۱۱ اردیبهشت، ۱۳۹۶



هر روز ما با "واقعیت"‌هایی‌ رو به رو هستیم که آنها را می‌‌شنویم و "یاد می‌‌گیریم". "واقعیت"‌هایی‌ که در واقعیت، چیزی جز ادعا‌های به طور وسیع منتشر شده نیستند. هر چند که ممکن است در آنها حقیقت‌ها و اطلاعاتی‌ هم وجود داشته باشد، اما شاید به همان اندازه باور‌های نادرست و منحرف کننده در بین آنها وجود دارد. حجم چنین شبه واقعیت‌ها و غیر واقعیت‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی بیشترهم به چشم می‌‌آید. گاهی  باورش سخت است که چطور دوستان و افرادی که در سطح سواد و یا هوش آنها جای شکی نیست، چقدر راحت خرافات مدرن را به عنوان یک اصل حقیقی‌ تکرار می‌‌کنند، یا آنها را می‌‌سازند.

 ولی‌ حقیقت این است که میزان هوش و سواد،  ما را از  دام  باور اسطوره‌های قدیم و جدید و تفسیرهای بی‌ اساس حفظ نمی‌‌کند. بسیاری از انسانهای دانا و باهوش تاریخ به راحتی در این دام افتاده اند. ارسطو یکی‌ از خردمند‌ترین انسانهای زمانه خود، عقیده داشت که زنان دندانهای کمتری از مردان دارند. همه ما ممکن است دچار این خطاهای فاحش شویم، اما ابزارهایی وجود دارند که بشود با آنها از میزان این خطاها کاست. و کاسته شدن این خطا‌ها مهم است چون   این باورهای گاهی حتا به ظاهر بی‌ ضرر، می‌‌توانند مستقیم یا غیر مستقیم در رفتار و تصمیم‌های ما اثر بگذرند و مضر باشند.

 مساله این است که چطور در زندگی‌ روزمره با شنیدن خبر، یا مقاله، یا تفسیر یا یک ادعا، سره را از ناسره جدا کنیم و حقیقت ماجرا‌ را بفهمیم یا به آن نزدیک شویم. در طول زندگی‌ ما روش‌هایی را آموخته ایم که به ما کمک کند میان واقعیت و غیر واقعیت تفاوت قائل شویم. اما بسیاری از اوقات این روشها ناکار آمد هستند یا کسانی‌ که می‌‌خواهند نا واقعیت را به عنوان واقعیت به ما تحمیل کنند می‌‌دانند چگونه این روشها را دور بزنند. گاهی روش‌های کار آمد را در رشته خود یا دانشگاه آموخته ایم، نحوه تحقیق و آمار را یاد گرفته ایم، اما پس از گذراندن امتحان همه را فراموش کرده ایم.

 به طور کلی‌ ده امکان وجود درد که ما از طریق آنها باورهای نا واقعی‌ را قبول می‌کنیم. مهم این است که همانطور که گفتم به این مساله آگاه باشیم که همه ما مستعد این مساله هستیم، حتا بسیاری از دانشمندان و خردمندان. اما دانشمندان متبحر از ابزاری استفاده می‌‌کنند که آنها را از این خطا حفظ می‌‌کند و آن به کار بردن روش علمی‌ است.  اما برای ما انسانهای معمولی‌ هم به خاطر سپردن این ده نکته می‌‌تواند کمکی‌ باشد در بررسی‌ هجمه اطلاعاتی‌ که روزانه دریافت می‌کنیم:



۱- پروپاگاندای زبانی

افسانه‌های عامیانه از طریق نقل سینه به سینه، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌‌شوند. بسیاری از افسانه‌های مدرن هم به همین روش انتشار پیدا می‌‌کنند. شاید شما هم شنیده باشید که در شبکه فاضلاب نیویورک تمساح وجود دارد! و هر قدر چنین گفته‌هایی‌ سرگرم کننده باشند، به همان اندازه هم اشتباه هستند.

اینکه ما یک ادعا را مرتب می‌‌شنویم دلیلی بر درست بودنش نیست. اما مکرر شنیدن یک گزاره باعث می‌‌شود زمانی آنرا به عنوان واقعیت قبول کنیم، چون آن گزاره برای‌مان مانوس می‌‌شود و مغز ما بسیار آمادگی دارد برای اینکه امر مانوس را با امر واقعی‌ اشتباه بگیرد. جالب این است که برای (مغز) ما تفاوتی نمی‌‌کند که یک گزاره را ده بار از یک فرد یا از ده نفر متفاوت بشنویم. در هر دو حالت -ناخود آگاه- تصور می‌‌کنیم که این یک واقعیت در باور عمومی‌ است. به گوش آشنا بودن معمولا با باورپذیر بودن اشتباه گرفته می‌‌شود، به خصوص اگر که چیزی را بارها شنیده باشیم.

۲- آرزوی پاسخ‌ها و راه حل‌های آسان

با خودمان صادق باشیم: زندگی‌ روزمره ما آسان نیست، حتا برای آنها که خود را به آن تطبیق داده‌اند. در زندگی‌ روزمره با اضافه وزن درگیریم، با بد خوابی‌ سروکله می‌‌زنیم، با مشکلات روابطمان روبه‌روایم، به دنبال موفقیت شغلی‌ هستیم…. تعجب‌آور نیست که به راه‌هایی‌ دست می‌‌اندازیم که قول می‌‌دهند حتی‌الامکان به سرعت و بدون زحمت تغییر خود، ما را به هدف برسانند. انواع رژیم‌های غذایی که قول تاثیر چند روزه می‌‌دهند هنوز بسیار محبوبند، با اینکه به کرات نشان داده شده است که در اکثر قریب به اتفاق موارد افراد بعد از مدت کمی‌ دوباره به وزن سابق خود بر می‌گردند. کلاس‌های یادگیری نویسندگی در دو هفته و تندخوانی در چند ثانیه هنوز بسیار طرفدار دارند، با اینکه عملا هیچ کدام به نتیجه‌های قول داده شده نرسیده‌اند...به یاد داشته باشیم: هر چیزی که زیادتر از آن خوب به نظر می‌‌رسد که واقعی‌ باشد، با احتمال خیلی‌ زیاد واقعی‌ هم نیست!

۳- ادراک و حافظه گزینشی

همانطور که شاید تا به اینجا مشخص باشد، ما واقعیت را تقریبا هیچگاه کاملا آنطور که هست در نمی‌یابیم، بلکه همیشه آنرا از فیلتر ادراک تحریف شده شخصی‌ رد می‌کنیم. نگاه ما (به واقعیت) مبتنی‌ ٔبر پیش‌داوری‌ها و توقعات ماست که می‌‌تواند باعث شود ما جهان را در بستر باورهای از قبل موجود خود  تفسیر کنیم. اما بیشتر انسان‌ها به این مساله آگاه نیستند که باورهای آنها تا چه حد بر ادرک‌شان از واقعیت تاثیر می‌‌گذارد. لی‌ راس  روانشناس (Lee Ross)  و همکاران‌اش این فرض غلط را که ما جهان را آنگونه می‌بینیم که هست، "رئالیسم ساده‌انگارانه" (naive Realismus) نام داده اند. رئالیسم ساده‌انگارانه ما را نه تنها در برابر قبول باورهای اشتباه مستعدتر می‌‌کند، بلکه توانائی ما را برای تشخیص فرض‌های اشتباه کاهش می‌‌دهد.

یک نمونه خوب برای روشن شدن سازوکار ادراک و حافظه گزینشی ما، تمایل‌مان به ثبت یا تمرکز بر چیزی به اسم "تجربه موفق" (به حافظه سپردن دو حادثه که همزمان اتفاق افتاده‌اند) و فراموش کردن "تجربه ناموفق" ( ناهمزمانی وقوع دو حادثه) است. برای درک بهتر قضیه خوب است که "مدل چهار ستونی زندگی‌" را پیش چشم داشته باشیم. سناریو‌های بسیاری از زندگی‌ ما می‌‌توانند در این مدل نشان داده شوند. به عنوان مثال این گزاره را بررسی کنیم که: "در شب‌هایی که ماه کامل است، بیماران بیشتری به بیمارستان روانپزشکی مراجعه می‌‌کنند" (چیزی که گاهی ادعا می‌شود). برای این کار لازم است که چهار بخش "مدل بزرگ چهار ستونی زندگی‌" را به این شکل بررسی کنیم: بخش اول حاوی مواردی است که ماه کامل بوده و میزان زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. بخش دوم مواردی که ماه کامل بوده اما مریض‌های کمی‌ مراجعه کرده‌اند. بخش سوم مواردی که ماه کامل نبوده اما مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند و بخش چهارم مواردی که نه ماه کامل بوده و نه مریض‌های زیادی به بیمارستان مراجعه کرده‌اند. تنها با  بررسی‌ و مقایسه این چهار بخش می‌‌توان رابطه وجود ماه کامل و مراجعه مریض‌های زیاد به بیمارستان را محاسبه کرد. "همبستگی‌" (Korrelation) یک روش اندازه‌گیری آماری است که از آن طریق می‌توان اندازه گرفت تا چه اندازه دو متغیر می‌‌توانند با یکدیگر در ارتباط باشند.

