03 May, 2008


اين نوشته اليزه باعث شد که من دوباره فيلم ياد هندوستان کنه، چون مدتها بود مي خواستم اين موضوع رو مطرح کنم.

اينکه به عنوان یک ایرانی (حالا خارج یا داخل ایران) نوشتن با اسم واقعی شهامت مي خواد، حرف درستی هست. خوب البته بستگی به اين هم داره که چه چيزی مي خواهی بنويسی. ترس از قانون، ترس از سنت و در و همسر. دايره نوشته های "مجاز" هم که در قانون و سنت در و همسر ایرانی، خيلی تنگ و باريکه. بله، در اينکه برای اينکار شهامت لازمه شکی نيست. اما خرج اين شهامت برای چه منظوری خوب هست؟ اگر قبول داشته باشيم نتيجه ايده آل، نتيجه ای هست که مجموع فايده هاش بر مجموع ضررهاش غالبه، آيا نوشتن با اسم واقعی چنين نتيجه ای رو برای هر کسی داره؟

خوب يک نفر که خارج از اون محدوده تنگ "مجاز"ها مي نويسه، کمترين نتيجه اش می تونه اين باشه که با اطرافيان خودش، خانواده، توی محیط کار با همکار یا صاحبکارش، با دوست و آشنا وارد جدلهايی بشه که شايد وسعتش از قبل قابل پيش بينی نباشه، بگذریم از مشکلاتی که با قانون بی قانون مملکتمون ممکنه باهاشون درگیر شد که باز هم ابعادش قابل پیش بینی نیست و یک نفر ممکنه مجبور بشه به خاطر يک حرف، يک نظر و عقيده اش که توی وبلاگش نوشته، هزينه ای رو بده که ارزشش رو شايد اصلا نداشته باشه. کسی که با اسم واقعی اش می نويسه، تنها خودش رو معرفی نمی کنه، بلکه تمام اطرافيان، خانواده، دوست و حتی هر کس که باهاش آشنا هست رو خواه ناخواه در معرض ديد ديگران، ديد هر کسی که نمی بينی و نمي شناسی اش قرار می ده، و می تونه نوشتنش نه تنها برای خودش، که برای اونها هم مشکل ايجاد کنه، کسانی که هیچ نقشی نداشتن و با اینکار حق انتخابی هم نداشتن و شاید حتی بشه گفت که این نوعی بی مسئولیتی نسبت به اونها هم هست. و من اگر نخوام که اینطور بشه مجبورم وقتی با اسم واقعی ام می نویسم، خیلی بیشتر از وقتی که با اسم مستعار می نویسم خود سانسوری کنم.
من با کسی مثل عمه ۷۰ ساله ام که زندگی خیلی متفاوتی از من داشته، از زمین تا آسمون با من تفاوت داره و زبون من رو هم حتی نمی فهمه، شاید هیچوقت وارد بحث بکارت! نشم، یا اگه بشم از کلمات و لحن دیگه ای استفاده کنم. ولی با کسی مثل مادرم ممکنه جور ديگه ای حرف بزنم، و با کسی مثل دوست صمیمی ام باز جور دیگه ای. من مي خوام بتونم در محيط زندگی واقعی ام اين انتخاب روش و حد بر قراری ارتباط با ديگران رو داشته باشم، این چیزیه که برای بقای زندگی اجتماعی من لازمه، و اگر با اسم واقعی ام بنويسم، اين حق تا حد زيادی ازم گرفته مي شه، چون خودم رو شايد گاهی برهنه در برابر ديد همه کسانی که نوشته هام رو مي خونن به شکلی يکسان قرار دادم، و با اینکار خودم رو گاهی تا حد زيادی ضربه پذير کردم، ضربه ای که هيچ نتيجه مثبتی برای من يا اونها نداره.

