک آغاز و یک پایان داشته باشند، خواننده می‌‌تواند تمرین کند که همدلی خود را به سوی سرنوشت شخصیت داستان هدایت کند و بعد آنرا باز پس بگیرد. به این طریق برای خود این را درونی‌ می‌کنیم که اجازه داریم برای مدتی‌ همدلی داشته باشیم و باز روی برگردانیم. فکر می‌کنم این تمرین خوبی‌ است برای اینکه خودمان را در احساس همدلی کاملا از دست ندهیم.

ر.ا.: آیا این خطری جدی محسوب می‌‌شود که خود را در احساس همدلی خودمان  گم کنیم؟

برایتهایت: این بزرگترین و روزمره‌ترین خطر حس همدلی است. هر انسانی‌ در زندگی‌ این را تجربه کرده است که خودش را از فرط همدلی گم کند. اغلب حتا در مغایرت با عقلانیت.

ر.ا.: می‌ توانید مثالی بزنید؟

برایتهایت: در روانشناسی پدیده‌ای به نام سندرم استکهلم را می‌شناسیم. این واژه در اصل رفتار غیر منطقی‌ گروهی از قربانیان گروگان‌گیری را توصیف می‌‌کند که آنقدر با گروگان‌گیران خود حس همدلی پیدا کردند که از آنها دفاع کرده و حتا از آنان تجلیل کردند. امروزه این واژه در مورد انسان‌هایی‌ که با استبداد احساس همبستگی‌ و همدلی می‌‌کنند هم استفاده می‌‌شود. مثال دیگر زنی‌  که از همسرش خشونت می‌‌بیند و او را "می‌‌فهمد"، از او دفاع و اطاعت می‌‌کند. یا کارمندانی که همیشه از رئیس بی‌انصاف و مقتدر خود قدردانی‌ می‌‌کنند. همه اینها مثال‌هایی  هستند برای انسان‌هایی‌ که از فرط همدلی، نیازها و مسائل خود را از یاد برده‌اند و خود را،  دست کم تا حدی، در خدمت همنوعان  ستمگر خود در آورده‌اند.

ر.ا.: بنابر این ما آزادتر هستیم اگر حس همدلی خود را بیشتر در اختیار بگیریم؟

برایتهایت: بله، من اینطور فکر می‌‌کنم.  فایده‌یِ کمی‌ خودمحوری، کمی‌ دوست داشتن خود این است که باعث می‌‌شود انسان‌هایی با اعتماد به نفس و کمتر وابسته باشیم. هر چه باشد از زمانه‌ای که ما خود را با جان و دل در اختیار قدرتمندان مستبد قرار دادیم، زمان زیادی نگذشته است.(منظور حزب نازی است - مترجم)

ر.ا.: شما از مقتدران و مستبدان گفتید، آیا آنها کسانی هستند که حس همدلی را نمی‌‌شناسند؟

برایتهایت: مدت‌های زیادی تصّورمان این بود که آنها انسان‌های خودشیفته‌ای هستند که میزان حس همدلی در آنها بسیار پایین است. اما این تصور درست نیست. نارسیست‌ها احتیاج به کسانی دارند که با ضرباهنگ آنان هماهنگی داشته باشند. به این دلیل تا حدی قادر به همدلی با دیگران هستند (برای اینکه بتوانند آنها را با خود همراه کنند)، اما تنها تا زمانی که حس خوب خودشان تامین شود. حتا در مورد انسان‌هایی‌ که در تشخیص بالینی به عنوان "غیر اجتماعی" شناخته می‌شوند، همدردی نداشتن تنها بخشی از مشکل آنها است. گزارش‌هایی‌ موجود است از زندانیانی که دوره‌ای از آموزش همدلی را گذراندند. نتیجه این آموزش‌ها تامل‌برانگیز بود. تعداد زیادی از آنها البته حس هم دردی را یاد گرفتند، اما از آن برای سو‌ استفاده بیشتر از دیگران استفاده کردند. و این مثال نیز نشان می‌‌دهد: همدلی اولین قدم است، اما چاره مشکلات نیست. تنها زمانی که ما احساس مسئولیت پیدا کنیم، می‌‌توانیم همدلانه عمل کنیم.

خلاصه‌ای از مصاحبه آنه اتو(Anne Otto) با فریتز برایتهایت 
  روانشناسی امروز،  فوریه ۲۰۱۷( Psychologie Heute, Februar 2017)




 
Home
Email
 
 
 

هنر معذرت خواهی‌ (۳)

توهم دانايى

چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند

در باب همدلی

دام هارمونی (۲)

‌دام هارمونی (۱)

سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟

آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!

هنر با خود تنها بودن

چطور با موفقیت شکست بخوریم

هنر معذرت خواهی (۲)

هنر معذرت خواهی (۱)

ترس از رابطه (۲)

ترس از رابطه (۱)

دام کمال‌گرايی (۲)

دام کمال گرایی(۱)

خشونت خانگی علیه زنان

از خاطره و حافظه (۱)

تمجيد‌های مورد ترديد

آخر اشتباه من کجاست؟

ترس مردان از احساسات

دو تا در عشق کافی نيستند

شما یك ایمیل جدید دارید

ای لحظه، بمان!

حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!

هنر دعوا کردن (۲)

هنر دعوا کردن(۱)

کافکای عاشق پیشه

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۳): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

خوشبختی دوستی واقعی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۲) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۱) : پدوفيلی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی

وحشت زده

قویترین میل جهان

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • August 2004  
  • September 2004  
  • October 2004  
  • November 2004  
  • December 2004  
  • January 2005  
  • February 2005  
  • March 2005  
  • April 2005  
  • May 2005  
  • July 2005  
  • August 2005  
  • September 2005  
  • October 2005  
  • November 2005  
  • December 2005  
  • February 2006  
  • March 2006  
  • May 2006  
  • July 2006  
  • September 2006  
  • November 2006  
  • December 2006  
  • January 2007  
  • February 2007  
  • March 2007  
  • April 2007  
  • May 2007  
  • September 2007  
  • October 2007  
  • February 2008  
  • May 2008  
  • July 2008  
  • August 2008  
  • November 2008  
  • February 2009  
  • March 2009  
  • May 2009  
  • September 2010  
  • April 2011  
  • April 2012  
  • July 2013  
  • May 2014  
  • November 2014  
  • December 2014  
  • February 2015  
  • March 2015  
  • July 2015  
  • August 2015  
  • November 2015  
  • December 2015  
  • February 2016  
  • August 2016  
  • February 2017  
  • May 2017  
  • October 2017  
  • November 2017  
  • August 2018  
  •