مشکل اینجاست که در جریان زندگی‌ روزمره چنین محاسباتی برای بیشتر ما بسیار مشکل است. یک دلیل‌اش این است که ما معمولا به بخش‌هایی‌ از این چهار بخش بیشتر و به بعضی‌ کمتر توجه می‌‌کنیم. به خصوص بخش اول برای بیشتر ما بسیار جذاب است، چرا که مطابق انتظار اولیه ماست که در شب‌های مهتابی، بیماران بیشتری به بیمارستان مراجعه کنند. به این دلیل این موارد را بیشتر به خاطر می‌سپاریم و در موردشان بیشتر حرف می‌زنیم. بخش اول یک "تجربه موفق" است، تقارن چشمگیر دو متغیر زمانی که ماه کامل است و بیماری مراجعه نمی‌‌کند، چیزی از این "تجربه ناموفق" (بخش دوم) به خاطر نمی‌‌ماند و کمتر احتمال دارد کسی‌ در جمع دوستان‌اش با هیجان تعریف کند: "می‌ دونید چی‌ شد؟ دیشب ماه کامل بود و حدس بزنید چه اتفاقی‌ افتاد؟ هیچی‌!".

تمایل انسان برای به خاطر سپردن "تجربه‌های موفق" و از یاد بردن "تجربه‌های ناموفق" (عدم تقارن دو متغیر) باعث به وجود آمدن پدیده قابل توجهی‌ می‌‌شود به نام "همبستگی‌ موهوم" (illusorische Korrelation)، به این معنی‌ که به اشتباه فرض می‌‌شود که دو واقعه از لحاظ آماری بی‌ربط با یکدیگر، با هم در ارتباط هستند. با اینکه تحقیقات نشان می‌‌دهند که بین ماه کامل  و مراجعه بیشتر به بیمارستان ارتباطی‌ وجود ندارد، اما هنوز بسیاری این تصور را دارند. باور به این ارتباط، یک توهم شناختی‌ است. همبستگی‌‌های موهوم ما را به جایی‌ می‌‌رسانند که به همبسته بودن اتفاق‌های زیادی باور داشته باشیم که اصلا وجود ندارند. باور داشتن به رابطه درد روماتیسم و هوای بارانی، رابطه فرم جمجمه و برخی‌ توانایی‌های ذهنی‌، رابطه بیماری اوتیسم با واکسیناسیون، از مثال‌هایی هستند که با وجود نتیجه تحقیقات متعدد هنوز به همین شیوه در باورهای بسیاری جا دارند.

۴- نتیجه‌گیری اشتباه از همبستگی‌ و علیت

این البته بسیار اغوا کننده، اما همان قدر اشتباه است که تصور کنیم دو متغیر که با هم از لحاظ آماری همزمان اتفاق می‌‌افتند (به اصطلاح با هم همبستگی‌ دارند) لزوما با یکدیگر رابطه علت و معلولی دارند. یعنی‌ حتا اگر دو متغیر از لحاظ آماری (و نه‌ بر اساس همبستگی‌ موهوم) با یکدیگر همبسته باشند، ممکن است سه دلیل برای این همبستگی‌ وجود داشته باشد: ۱.متغیر الف، علت متغیر ب است. ۲.متغیر ب علت متغیر الف است۳. یک متغیر سوم می‌‌تواند علت متغیر الف و ب باشد. به این مورد سوم لقب "مشکل متغیر سوم" داده شده است. مشکل اینجاست که ممکن است متغیر سومی‌ در رابطه بین متغیر الف و ب نقشی بازی‌ کند که مورد توجه واقع نشده، یا حتا هنوز از وجودش اطلاعی نیست.

به عنوان مثال تحقیقات زیادی در رابطه با این مساله شده است که تنبیه بدنی در دوران کودکی این احتمال را بالا می‌‌برد که فرد در بزرگسالی از خود رفتار خشونت‌آمیز نشان دهد. بسیاری از محققان از این رابطه آماری این نتیجه را گرفتند که این دو با هم رابطه علت و معلولی دارند و آن را فرضیه  "دور باطل خشونت" نامیدند. یعنی‌ فرض گرفته شد که تجربه خشونت در دوران کودکی (الف) باعث بروز رفتار خشن در بزرگسالی (ب) می‌‌شود.اما آیا این لزوما درست است؟  ما هنوز این را رد نکرده‌ایم که یک متغیر دیگر (پ) می‌‌تواند وجود الف و ب را سبب شود. در مورد این مثال، متغیر احتمالی‌ پ می‌‌تواند عامل ژنتیکی‌ باشد. شاید والدین کودک از لحاظ ژنتیکی‌ برای اعمال خشونت مستعدتر باشند و در حقیقت هم سند‌هایی‌ برای چنین عاملی به دست آمده است. این عامل ژنتیکی‌ می‌‌تواند باعث همبستگی‌ الف و ب شود، چون فرزند هم می‌‌تواند این استعداد ژنتیکی‌ را به ارث برده باشد و در نتیجه عامل ژنتیکی‌ (پ) دلیل پدیدار شدن الف و ب باشد. در رابطه با این مثال، به جز عامل ژنتیکی‌ حتا متغیر‌های دیگری نیز می‌‌توانند نقش داشته باشند…. نکته این است که هم بستگی دو پدیده نمی‌‌تواند اجبارا نشان رابطه علت و معلولی  بین آنها باشد.

۵- استدلال علت و معلولی پدیده‌ها به دلیل پشت سر هم اتفاق افتادن آنها

بسیاری از ما این تصور را داریم که اگر واقعه ب بعد از الف اتفاق افتاده باشد، پس الف دلیل ب است. اما پدیده‌های بسیاری پیش از پدیده‌های دیگر اتفاق می‌افتند بدون اینکه دلیل به وجود آمدن آنها باشند. اگر بسیاری یا حتا همه قاتلهای سریالی در زمان کودکی برای صبحانه تخم مرغ خورده باشند، نمی‌توان این نتیجه را گرفت که  خوردن تخم مرغ برای صبحانه باعث می‌‌شود فرد در آینده قاتل سریالی شود. اینکه بسیاری از بیماران بعد از  مصرف داروهای گیاهی حال‌شان بهتر شده است، الزاماً دلیل بر این نیست که آن داروها علت این بهبود بوده‌اند. ممکن است دلیل این بهبودی خیلی‌ ساده طی‌ شدن روند بیماری بوده باشد. یا شاید دلیل‌های دیگری در این بهبودی نقش داشته باشند.

در طول تاریخ حتا دانشمندان زیادی در دام این استدلال اشتباه افتاده‌اند. به عنوان مثال فلنسمارک ( Flensmark) این فرضیه را ارائه کرد که با پوشیدن کفش حدود هزار سال پیش در دنیای غرب، اولین مورد‌های شیزوفرنی هم به ثبت رسیده‌اند و نتیجه گرفت که ظاهر شدن بیماری شیزفرنی با پوشیدن کفش ارتباط داشته و حتا پوشیدن کفش یکی‌ از عوامل آن بوده است. اما آغاز پوشیدن کفش می‌تواند با واقعه‌های بسیار دیگری مثل تغییر شرایط زندگی‌ همراه بوده باشد  که دلیل اصلی‌ یا واقعی‌ بروز بیماری شیزوفرنی بودند.

۶- در معرض نمونه‌های جانبدارانه قرار گرفتن

در زندگی‌ روزمره، ما اغلب از سوی رسانه‌‌ها و بخش‌های دیگر زندگی‌ در معرض نمونه‌های "جانبدارانه" قرار می‌‌گیریم. به عنوان مثال درصد بالایی‌ از بیمارهای حاد روانی که در رسانه‌‌ها نشان داده می‌‌شوند به عنوان افرادی خطرناک معرفی‌ می‌شوند. در حالیکه آمار واقعی‌ بسیار پایین‌تر است. حضور تعداد بالای بیماران مبتلا به اختلال دو قطبی یا شیزوفرنی حاد و درعین حال خطرناک در رسانه‌‌ها، ممکن است باعث تولد این باوراشتباه شود که بیشتر آنها خطرناک هستند.

روانشناسان به خصوص بیشتر در معرض این خطا قرار دارند، زیرا آنها در بیشتر ساعت‌های روز با نمونه‌هایی‌ روبه‌رو هستند که لزوما نمایندگی جامعه خود را نمی‌‌کنند. به عنوان مثال بسیاری از روان‌درمانگران عقیده دارند که ترک کردن سیگار برای عموم کاری بسیار مشکل و گاهی به تنهایی غیر ممکن است. اما نتیجه تحقیقات آماری نشان داده‌اند که بیشتر افراد به تنهایی سیگار را ترک می‌‌کنند. چنین خطایی از اینجا سرچشمه می‌گیرد که روانشناسان و پزشکان با نمونه‌های خاصی‌ از افراد و همین طور از بیمارهای به خصوصی رو به رو هستند که به پزشک مراجعه می‌‌کنند. در عوض کسانی که به تنهایی سیگار را ترک کرده اند هیچوقت به پزشک مراجعه نمی‌‌کنند.

۷- استدلال بر حسب نمایندگی

ما معمولاً در مورد یکسان بودن دو چیز بر مبنای شباهت‌های ظاهری آنها قضاوت می‌‌کنیم. به زبان دیگر میزان شباهت‌های ظاهری دو چیز را -یعنی‌ حدی که یکدیگر را نمایندگی می‌کنند- مبنای این قضاوت قرار می‌‌دهیم که چقدر با هم یکسانند. در زندگی‌ روزمره این اصل می‌‌تواند در بسیاری از موارد برای ما مفید باشد. اگر ما از خیابان گذر می‌‌کنیم و ناگهان مردی را با ماسک و اسلحه به دست از بانکی‌ در حال فرار می‌‌بینیم، احتمالا گوشه‌ای‌ پنهان می‌‌شویم یا با پلیس تماس می‌گیریم، زیرا که آن مرد نماد دزد بانک است، آنطور که ما می‌‌شناسیم. البته که این امکان هست که او شوخی‌ کرده باشد و اسلحه‌اش واقعی‌ نباشد، یا اینکه عده‌ای در حال فیلم‌برداری باشند، اما عقل شرط می‌‌کند که در وهله اول به قضاوتمان که بر اساس نمایندگی و شباهت ظاهری است اعتماد کنیم.