اما فایده نوشتن با اسم واقعی چیه؟ هر چی فکر می کنم می بینم هیچی! یعنی برای من هیچی. هيچ دليل خوبی نمي بينم که بخوام اين مشکلات رو برای خودم بخرم.

خلاصه ی چیزی که از فایده های نوشتن با اسم واقعی تا به حال شنیدم و فهمیدم این بوده: " اگر با اسم واقعی ات بنويسي، حرفت تاثير گذار تر هست. اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که به حرفهایی که می زنی عمل می کنی، و تنها حرفهایی قابل پذیرش هستن که از طرف کسی که بهشون عمل می کنه زده بشن. و اگر با اسم واقعی ات بنویسی، نشون میدی که برای اونچه که گفتی حاضری همه هزینه های سبک و سنگینش رو تحمل کنی، و تنها این موقع حرفت ارزش داره ".

خوب در مورد تاثیر گذاری، درسته، اگر اسم واقعی من احمد شاملو، يا آنگلا مرکل باشه! مطمئنا نوشتن وبلاگ با اسم واقعی ام تاثير گذار تر هست، اما برای يک شخص نرمال مثل من (نرمال از جهت شهرت)، اينکه اسمم اينجا شبنم يا تقی يا نقی باشه، برای چه کسی چه تفاوتی می کنه؟ یا حتی از کجا معلوم میشه که آیا این اسم واقعا اسم واقعی ام هست یا نه؟! اگر من الان بگم که شبنم اسم واقعی من هست، چه تاثیری روی گفته های من می گذاره؟ ما اینجا به عنوان انسانهای معمولی در محیطی مجازی می نویسیم، و حتی اگر با اسم واقعی خودمون هم بنویسیم، باز هم چیزی بیشتر از اونچه که نوشتیم رو نمی تونیم به دیگران منتقل کنیم.
در این محیط مجازی، عملکرد من هم قابل دنبال کردن نیست، پس چنین تزی در اینجا بی مورده. ولی حتی اگر اینطور هم نبود، آیا واقعا تنها حرفی قابل پذیرشه که گوینده اش بهش صد در صد عمل می کنه؟ در اینصورت باید حد اقل نیمی از کتابها و گفتگوی خیلی از متخصصان رو هم حتی دور بریزیم! کسی که خودش کچل هست و داروی ضدش رو تبلیغ می کنه شاید برای ما خیلی قابل باور نباشه. اما آیا این نتیجه گیری همیشه درست هست؟ آیا ممکن نیست که این شخص دچار بیماری خاصی باشه که اون دارو تنها روی خودش اثر نمی کنه؟ آیا باز هم میشه گفت داروی تو قابل مصرف نیست ،چون اگر حکیم بودی درد خود دوا می کردی؟ اگر دکتری سیگاری باشه، دلیل بر این می شه که این حرفش اشتباهه که سیگار برای سلامتی ضرر داره؟ از این مثالها بسیار می شه زد. و من عقیده دارم این در مورد نوشتار ما هم صدق می کنه. چیزی که من اینجا می نویسم، فکری که از ذهنم گذشته، راهی که فکر می کنم می تونه در جاهایی راه درست باشه...همه اینها، حتما همه وجود من نیست! در زندگی ام به خیلی از چیزهایی که می نویسم عمل می کنم، به خیلی از اونها دارم سعی می کنم که عمل کنم(گاهی موفق می شم، و گاهی نه! البته تا وقتی هنوز متقاعد هستم، باز هم تلاشم رو می کنم!)، و بعضیهاشون اصلا حتی مساله شخصی من هم نیستن. هیچ کدوم ما انسان کاملی نیستیم، ولی این دلیل نمی شه که اجازه نداشته باشیم از اونچیزی که به ذهنمون می رسه یا به نظرمون درسته یا شاید فقط برامون جالبه حرف بزنیم. و دلیل نداره چیزی که برای دیگری درسته، برای من هم باشه، یا بر عکس.