اما خیلی‌ وقت‌ها هم از این اصل استفاده می‌‌کنیم در حالی که چندان قابل اعتماد نیست. هر دو چیزی که در ظاهر به هم شبیه هستند ناچاراً یکسان نیستند. بسیاری از قضاوت‌ها و باورهای ما که بر مبنای شباهت‌های ظاهری شکل گرفته‌اند اشتباه هستند. به عنوان مثال اینکه اگر دست خط دو نفر در مواردی اشتراکاتی داشته باشد آنها در برخی‌ خصوصیات فردی با هم مشترک هستند، یکی‌ از این باورهاست و هیچ سند علمی‌ برای آن وجود ندارد.

۸- فیلم‌ها و تصاویر غلط‌ انداز

بسیاری از پدیده‌های مربوط به مغز و به خصوص بیماری‌ها و اختلالات روانی در رسانه‌ ها، فیلم‌ها و گزارش‌ها به اشتباه نمایش داده می‌‌شوند، معمولا سعی‌ می‌‌شود نمایش هیجان‌انگیز و خشنی از آنها داده شود. در برخی‌ فیلم‌ها درمان با دستگاه الکتریکی‌ یا اصطلاحا "شوک-درمانی"  به عنوان روشی‌ وحشیانه و حتا خطرناک نمایش داده می‌‌شود. در واقعیت به دلیل پیشرفتهای تکنولوژی در چند دهه گذشته استفاده از این متد درمانی ریسکی‌ بیشتر از یک بیهوشی معمولی‌ ندارد و بیمار دچار گرفتگی‌های عضلانی هم نمی‌‌شود. داشتن نبوغ در حیطه‌های خاص (اصطلاحا "استعداد جزیره‌ای") که در فیلم "رین من" در فرد اوتیست نمایش داده شد، تنها در بین ده درصد از افراد اوتیست دیده می‌‌شود. از این دست مثال‌ها بسیار می‌‌توان یافت.

۹- اغراق همراه با هاله‌ای از واقعیت

بسیاری از باورها و نظرهایی که می‌‌شنویم کاملا اشتباه نیستند، بلکه قدری از واقعیت در آنها وجود دارد و این شاید کار را به خصوص مشکل‌تر می‌‌کند. مثلا ممکن است خیلی‌ از ما ندانیم که پتانسیل فکری ما واقعا در چه حد است، اما این به این معنا نیست که انسان تنها از ۱۰% پتانسیل مغز خود استفاده می‌کند، آنطور که گفته می‌شود. ممکن است که برخی‌ تفاوت‌های بین دو فرد در شخصیت یا علاقه‌های آنها برای طرف مقابل جذاب باشد، اما از این مساله نمی‌‌توان نتیجه گرفت که افراد متضاد و متفاوت همدیگر را جذب می‌‌کنند. اینکه تفاوت‌هایی- گاهی جزئی-  در مهارت‌های ارتباطی‌ بین زن و مرد وجود دارد، اما این تفاوت‌ها در نتیجه تحقیق‌های متعدد هیچوقت حد خاصی‌ را رد نکرده‌اند و شباهت‌های بین زنان و مردان خیلی بیشتر از تفاوت‌های بین آنهاست و تفاوت‌های موجود هرگز ما را به "مردان مریخی، زنان ونوسی" نمی‌‌رساند (سری کتابهایی که جان گری روانشناس آمریکایی‌ در دهه نوزده و بیست نوشت و  و در آنها به شکلی‌ جنجالی از تفاوت‌های فاحش  بین زنان و مردان نوشت، در حدی که به ادعای او زنان و مردان قادر به فهم یکدیگر نیستند! کتاب‌هایی که به ۴۳ زبان ترجمه شد و برای او شهرت جهانی‌ به ارمغان آورد، در حالی که برای اثبات ادعای خود حتا یک تحقیق آماری هم نکرده بود، تحقیق‌هایی‌ که بعد از سوی دانشمندان دیگر از جنبه‌های مختلف انجام شد و بسیاری از ادعا‌های او را کاملا رد، یا در حد جزئئ تقلیل داد)

۱۰- تفسیر اشتباه اصطلاح‌های علمی

گاهی معنا کردن لغت به لغت اصطلاحات علمی‌ باعث رسیدن به تعریف و نتیجه‌های اشتباه می‌شود. مثلا لغت هیپنوتیزم از کلمه "هیپنو" تشکیل شده که به معنی خواب است. این باعث شد بسیاری فکر کنند که هیپنوتیزم وضعیتی شبیه به خواب است. در خیلی‌ از فیلم‌ها فرد هیپنوتیزم کننده به فرد هیپنوتیزم شونده القا می‌کند: "الان خیلی‌ خسته‌ای، الان می‌خواهی‌ بخوابی" در حالی که وضعیت هیپنوز شبیه به خواب نیست، افراد بیدار هستند و می‌‌توانند محیط خود را درک کنند.

*برگرفته از کتاب: "چرا موتسارت بچه‌ها را باهوش نمی‌‌کند" (Warum Mozart Babys nicht schlauer macht)



۲۴ بهمن، ۱۳۹۵



فریتز برایتهایت (Fritz Breithaupt) استاد ادبیات آلمانی، ادبیات تطبیقی و علوم شناختی است. به تازگی کتاب او با نام "سویه ی تاریک همدلی" چاپ شده است.

مجله روانشناسی امروز: مدتی‌ پیش باراک اوباما در مورد مردم آمریکا گفت، آنچه آن‌ها پیش از هر چیزی کم دارند همدلی (ایمپتی) است و بدون آن انسانیت در خطر است. آیا شما این گفته را تائید می‌کنید؟

فریتز برایتهاپت: نه، این به نظر من ساده‌بینی‌ است. ما از "همدلی"  توقعی بیش از اندازه داریم، در آن چیزی شبیه یک ضمانت بی‌ قید و شرط برای انسانیت و صلح می‌‌بینیم. اما با این کوته نظری مسائل را سخت‌تر می‌‌کنیم. چون همدلی‌ به تنهایی به هیچوجه تضمینی برای رفتار اخلاقی‌ انسان‌ها نیست.

ر.ا.: چطور ممکن است؟ بر اساس تحقیقات عصب‌شناسان و روان‌شناسان، همدلی به عنوان یکی‌ از با ‌‌ ارزش‌ترین توانائی‌های ما شناخته می‌‌شود. حتا "آموزش همدلی" به شکل علمی‌ وجود دارد.

برایتهایت: بله، اما بر مبنای تحقیقات اخیر این را نیز می‌‌دانیم که انسان‌هایی‌ که با ضعیفان همدلی‌ دارند، لزوما فعال و یاری‌دهنده نمی‌‌شوند. همدلی اغلب احساسات بیشتری را در یک موقعیت تزریق می‌‌کند، به طوری که خطر تشدید اختلافات  یا نوعی بی‌‌فکری به وجود می‌‌آید. این اثرات جانبی حس همدلی بسیار گسترده است. و این تازه تمام ماجرا‌ نیست: از حس همدلی می‌‌توان به شکلی‌ هدفمند و کاملا مخرب استفاده کرد. کسی‌ که می‌‌خواهد دیگران را دستکاری یا زخمی کند یا به شکلی‌ سادیستی آزار دهد، نیاز به توانائی هم‌حسی بالایی‌ دارد. وقتی‌ که موضوع بر سر همدلی است، به آسانی فراموش می‌کنیم که هر توانائی، سویه‌ی تاریک و مخرب نیز دارد.

ر.ا.: چرا  ما در همدلی تنها خوبی‌ و امیدواری می‌‌بینیم؟

برایتهایت: این واقعیت دلایل تاریخی‌-فرهنگی دارد. مطرح شدن و رواج همدلی از ۲۵۰ سال پیش، هنگامی که انسان‌ها برای اولین بار خود را به عنوان فرد شناختند آغاز شد. آنها شروع کردند به گفتن اینکه ما با هم تفاوت داریم، و به این آگاهی‌ تازه به دست آمده از خود، افتخار می‌‌کردند. اما به زودی نیز روشن شد: اگر ما با هم متفاوت هستیم، به چیزی احتیاج داریم که این شکاف را پر کند. ناگهان آن چیزی که ما امروز همدلی می‌‌نامیم - پیشتر "همدردی" نامیده می‌‌شد- ارزشمند شد، پرورش یافت و ارتقا داده شد. مثلا در ادبیات، رمان‌ها به گونه‌ای نوشته شدند که خواننده بیشتر بتواند با شخصیت‌های داستان هم‌ذات‌پنداری کند. روشن است که همدلی برای نوع بشر بسیار کارآمد بوده است: ما می‌‌توانیم یکدیگر را بفهمیم، می‌‌توانیم با یکدیگر ارتباط و همکاری داشته باشیم. تمامی این‌ها بسیار ارزشمند است. اما همدلی دوای همه دردها نیست. ما امروزه به این خاطر که همدلی را دائم در جایگاه بالاتری قرار می‌‌دهیم، خسارتهای زیادی به بار می‌‌آوریم.

ر.ا.: در زندگی‌ روزمره کجا با همدلی به خود یا دیگران آسیب می‌‌رسانیم؟

برایتهایت: تا وقتی‌ که ماجرا‌ مربوط به دو نفر است، همدلی کارکرد خوبی‌ دارد. اما به محض اینکه پای فرایند‌های پیچیده اجتماعی به میان می‌‌آید، به سرعت شکست می‌‌خورد. حتا در یک تیم‌ با سه یا چهار همکار، همدلی بیش از حد می‌‌تواند پیامد‌های منفی‌ داشته باشد. وقتی‌ که  دو نفر از اعضای این گروه با هم اختلاف پیدا می‌‌کنند، اعضای دیگر گروه به عنوان موجودات همدل، در جبهه‌ یکی‌ از طرفین دعوا قرار می‌‌گیرند، با این احساس که نمی‌‌خواهند او را در چنین موقعیتی تنها بگذارند. اما در حقیقت اتفاق دیگری افتاده است، و آن اینکه این افراد به دلیل این جبهه‌گیری آشکار- معمولاً هم بدون تامل و غریزی- به اختلاف بین آن دو نفر دامن زده و شکاف بین آن‌ها را عمیق‌تر کرده اند.

ر.ا.: همدلی باعث تقویت اختلاف‌ها می‌‌شود؟

برایتهایت: بله، هم در سطح فردی و هم اجتماعی. حتا می‌‌توانم ادعا کنم که تروریست‌ها نیز در نهایت از روی همدلی عمل می‌‌کنند. آنها جبهه‌گیرانی افراطی هستند که در کنار نفرت از یک گروه (مثلا غرب)،  از روی همدلی سرکشانه نسبت به گروه خودی که آن را خسارت دیده می‌‌بینند، عمل می‌‌کنند. بدون در نظر گرفتن حس همدلی، رفتار آنان قابل توضیح نمی‌‌بود. در واقع ما می‌‌دانیم که احساسات زیاد از حد، اختلافات را بر می‌‌انگیزند. با این وجود به حس همدلی بدون انتقاد نگاه می‌‌کنیم. این نکته نیز مساله ساز است که همدلی خطاپذیر است: ما به شکل واکنشی، تمایل به همدلی با جبهه‌ فرو دست و قربانی فرضی‌ داریم.

ر.ا.: آیا همدلی با فرودستان کار درستی‌ نیست؟

برایتهایت: به عنوان یک دستاورد فرهنگی، این رویکردی با ارزش است. در دوران باستان، فرد شکست خورده در یک نبرد در بیشتر مواقع نمی‌‌توانست انتظار کمکی‌ داشته باشد. حماسه‌ها به این شکل تعریف می‌‌شدند که یک نفر یا قهرمان بود یا بازنده‌ای که می‌‌بایست تسلیم سرنوشت خود شود. چه خوب است که امروزه در این مورد به گونه دیگری نگاه می‌‌کنیم. اما همدلی با "قربانی" به عنوان یک اصل بی‌ قید و شرط  مهلک است، چرا که بازنده یا فرودست لزوما همیشه محق نیست. و نیز به این دلیل که امروزه انسان‌های زیادی وجود دارند که آنقدر قوانین همدلی را خوب می‌‌شناسند که بتوانند آگاهانه از آن استفاده کنند. مناظره‌های تلویزیونی سیاستمداران، رقابت‌های حساب شده بر سر جذب حس همدلی مخاطبان هستند. آنها ترفند‌ها را می‌‌شناسند، کسی‌ که مورد حمله قرار می‌‌گیرد، محبوب قلبها می‌‌شود و می‌‌تواند با چنین صحنه‌سازی نظر مخاطبان را به سوی خود جلب کند. بنابراین توصیه نمی‌‌شود که هر حس همدلی را کورکورانه دنبال کنیم.

ر.ا.: آیا  مشکل ما بیشتر از اینکه کمبود همدلی باشد، همدلی زیادی است؟

برایتهایت: به هر حال اینگونه نیست که همدلی زیاد، به معنای کمک زیاد باشد. من در کتابم انسان‌ها را "بیش- همدل"  نامیده‌ام. این را به خوبی‌ در این واقعیت می‌‌توان دید که انسان‌ها به طور متوسط روزی چهار تا شش ساعت را صرف داستان‌ها و احساسات دیگران می‌‌کنند، در فیلم‌ها، کتابها، و روایت‌هایی که برای هم بازگو می‌‌کنیم. ما عاشق این روایت‌ها هستیم. اینکار به‌خودی‌خود چیزی مثبت است، به خصوص وقتی‌ که در موقعیت‌های خیالی حس همدلی را تجربه می‌‌کنیم. مشکل از آنجا شروع می‌‌شود که در برابر درام‌های واقعی‌ اجتماعی، تنها با حس همدلی واکنش نشان می‌‌دهیم. وقتی‌ که آنگلا مرکل در سپتامبر ۲۰۱۵ تصمیم به باز کردن مرز‌ها گرفت، موج همدلی عظیمی‌ به حرکت افتاد. مردم با هیجان پای تلویزیون‌ها نشستند، برای استقبال به ایستگاه‌های قطار رفتند و واژه "فرهنگ خوشامدگویی"شکل گرفت. شرکت مردم بسیار بالا بود، اما به نظر من "خوبی‌" زیادی بود.

ر.ا.: می‌خواهید بگویید که خوشامدگویی مردم آلمان صادقانه و درست نبود؟

برایتهایت: نه به هیچ وجه. این تپش برای کمک‌رسانی عالی‌ است. و ابراز صادقانه همبستگی با مهاجران نیز همینطور. من همچنان و کاملا عقلانی معتقدم که باز گذاشتن مرزها کار درستی‌ است. اما در عین حال فکر می‌‌کنم که ما مقداری از حس همدلی خود نشئه شده بودیم. به همین دلیل هم عاشق همدلی هستیم، چون حس خوبی‌ به ما می‌‌دهد. اما آیا منظورمان واقعا مهاجران بودند؟ من مطمئن نیستم. دیده شده است که در شرایط بحرانی، مردم بیشتر با امدادرسانان حس همدلی دارند، چون همدلی با قربانیان برای‌شان بسیار ناخوشایند است. این ممکن است باعث شود که حس همدلی زیاد، انگیزه برای تلاش واقعی‌ را سرکوب کند. انگار که همذات‌پنداری با مددکاران دیگر کافی‌ بوده باشد.

ر.ا.: و این خوشوقتی از حس همدلی خود، مضر است؟

برایتهایت: همدلی نشئه‌وار و هدایت‌نشده خطرناک است. و می‌‌تواند به راحتی و ناگهان تغییر شکل دهد. (به طور مثل) انسان‌ها از اینکه دیگران کمک آنها را- طوری که آنها می‌‌خواهند - قبول نکنند، عصبانی‌ می‌‌شوند. کسی‌ که حس همدلی زیادی به خرج داده، تصور می‌‌کند که هزینه زیادی کرده است و بعد از اینکه همه چیز آن طور که او می‌خواسته پیش نرفته است سرخورده می شود. آن لحظه که درگیر شدن با مهاجران به طور واقعی‌ شروع شد، بسیاری از مردم دیگر شرکت نداشتند.

ر.ا.: چه شکلی‌ از همدلی  می‌‌تواند مفید باشد؟

برایتهایت: من فکر می‌‌کنم همدلی وقتی‌ می‌‌تواند کمک کند که همراه با این خواسته باشد که خودمان را در یک موقعیت کاملا مشخص  به جای دیگری بگذریم و سعی‌ کنیم او را بفهمیم. این یک پروسه احساسی‌، ادراکی، همراه با کنجکاوی و فروتنی است. وقتی‌ در همسایگی‌مان مهاجرانی خانه دارند که رفتارشان برای‌مان غریب و خارج از انتظار است، می‌‌توانیم از حس همدلی استفاده کنیم و سعی‌ کنیم به سوی دیگران برویم و آنها را بفهمیم، هر چقدر هم که سخت باشد.

ر.ا.: چطور می‌‌توانیم این گونه هدایتِ حس همدلی را یاد بگیریم؟

برایتهایت: برای شروع خوب است این را برای خودمان آگاهانه کنیم که حس همدلی ما بسیار به بیراهه می‌‌رود و ما می‌‌توانیم و می‌بایست که به آن جهت دهیم. گاهی جلوی آنرا بگیریم برای اینکه به دام ترفندهای ایمپتی نیافتیم، گاهی کاملا خاموش‌اش کنیم و گاهی دوباره به آن تلنگر بزنیم. به عنوان یک محقق فرهنگی‌،  حیطه ادبیات و داستان را محل خوبی‌ برای تمرین اداره حس همدلی می‌‌دانم، جایی‌ که می‌‌شود با شخصیت‌های داستان و مشکلات‌شان هم‌ذات‌پنداری کرد. در تراژدی و درام می‌‌توانیم شرایط را راحت‌تر و بهتر درک کنیم تا زندگی‌ پیچ در پیچ خودمان. به خصوص اگر داستان‌ها یک آغاز و یک پایان داشته باشند، خواننده می‌‌تواند تمرین کند که همدلی خود را به سوی سرنوشت شخصیت داستان هدایت کند و بعد آنرا باز پس بگیرد. به این طریق برای خود این را درونی‌ می‌کنیم که اجازه داریم برای مدتی‌ همدلی داشته باشیم و باز روی برگردانیم. فکر می‌کنم این تمرین خوبی‌ است برای اینکه خودمان را در احساس همدلی کاملا از دست ندهیم.