اما من فکر می کنم مهمرین مساله این وسط ، مساله هزینه گذاری و نشون دادن شهامت هست، به خصوص در عرصه سیاسی نویسی، یا هر چیزی که سیاسی نیست ولی در کشور ما سیاسی محسوب می شه. من قصد ندارم جرات و شهامت کسانی که با اسم واقعی شون نوشتن و هزینه هاش رو پرداختن ندیده بگیرم، البته که این ارزش خودش رو داره و برای من هم تحسین بر انگیزه. اما این رو تبدیل به قاعده کلی کردن و از همه انتظار پرداخت این هزینه رو داشتن تنها برای اینکه نوشته ها قابل باورتر باشن ! برای من قابل قبول نیست. شهامت مثل هر ارزش دیگه ای، مطلق نیست و گاهی فاصله شهامت با حماقت خیلی کم می شه. کسی که از ده متری پایین می پره، البته شهامت به خرج داده، ولی خوب اگر نمرده باشه، دست و پاش شکسته ، بدون اینکه چیز خاصی رو به جز حیرت چند تماشاچی به دست آورده باشه ( شاید براتون جالب باشه بدونین این داستان کاملا واقعی هست! کسی رو می شناسم که در دوران جوونیش برای فیلم اومدن جلوی چند تا دختر از دیوار چند متری می پره پایین! و الان هنوز پاش کمی می لنگه!) . ولی وجود این شهامت به خودی خود، البته که خوبه، و اگر بچه ای چنین شهامتی رو داره، می تونه آموزش ببینه و شاید بعدا با مهارت پرش اسکی بکنه. اما آیا این درست هست که از همه بچه ها بخواهیم چه به این کار علاقه دارن چه ندارن، چه "شهامت" اش رو دارن چه ندارن، از بلندی بپرن شاید که در آینده اسکی باز مشهوری بشن؟ اگر کسی که حاضر به پرداخت هزینه ای برای نوشته هاش هست، اینکار رو در راهی حد اقل نسبتا سازماندهی شده انجام بده، اونوقت مساله حتما فرق می کنه، اما اینکار برای تک و توک کسانی که چیزکی توی وبلاگشون می نویسن، به نظر من به جز سرخوردگی و برای خواننده ها به جز از دست رفتن یک نویسنده دیگه نتیجه دیگه ای نداره. به خصوص اگه به این توجه کنیم که تاثیر وبلاگ نویسی در تغییر اوضاع و احوال کشور، محدود هست.

منظور من اینجا تبلیغ مستعار نویسی نیست به هیچ وجه. البته منظورم ولی دفاع از مستعار نویسها هست.حرف من این هست که هر کسی باید خودش ببینه هدفش از نوشتن چيه، تا چه حد مي تونه يا اصلا مي خواد تاثير گذار باشه، يا شايد اصلا فقط مي نويسه چون اين نوشتن بهش آرامش مي ده؟ هر کسی با يک انگيزه و هدف متفاوت از ديگری می نويسه، پس اين انتخابی کاملا شخصی هست که با اسم مستعار يا واقعی اش بنويسه . ممکنه یک نفر طبق احساس و تشخیص خودش فکر کنه نوشتن با اسم واقعی اش ، از خیلی جهتها بهتر هست، خوب چه بهتر که با اسم خودش بنویسه. و انکار هم نمی کنم که دونستن اینکه نویسنده کی و چه کاره هست در تاثیر گذاری نوشته کاملا بی اهمیت نیست. ولی هر کسی باید برای خودش تشخیص بده که این مساله براش در چه درجه اهمیت قرار داره و برای ریسکی که می کنه چه چیزی رو به دست میاره. من خودم اينجا راجع به چيزهايی که مي خونم و فکرم رو مشغول می کنن می نویسم، دلم مي خواد اينها رو با ديگران در ميون بگذارم ، با همفکرهام آشنا بشم، و نظر غیر همفکرهام رو بدونم. اینجا برای من یک وسیله برای ارتباط با مردم جایی هست که درش متولد و خیلی زود ازش جدا شدم ، چیزی که برای خودم یک جور دلگرمی هست و بالاخره اینکه دلم مي خواد بتونم کمی هم مفيد باشم و همینطور چیزی یاد بگیرم. با این حساب، نوشتن با اسم واقعی ام ، هیچ نفعی به حال من یا خواننده هام نداره، و مطمئنا اینجا نیستم برای اینکه در مسابقه به خرج دادن شهامت برنده بشم. من این رو غیر منصفانه و حتی خطرناک می دونم که با جمله هایی مثل: "اگه جرات داری با اسم خودت بنویس!" این حس به شکل یک اجبار اخلاقی به بقیه تلقین بشه که نوشتنشون یا حتی خودشون به عنوان یک آدم، اگر با اسم مستعار ننویسن، بی ارزش هستن.