ر.ا.: آیا این خطری جدی محسوب می‌‌شود که خود را در احساس همدلی خودمان  گم کنیم؟

برایتهایت: این بزرگترین و روزمره‌ترین خطر حس همدلی است. هر انسانی‌ در زندگی‌ این را تجربه کرده است که خودش را از فرط همدلی گم کند. اغلب حتا در مغایرت با عقلانیت.

ر.ا.: می‌ توانید مثالی بزنید؟

برایتهایت: در روانشناسی پدیده‌ای به نام سندرم استکهلم را می‌شناسیم. این واژه در اصل رفتار غیر منطقی‌ گروهی از قربانیان گروگان‌گیری را توصیف می‌‌کند که آنقدر با گروگان‌گیران خود حس همدلی پیدا کردند که از آنها دفاع کرده و حتا از آنان تجلیل کردند. امروزه این واژه در مورد انسان‌هایی‌ که با استبداد احساس همبستگی‌ و همدلی می‌‌کنند هم استفاده می‌‌شود. مثال دیگر زنی‌  که از همسرش خشونت می‌‌بیند و او را "می‌‌فهمد"، از او دفاع و اطاعت می‌‌کند. یا کارمندانی که همیشه از رئیس بی‌انصاف و مقتدر خود قدردانی‌ می‌‌کنند. همه اینها مثال‌هایی  هستند برای انسان‌هایی‌ که از فرط همدلی، نیازها و مسائل خود را از یاد برده‌اند و خود را،  دست کم تا حدی، در خدمت همنوعان  ستمگر خود در آورده‌اند.

ر.ا.: بنابر این ما آزادتر هستیم اگر حس همدلی خود را بیشتر در اختیار بگیریم؟

برایتهایت: بله، من اینطور فکر می‌‌کنم.  فایده‌یِ کمی‌ خودمحوری، کمی‌ دوست داشتن خود این است که باعث می‌‌شود انسان‌هایی با اعتماد به نفس و کمتر وابسته باشیم. هر چه باشد از زمانه‌ای که ما خود را با جان و دل در اختیار قدرتمندان مستبد قرار دادیم، زمان زیادی نگذشته است.(منظور حزب نازی است - مترجم)

ر.ا.: شما از مقتدران و مستبدان گفتید، آیا آنها کسانی هستند که حس همدلی را نمی‌‌شناسند؟

برایتهایت: مدت‌های زیادی تصّورمان این بود که آنها انسان‌های خودشیفته‌ای هستند که میزان حس همدلی در آنها بسیار پایین است. اما این تصور درست نیست. نارسیست‌ها احتیاج به کسانی دارند که با ضرباهنگ آنان هماهنگی داشته باشند. به این دلیل تا حدی قادر به همدلی با دیگران هستند (برای اینکه بتوانند آنها را با خود همراه کنند)، اما تنها تا زمانی که حس خوب خودشان تامین شود. حتا در مورد انسان‌هایی‌ که در تشخیص بالینی به عنوان "غیر اجتماعی" شناخته می‌شوند، همدردی نداشتن تنها بخشی از مشکل آنها است. گزارش‌هایی‌ موجود است از زندانیانی که دوره‌ای از آموزش همدلی را گذراندند. نتیجه این آموزش‌ها تامل‌برانگیز بود. تعداد زیادی از آنها البته حس هم دردی را یاد گرفتند، اما از آن برای سو‌ استفاده بیشتر از دیگران استفاده کردند. و این مثال نیز نشان می‌‌دهد: همدلی اولین قدم است، اما چاره مشکلات نیست. تنها زمانی که ما احساس مسئولیت پیدا کنیم، می‌‌توانیم همدلانه عمل کنیم.

خلاصه‌ای از مصاحبه آنه اتو(Anne Otto) با فریتز برایتهایت 
  روانشناسی امروز،  فوریه ۲۰۱۷( Psychologie Heute, Februar 2017)




۲۵ مرداد، ۱۳۹۵



چطور درست نقد کنیم

نقد کردن برای بسیاری از ما کار مشکلی‌ است که دلیل‌های مختلفی دارد: ترس اینکه مجاز به این کار نباشیم، یا ترس از اینکه در پی‌ آن خود نیز مورد انتقاد قرار بگیریم، یا نگران واکنش طرف مقابل هستیم. گاهی می‌خواهیم درگیر بحث یا درگیری با طرف مقابل نشویم، یا فکر می‌کنیم از پس آن بر نمی‌‌آییم. شاید فکر می‌کنیم نمی‌‌توانیم نقدمان را به شکل درستی‌ صورت‌بندی و فرموله کنیم...اما در تعامل با دیگران این مهم است که بتوانیم درباره چیزهایی‌  که به نظرمان درست نمی‌‌آیند یا دوست داریم تغییر کنند صحبت کنیم. این مساله، هم در مورد زندگی‌ شخصی‌ و هم زندگی‌ اجتماعی صادق است. اما نقد درست چگونه است؟

 -با نکته مثبت شروع کنید: صحبت را با آن بخش از رفتار یا شخصیت طرف مقابل که برای‌تان مثبت است شروع کنید. به این شکل برای دیگری بسیار آسان‌تر است که نقد یا پیشنهاد شما را بپذیرد.

-درک خودتان را انتقال دهید: بهتر است نقد را با کلمه "من" شروع کنید تا خطاب "تو"/"شما". توضیح دهید که درک و حس شما از مساله چگونه بوده است. نقدی که به شکل مساله شخصی‌ فرموله شده باشد، راحت‌تر پذیرفته می‌‌شود. مثلا می‌‌توانید بگویید: " من نمی‌‌توانم جریان را دنبال کنم چون سندی از آن ثبت نشده است"،  به جای گفتن: " تو هیچوقت اسناد را جمع آوری نمی‌‌کنی‌."

-اثر رفتار او بر شما: توضیح دهید که حال شما بر اثر رفتار او که به آن نقد دارید چگونه است. مثلا: "وقتی‌ تو صدایت را بلند می‌‌کنی‌، من احساس می کنم که تهدید شده‌ام."

-به او شانس پاسخ گفتن بدهید: به طرف مقابل فرصت بدهید حرف‌اش را بزند و پشت سر هم او را "بمباران" نکنید. پذیرفتن یک نقد یا پیشنهاد خیلی‌ آسان‌تر است تا وقتی‌ که فرد با کوهی از انتقادات روبه‌رو شود. و مهمتر از آن: به پاسخ او به درستی‌ گوش دهید!

-یک پایان مثبت پیدا کنید: سعی‌ کنید صحبت را با یک توافق، با یک تحسین یا ترغیب پایان دهید، مثلا: "خوشحالم که تونستیم درباره‌اش حرف بزنیم". برای فرد مقابل، پذیرفتن نقد و ادامه خوب رابطه راحت‌تر می‌‌شود. 

وقتی‌ حرف خود را به کرسی می‌‌نشانید، مهم است که به افق اثر مثبت بلند مدت آن چشم داشته باشید و حاضر به تحمل ناراحتی‌های کوتاه مدت باشید. البته که خیلی‌ وقتها این کار چیز خوشایندی نیست، سخت است و احتمالا با مقاومت و درگیری مواجه می‌‌شود. اما راه‌های "خوبی‌" هم برای پیش بردن خواسته‌های فردی وجود دارد. احتمالا شما هم کسانی را می‌‌شناسید که  خواسته‌های خود را البته خوب پیش می‌‌برند، اما آنقدر در این راه بی‌‌ملاحظه هستند که برای اطرافیان خود قبل از هر چیز دافعه ایجاد می‌‌کنند. از این جهت مهم است که تفاوت پیشبرد اهداف و عقیده‌های خود به روش "تهاجمی" و به روش "خود-باور" را بدانیم.

روش تهاجمی یعنی‌: همیشه حس بر حق بودن داشتن، نظر دیگری را نادیده گرفتن یا تقلیل دادن، از علاقه‌ها و مرزهای دیگری عبور کردن، با لحن تحقیرآمیز و اهانت آمیز ابراز بیان کردن، هیچ میلی برای رسیدن به توافق نشان ندادن، سرزنش کردن، تهدید کردن، و دلیل برای نظر یا رفتار خود ارائه ندادن...

روش خود-باور یعنی‌: نظر خود را داشتن اما نظر دیگری را هم در نظر گرفتن، حقوق و مرز‌های دیگری را رعایت کردن، حرف خود را با صراحت و روشنی گفتن، در پیشنهاد خود برای تغییر، دیگری را در نظر گرفتن، خواسته‌ها و تصورات و نیازهای خود را با دلیل بیان کردن...

برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، آگوست ۲۰۱۶ (August, 2016)
 


۲۳ مرداد، ۱۳۹۵



یک زندگی‌ بدون درگیری- چه کسی‌ این را نمی‌‌خواهد؟ بدون دعوا، بدون ناسازگاری با دیگران، بدون نزاع در خانواده‌ یا در محل کار. اما برای سلامت روانی، گاهی لازم است از برخی صلح‌های ظاهری چشم پوشی کنیم.

به نظر می‌‌آید هر چقدر زندگی‌ در دنیایی بحران زده نامطمئن‌تر، آرزوی ما برای یک زندگی‌ بدون درگیری بزرگتر می‌‌شود. تمام مجله‌های مشاوره‌دهنده برای "خوشبختی" و "هارمونی" (نام اصلی‌ مجله ها- مترجم)، مخلوط چای‌های گیاهی، رایحه‌های حمام ... می‌‌خواهند به این نیاز ما به یک خاطر ناآزرده پاسخ دهند. یین و یانگ، نماد هارمونی بین دو قطب مخالف را می‌‌توان حتا به عنوان لوگو بر سر کلاپ‌ها یا تصویری برای خالکوبی دید. سمینارها، ورک شاپ‌ها، حتی قدم‌زنی‌ عصر روز تعطیل؛ همگی‌ ما را به بالانس و هم‌صدایی راهنمایی‌ می‌‌کنند، آن هم همه‌جا و در همه‌وقت.

ما چه انتظاری از "زندگی‌ در هارمونی کامل" داریم؟ آیا هماهنگی، تنها یک روش دلچسب و امتحان شده برای زندگی‌ و حرکت آزادانه در بین دیگران است که ما را از زخم‌هایی که آنها هر لحظه می‌‌توانند به ما وارد کنند حفظ می‌‌کند؟ یک پیمان عدم حمله به یکدیگر؟ یا آیا موضوع  بر سر احساسات قوی، بر سر آن نشاطی است که یک با هم بودن هم صدا و توافق عمیق در ما به وجود می‌‌آورد؟


بله، احساس تعلق به جمع‌ می‌‌تواند دلپذیر و زیبا باشد. جالب اما این است که ما بسیاری اوقات وقتی‌ هم که این احساسات زیبا را دریافت نمی‌کنیم، تمایل به هارمونی داریم. در موقعیت‌های مختلف زندگی‌ می‌خواهیم با دیگران هماهنگ باشیم بدون اینکه این هماهنگی مطابق حس درونی‌ ما باشد یا ما را خوشحال کند. خود را در جشن تولد مادر بزرگ‌مان می‌یابیم  و سعی‌ می‌کنیم خوش اخلاق باشیم در حالیکه داریم به بازی "بد" لبخند می‌‌زنیم، به اقوامی خلق ِخوش نشان می‌دهیم که در دل، آن‌ها را به دنبال ارث مادربزرگ می‌‌دانیم. در جمع دوستان به حرف‌های بی‌‌محتوا و جوک‌هایی‌ که به قیمت آزار دیگران تمام می‌‌شوند می‌‌خندیم، برای رسیدن به هماهنگی‌، واضح‌ترین نشانه‌های ناهماهنگی را ندیده می‌‌گیریم و در برابر خشن‌ترین موضع‌ها سکوت می‌‌کنیم. قهقهه‌های جمع‌های دوستانه، خیلی‌ وقت‌ها نمایش حس خوشحالی نیستند، خیلی‌ وقت‌ها این خنده‌ها به چیزهای زیبای دنیا نیست، بلکه سوپاپی است برای بیرون دادن انرژی منفی‌ استرس. در غیاب هارمونی واقعی‌، شروع به بدگویی و غیبت از غیر حاضران می‌کنیم برای اینکه ذره‌ای‌ و حداقلی از حس تعلق جمعی به وجود بیاوریم، به این وسیله "دیگری" را به وجود می‌آوریم و خود را از آنها جدا می‌‌پنداریم.
 جستجوی پر تشنج به دنبال نقاط مشترک، دورویی تا حد مرز رنج، تنها برای اینکه همه راضی‌ باشند. کاری سخت و پر استرس. چرا با این وجود اینکار را انجام می‌‌دهیم؟

برخی عقیده دارند در پشت این جستجوی بی‌‌انتهای هارمونی، ترس‌های عمیقی نهفته‌اند: ترس اختلاف آشکار با گروه، ترس تنها کسی‌ بودن که حین سر تکان دادن‌های حاضرین به سرپرست خانواده در آن سوی میز -بالاخره- نظر صریح‌اش را می‌‌گوید، ترس از اعمال خشونت از سوی کسانی‌ که از سوی ما تأیید نشده‌اند، ترس از رسوایی یا طرد شدن از گروه. این ترسی قدیمی‌ است که از دوران کودکی به ما رسیده است، ترس پس‌زده شدن و دوست داشته نشدن از سوی پدر و مادر، اگر رفتارمان طبق دستور یا خواسته آن‌ها نبود. وقتی‌ به عنوان یک بزرگسال هنوز خود را موظف می‌‌بینیم که با صحنه‌سازی هارمونی همراهی کنیم، معمولا این باقی‌ مانده حس عذاب وجدانی است که در گذشته در ما کاشته شده است، ما بایست خود را گناهکار حس کنیم وقتی‌ که هارمونی را به هم می‌زنیم.

این صحنه‌ها برای همه ما آشنا هستند: " ببین، آنها ما را فردا شب به شام دعوت کرده‌اند" "من اما علاقه‌ای به رفتن به خانه آنها ندارم" "اما باید برویم، این بار سوم است که دعوت‌مان می‌کنند!" "چرا؟" " نمی‌شود دوباره دعوت‌شان را رد کنیم!" "چرا نمی‌شود؟" "چون این کار بی‌احترامی به آن‌هاست"...مساله بر سر این نیست که آیا میلی به اجابت دعوت همسایه داریم یا نه‌. مساله اصلی‌ این است  که در عین بی‌‌میلی، اجازه به رد دعوت آن‌ها نداریم. بسیاری اوقات با دیگران همراهی می‌کنیم چون فکر می‌کنیم اینکار را به آن‌ها بدهکاریم. حس خوب هارمونی دیگر جایی‌ در این میا‌‌ن ندارد. در آخر نیز سبک‌خاطر می‌شویم چون فکر می‌کنیم به وظیفه خود عمل کرده‌ایم و می‌‌توانیم دیگر عذاب وجدان نداشته باشیم.

نیاز به هماهنگی با دیگران عمیقا در ساختار شخصیتی ما نهفته است. در درون ما ندایی قوی وجود دارد که هرگاه هارمونی را در خطر می‌بیند به صدا در می‌آید. این صدای درونی‌، شکل بیرونی نیز در گذشته داشته است وقتی که خاله  دست ما را می‌‌گرفت و می‌‌گفت باید از فلان شخص معذرت‌خواهی‌ کنیم، در حالی که در درون احساس تقصیر نمی‌کردیم. فشار بر روی عذاب وجدان که از سوی والدین و آموزگاران اعمال می‌‌شد، تبدیل به صدایی درونی‌ شده است که تا به امروز نیز ساکت نمانده است.

آیا با این وجود، تلاش برای زندگی‌ در هارمونی برای فرد چیزی مطلوب نیست؟ آیا این روش زندگی‌ احساسات منفی‌ ما را متعادل نمی‌‌کند، احساساتی که در غیر این صورت در ما ریشه می‌‌دوانند و ما را از هم می‌‌پاشند؟ این سوال با شدت بیشتری مطرح می‌‌شود وقتی‌ که رابطه ما با نزدیکان و عزیزان‌مان به شکلی‌ ماندگار مختل می‌‌شود، وقتی‌ که در جنگی دائمی با آنها زندگی‌ می‌‌کنیم یا رابطه خود را با آن‌ها قطع می‌کنیم، با مادر، پدر، خواهران، برادران یا دوستان نزدیک. برای ما کنار آمدن با این لرزش‌ها و جدایی‌ها بسیار سخت است. گاهی‌ این سوال در تمام طول زندگی‌ برای ما بی‌پاسخ می‌‌ماند: آیا این جدایی را قبول کنم یا دوباره پیوند را برقرار کنم؟ آیا این درست است که کسی‌ برایم "مرده" باشد، یا بهتر است دوباره آشتی کنیم و هارمونی را برقرار کنیم؟

تینا سلیمان (Tina soliman) ، خبرنگار، کتابی‌ نوشته است (به نام: سکوت Funkstille) درباره رنجی که در سکوت و سکون رابطه دو نفر بر قرار می‌‌ماند. نویسنده با مثال‌های زیاد، از آرزوی آن‌ها / ما برای یک شروع جدید، اما همین طور از -اغلب- ناممکن بودن بر آورده شدن این آرزو وقتی‌ که دو طرف جبهه‌گیری سختی نسبت به هم دارند می‌‌نویسد. در مثال‌ها و داستان‌های او، که موضوع‌شان نزدیک شدن دوباره و آشتی با یکدیگر است، یک پیش فرض وجود دارد که ظاهراً آنچنان بدیهی‌ به نظر می‌‌رسد که هیچوقت زیر سوال نمی‌‌رود: هارمونی با دیگران / دیگری یک ارزش غیر قابل انکار است، که سعی‌ برای به دست آوردن آن به هر قیمتی، همیشه خوب و درست است، یا حد اقل بهتر از قطع رابطه یا معلق بودن رابطه است.

جمله معروفی‌ از هانا آرنت وجود دارد که می‌‌گوید: "بدون بخشش، ما برای همیشه زندانی عواقب رفتار خود باقی‌ می‌‌مانیم." میشائیل مک کلو (Micheal McCullough) ، محقق، در گفتگویی می‌‌گوید بخشش یک تغییر فردی و اجتماعی در موضع‌گیری شخص نسبت به کسی‌ است که به او صدمه زده است. کسی‌ که می‌‌بخشد، در وهله اول کار خوبی‌ در قبال خودش انجام می‌‌دهد، زیرا از شر احساسات منفی‌ مثل نفرت و خشم رها می‌‌شود، احساساتی که در غیر این صورت مدت زیادی -گاهی همه عمر- او را زندانی خود می‌‌کنند. توانایی بخشیدن، استعداد نادری است که نه‌ برای دیگری که برای خود شخص یک گشایش به حساب می‌‌آید. بخشش برای ما صلح با خود و آرامش روانی به ارمغان می‌‌آورد...و هارمونی؟ آیا هارمونی نیز به آرامش روانی و صلح با خود نمی‌‌انجامد؟ نه‌ اجباراً. زندگی‌ پر از صلحی‌ که همه ما مشتاق آن هستیم، به این شکل به دست نمی‌‌آید که به هر شکلی‌ از هماهنگی با دیگران سر خم کنیم. هانا آرنت از "دام بازگشت‌ناپذیری" گفت، دامی که در آن می‌‌افتیم اگر فرصت بخشش را از دست بدهیم. اما این دام، کسانی که فرصت بیرون آمدن از هارمونی دروغین را از دست می‌‌دهند را نیز تهدید می‌‌کند. هر چقدر طولانی‌‌تر، و بیشتر بر مبنای اراده خود، تسلیم شویم، خارج شدن مشکل‌تر می‌‌شود. از دام هارمونی دروغین وقتی می‌‌توانیم بیرون بیاییم که راهی‌ به احساسات واقعی‌ خود پیدا کنیم، وقتی که بدانیم چه زمان آن هارمونی خاص، واقعا به خواسته و نیاز ما جواب می‌‌دهد.

اما اغلب -بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم-  از سوی دیگران هدایت می‌‌شویم، دستکاری می‌‌شویم، حق‌السکوت احساسی‌ می‌‌دهیم، بدون اینکه متوجه باشیم. کار ما باید این باشد که یاد بگیریم، احساساتی که متعلق به خودمان نیستند، احساسات القا شده از سوی دیگران که روی دوش ما سنگینی می‌‌کنند و در ما باقی‌ مانده‌اند را بشناسیم و کنار بگذاریم. هر چقدر به چنین احساساتی‌  که از سوی دیگران در ما کاشته شده‌اند آگاه‌تر شویم، روشن‌تر می‌‌توانیم آنها را از احساسات و نیازهای خود جدا کنیم. اگر خواست خود و حس خوب خود، جای جواب دادن به توقع دیگران را در ایجاد هارمونی بگیرد، آنگاه می‌‌توانیم با خود به صلح برسیم.



 نویسنده:  مارتین هشت (Martin Hecht)
برگرفته از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ، آگوست ۲۰۱۶ (August, 2016)

۰۱ اسفند، ۱۳۹۴




موبایل‌های هوشمند وشبکه‌های اجتماعی طرز فکر و رفتار ما را اساساً عوض می‌کنند. آیا ما در معرض "فراموشی دیجیتال" هستیم؟

خانم الف مشکلی‌ با هم‌خانه‌‌ی خود دارد، می‌داند که باید از او معذرت‌خواهی‌ کند و اینکار را هم می‌کند، اما با چت. یک صحبت حضوری برای او قابل تصور‌ نیست، چرا که "مساله بسیار احساسی‌ است". و این تنها به چند مورد محدود نمی‌‌شود. هر روز افراد بیشتری از چت، فیس بوک، اس‌‌ام‌اس‌ و ایمیل برای مدیریت روابط شخصی‌ استفاده و از گفتگوی حضوری اجتناب می‌کنند. توجه تقسیم نشده، تبدیل به متاعی نادر شده است. اگر پنج دوست با هم به رستوران بروند، روی میز حداقل پنج موبایل قرار می‌گیرد. ما همیشه و همه جا با دنیا (ی دیجیتال) مرتبط هستیم و اطلاعات دریافت می‌کنیم. ما توانایی جهت‌یابی‌ خود را به دستگاه‌های جی‌پی‌اس‌، توانایی به خاطر سپردن را به گوگل می‌سپاریم. اما به چه قیمتی؟

وقتی‌ که منفرد شپیتزر (Manfred Spitzer) روان‌درمانگر در کتاب خود  به نام "فراموشی دیجیتال" نوشت که شبکه‌های اجتماعی ما را چاق، احمق و تنها می‌کنند، با مخالفت‌های زیادی رو به رو شد، که این ادعا قابل اثبات علمی‌ نیست، به اندازه کافی‌ تحقیق صورت نگرفته است و غیره. تا به امروز نیز چنین گزاره‌ای مغشوش است و جای شک دارد. تحقیقات بلند مدت  هنوز هم به درستی‌ صورت نگرفته است. با این وجود نتایج برخی  تحقیقات می‌بایست ما را به فکر بیاندازد.
چیزی که جای شک ندارد این است که گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی میزان توجه ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند زیرا دایم سیلی از اطلاعات را به سوی ما روانه می‌کنند، به زبان شپیتزر "ما در حال تمرین برای مبتلا شدن به اختلال توجه/تمرکز هستیم." گوشی هوشمند شبیه دستگاه بازی قمار است، گاهی پیامی برای‌مان می‌آید، گاهی نه‌. در واقع به روش "یادگیری از طریق تقویت متناوب" عمل می‌کند. (توضیح مترجم: یادگیری از طریق تقویت متناوب، پدیده‌ای است که در روانشناسی و تعلیم و تربیت به این گونه شرح داده می‌شود که برخی از رفتارها با دریافت متناوب یک تقویت‌کننده مورد علاقه، تشدید می‌شوند. به عنوان مثال مادر به کودک گهگاهی شکلات می‌دهد اگر در کارهای خانه به او کمک کند. از آنجا که این اتفاق به شکل متناوب می‌افتد و کودک نمی‌داند که چه وقت شکلات دریافت می‌کند، این رفتار را -کمک در کار ِخانه- بیشتر از خود نشان می‌دهد، یعنی‌ این رفتار تقویت می‌شود. در مورد گوشی هوشمند به همین شکل، چون ما نمی‌دانیم چه زمان پیامی دریافت می‌کنیم، میزان سر زدن به آن در ما تقویت می‌شود). این دقیقا چیزی است که مغز ما به آن بسیار علاقه دارد و به سختی می‌توانیم در برابر آن مقاومت کنیم.

در یک پروژه تحقیقاتی‌ در دانشگاه بن (الکساندر مارکوتز Alexander Markowetz پروفسور اینفورماتیک، و کریستین مونتاگ Christian Montag پرفسور روانشناسی‌ مولکولی) نرم‌افزاری طراحی شد برای تشخیص و ثبت طولانی‌ مدت استفاده کاربران از دستگاه‌های موبایل خود. این تحقیق که بر روی بیش از ۶۰ هزار نفر انجام شد، نشان داد که کاربران به طور متوسط روزی ۸۸ بار به موبایل خود سر می‌زنند. ۳۵ بار برای چک کردن ساعت یا دریافت پیام و ۵۳ بار برای نوشتن ایمیل، استفاده از اپ یا گردش در اینترنت. اگر ۸ ساعت در روز  برای خواب در نظر بگیریم، هر ۱۸ دقیقه یکبار فعالیت خود را قطع می‌کنیم تا با موبایل سرگرم شویم. یک کاربر‌ -از بین تمام گروه‌های اجتماعی و سنی‌-  به طور متوسط  روزی دو ساعت و نیم با موبایل خود مشغول است، در حالی که از این زمان تنها هفت دقیقه آن برای تلفن زدن مصرف می‌شود.

به دلیل این وقفه‌های مکرر، دیگر قادر به پردازش ِمسائل پیچیده‌تر نیستیم. و "چندوظیفه‌ای" (Mutlitasking) بر خلاف برخی‌ باورهای رایج ، عمل نمی‌کند. مونتاگ در این باره می‌گوید:" ما نمی‌توانیم توجه خود را تقسیم کنیم. مغز ما برای وظایف سریالی طراحی شده است. البته هستند کسانی که می‌توانند در یک آن چند کار متفاوت انجام دهند و توجه خود را بین آن‌ها تقسیم کنند، اما کیفیّت کار آنها به این طریق بسیار پایین است. و در ضمن این باعث می‌شود که ما نتوانیم در کاری که مشغول‌اش هستیم  "غرق" شویم که اصطلاحا flow نامیده می‌شود. فلو به حالتی گفته می‌شود که ما چنان عمیقا مشغول کار خود می‌شویم که دنیای اطراف را فراموش می‌کنیم. وارد شدن در وضعیت فلو احتیاج به تمرکز دارد و تمرکز احتیاج به این دارد که ما خود را از تحریکات دایم بیرونی دور نگه داریم. لحظه‌ای درنگ کردن، کمی‌ صبر داشتن- کاری است که بسیاری از افراد دیگر توان‌اش را ندارند. حتا در چند دقیقه توقف در ایستگاه اتوبوس، به جای اینکه کمی‌ هم به صداها، بوها، آدم‌ها و اطراف خود توجه کنیم، وارد جهان مجازی می‌شویم. به جای تغییر متناوب فعالیت و تفکر، ما دائم در فعالیت هستیم. و این برای مغز ما چیز خوبی‌ نیست. مغز انسان نیاز به زمان (زمان‌های استراحت) دارد برای این‌که بتواند اطلاعات دریافت شده را پرورش دهد و در حافظه طولانی‌ مدت ذخیره کند." تحقیقات دانشمندان سوئدی نشان داده‌اند که سیل دایمی اطلاعات می‌تواند حافظه ما را تحت تاثیر قرار دهد. و وقتی‌ سعی‌ می‌کنیم مطالب زیادی را در حافظه کاری خود بگنجانیم، توانایی مغز برای پردازش اطلاعات کم می‌شود.

از سویی گوشی هوشمند ما را ترغیب می‌کند که هر چه بیشتر کارکردهای حافظه خود را به تکنیک بسپاریم. ضرب و تفریق ذهنی‌ اعداد، به خاطر سپردن شماره تلفن یا نام افراد، گویا به این‌ها دیگر احتیاجی نداریم. ما از موبایل به عنوان بدلی از ذهن خود استفاده می‌کنیم، برای اینکه خود را از زحمت فکر کردن خلاص کنیم. نتیجه تحقیقی که بر روی ۶۶۰ نفر انجام شد (و از آنان عادت‌های استفاده از موبایل و سبک فکری آن‌ها پرسیده شد) نشان داد که افرادی که غالبا حسی با مسائل برخورد می‌کنند، از موبایل برای گرفتن پاسخ به پرسش‌ها یا حل مسائل خود استفاده بیشتری می‌کنند. و این کار آن‌ها را باز در فکر کردن تنبل‌تر می‌کند. آن‌ها حتی برای گرفتن اطلاعات در مورد موضوعاتی که از آن اطلاع دارند یا می‌توانند به راحتی‌ آنرا یاد بگیرند نیز به گوشی مراجعه می‌کنند.

روانشناسان یکی‌ از مهم‌ترین آسیب‌های چنین روندی را در تغییر نحوه برقراری ارتباط می‌بینند. مارتین مایر (Martin Meyer) پرفسور دانشگاه زوریخ، در این باره می‌گوید: "از آنجا که مردم کمتر کتاب می‌خوانند، دامنه لغات، روانی کلام و توانایی بیان آن‌ها کم کم تحلیل می‌رود. نتیجه این است که توانایی ما برای دریافت معانی بین سطور، به کار بردن طنز و یا استعاره کاهش پیدا می‌کند. آنچه که در واتس آپ اتفاق می‌افتد، برقراری ارتباط انسانی‌ نیست، بلکه تنها تبادل سیگنال‌هاست. حتا ساختار آوای پرندگان از ساختار جمله‌بندی‌های مبادله شده در آنجا پیچیده‌تر است!"
قابل انکار نیست که توانائی‌های ما بدون تمرین از یاد می‌روند یا کمتر می‌شوند. به زبان مونتاگ: "از روی تحقیقات عصب‌شناسی‌ می‌دانیم که مغز ما مانند ماهیچه‌ای است که احتیاج به ورزش دارد برای این‌که بتواند کارایی خود را حفظ کند. اگر ما گهگاهی وقت و زحمتی را صرف کار کردن روی متن‌های پیچیده‌تر نکنیم، قابلیت‌هایی‌ را که تا به حال به سختی در طول زندگی‌ به دست آورده‌ایم از دست می‌دهیم. البته که می‌توان آنچه از یاد رفته را دوباره با تمرین به دست آورد.اما این کار سخت‌تر و پرهزینه‌تر خواهد بود. مانند کسی‌ که سال‌هاست هیچ ورزشی نکرده و حالا می‌بایست با زحمتی دو چندان خود را به دویدن عادت دهد."

هر چقدر قابلیت‌های بیشتری از خود را به شبکهٔ‌ها و مدیاهای مجازی انتقال دهیم، بیشتر کنترل زندگی‌ خود را از دست خود خارج می‌کنیم. آنچه از دست می دهیم و از یاد می‌بریم، خودمختاری و قبول مسئولیت برای زندگی‌مان است. یکی‌ از این قالبیت‌ها، توانائی تنها شدن با خود است (رجوع شود به مقاله: هنر با خود تنها بودن) تنها با این توانائی قادر هستیم خود را پیدا کنیم و به ارزش خود مطمئن شویم. و این باز شرط اول ایجاد روابط و حس همدلی با دیگران است. نحوه استفاده از مدیا‌های مجازی یکی‌ از عواملی است که باعث می شود روز به روز افراد کمتری با دیگران احساس همدردی می‌کنند.


به همین ترتیب رفتار اجتماعی ما نیز نیاز به تمرین دارد، آن هم از آغاز کودکی. اهمیت روابط شخصی برای رشد شخصیت و درک احساسات دیگران، در نتیجه آزمایشی‌ نشان داده می‌شود که در سال ۲۰۱۴ میلادی در دانشگاه کالیفرنیا انجام و منتشر شد؛ گروهی از بچه‌های دبستانی پنج روز در یک کمپ بدون دسترسی‌ به موبایل ساکن شدند. گروه دوم به شکل معمول سرکلاس‌های درس حاضر شدند و از موبایل استفاده کردند. در آغاز و پایان این آزمایش توانایی این کودکان در تشخیص احساسات دیگران به کمک عکس و فیلم اندازه‌گیری شد. بعد از پنج روز توانایی کودکان کمپ در تشخیص نشانه‌های غیر-کلامی‌ و خواندن احساسات دیگران از روی صورت آن‌ها به مراتب قوی‌تر شد. هر چقدر ما از گوشی استفاده بیشتری می‌کنیم، کمتر می‌توانیم با دیگران کنار بیاییم. عکس این گزاره نیز صادق است؛ هر چقدر توانائی فرد در رابطه با دیگران کمتر باشد، وقت بیشتری صرف اینترنت می‌کند، کارهای دیگرش را بیشتر به تعویق می‌اندازد، به سلامتی و تغذیه خود کمتر توجه می‌کند، و دوستانش را کمتر ملاقات می‌کند.


سوزان پینکر (Susan Pinker) روانشناس کانادایی در کتاب خود (The Village Effect) می‌نویسد که چرا روابط شخصی‌ و حضوری برای ما و حتی سلامتی ما تا این حد اهمیّت دارد. او همچنین شرح می‌دهد که چرا بورس‌های همسریابی‌ / پارتنریابی‌ آنلاین معمولاً به خوبی‌ عمل نمی‌کنند. چرا که پروسه شناخت یکدیگر معکوس می‌شود.  آنچه در این میان از دست می‌رود، نزدیک شدن تدریجی‌ به یکدیگر و ایجاد حس تفاهم غیر کلامی‌ است. در یک ملاقات حضوری دیگری را می‌بینیم، حرکات صورت‌اش را تماشا می‌کنیم، صدای‌اش را می‌شنویم. و وقتی‌ "شیمی‌" بین دو نفر یکی‌ باشد، "طنازی"  شکل می‌گیرد و شاید پس از آن حس عشق. طنازی بین دو نفر، یک بازی دو پهلو به همراه بسیاری از پیام‌های غیر-کلامی‌ است. در ملاقات حضوری با دیگری صحبت می‌کنیم، به یکدیگر نگاه می‌کنیم، همدیگر را ظاهرا اتفاقی‌ لمس می‌کنیم و این ترس زیر-پوستی‌ را داریم که شاید مورد قبول نباشیم. اما ما توانایی این بازی پیچیده و جذاب را از دست می‌دهیم.  چرا دیگر برای یک ارتباط تلاش کنیم، وقتی که اینترنت همواره گزینه‌‌های جدید به سوی ما روانه می‌کند؟

با در دسترس بودن و حضور دائمی اطلاعات و ارتباطات، زندگی‌ ما به شکل دراماتیکی عوض می‌شود.

 نویسنده: بربر شورتفگر (Bärbel Schwetfeger)
برگرفته و خلاصه شده  از مجله روانشناسی امروز( Psychologie Heute ) ،  شماره ۳ ، ۲۰۱۶ (Heft3, 2016)


 
Home
Email
 
 
 

در باب همدلی

دام هارمونی (۲)

‌دام هارمونی (۱)

سرچ می‌‌کنی‌ یا هنوز فکر می‌‌کنی‌؟

آیا اندرز خوبی به ذهنت رسیده است؟...آنرا پیش خودت نگه دار!

هنر با خود تنها بودن

چطور با موفقیت شکست بخوریم

هنر معذرت خواهی (۲)

هنر معذرت خواهی (۱)

ترس از رابطه (۲)

ترس از رابطه (۱)

دام کمال‌گرايی (۲)

دام کمال گرایی(۱)

خشونت خانگی علیه زنان

از خاطره و حافظه (۱)

تمجيد‌های مورد ترديد

آخر اشتباه من کجاست؟

ترس مردان از احساسات

دو تا در عشق کافی نيستند

شما یك ایمیل جدید دارید

ای لحظه، بمان!

حیوون سكسی و دغدغه مسئولیت!

هنر دعوا کردن (۲)

هنر دعوا کردن(۱)

کافکای عاشق پیشه

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۳): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

خوشبختی دوستی واقعی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۲) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۱) : پدوفيلی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی

وحشت زده

قویترین میل جهان

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  • August 2004  
  • September 2004  
  • October 2004  
  • November 2004  
  • December 2004  
  • January 2005  
  • February 2005  
  • March 2005  
  • April 2005  
  • May 2005  
  • July 2005  
  • August 2005  
  • September 2005  
  • October 2005  
  • November 2005  
  • December 2005  
  • February 2006  
  • March 2006  
  • May 2006  
  • July 2006  
  • September 2006  
  • November 2006  
  • December 2006  
  • January 2007  
  • February 2007  
  • March 2007  
  • April 2007  
  • May 2007  
  • September 2007  
  • October 2007  
  • February 2008  
  • May 2008  
  • July 2008  
  • August 2008  
  • November 2008  
  • February 2009  
  • March 2009  
  • May 2009  
  • September 2010  
  • April 2011  
  • April 2012  
  • July 2013  
  • May 2014  
  • November 2014  
  • December 2014  
  • February 2015  
  • March 2015  
  • July 2015  
  • August 2015  
  • November 2015  
  • December 2015  
  • February 2016  
  • August 2016  
  • February 2017  
  • May 2017  
  •