خوب ، همین دیگه!

24 March, 2008



امسال عيد پيش دوستی از دوستم دعوت بودم. با سفره کامل هفت سين، سبزی پلو با ماهي و کوکو، موسيقی سنتی ايراني،سماور و چای دبش،...اما جالبتر از همه اينکه بين ۱۵-۱۶ نفر مهمون دعوت شده به علاوه ميزبان (که دختری دو رگه آلمانی-ایرانی بود .اما چون اینجا بزرگ شده بود زیاد فارسی رو هم خوب بلد نبود)، تنها شخص ايرانی من بودم! قرار بود هر کسی با خودش چيزی ببره، و سهم من سبزی خوردن بود! فکر می کنم مشکلترين قسمت کار به من رسيده بود؛)). خونه ميزبان، از آپارتمانهای قديمی بود که سقفهای بلند و ديوارهای گچکاری شده دارن، و اون معماری همراه با وسائل قديمی و جالبی که توی خونه بود، جو گرم و نوستالژيکی به اونجا داده بود. مهمونها بسيار خونگرم و جالب بودن،و با اینکه به جز دوستم کسی رو اونجا نمی شناختم، خیلی راحت باهاشون آشنا شدم و صحبتمون گل کرد. بيشترشون کارهای هنری می کردن، و از دنيا زياد می دونستن، و برام جالب بود که بر عکس هميشه که بايد موقع حرف زدن از ايران، کلی توضيح داد و با پيشداوريها مقابله کرد، از ايران هم زياد می دونستن و بعضيها هم به ايران سفر کرده بودن، و از تجربه های خودشون از ايران تعريف می کردن،از مناسبات و تعارفات مهربانانه و گاه دست و پا گيری که اونجا باهاشون رو به رو شده بودن و چيزهايی که به نظرشون متناقض و عجيب اومده بوده. مثلا دختری تعريف می کرد که توی روستايی ، خونه ای کاه گلی رو ديده که همه جاش خراب شده بوده، سقفش هم در اصل ريخته بوده، ولی زير سقفش که ديگه در حال ريختن بوده، يک يخچال گذاشته بودن و همچنان توی اون خونه زندگی می کردن! ... تا ساعتها بعد از نيمه شب گفتيم و نوشيديم و رقصيديم و بعد از مدتها توی جمعی آلمانی بودم که اينقدر شاد، پر انرژی و خونگرم بودن و در عين حال از هم صحبتی باهاشون خسته نمی شدم. اين خودش پارادوکس جالبيه که جشن عيد به اين خوبی رو در کنار دوستان جدید غیر ایرانی داشتم.

سال نو رو به همگی تبریک میگم، ممنونم از تبریکها و میلها، روی گلتون رو می بوسم.

منبع عکس

06 March, 2008


این پست در ارتباط با این نوشته ها هست:

اين پورن نيست اين تجاوز است: نگاهی به يک سايت ايرانی
تجاور در غالب داستا‌ن‌های اروتیک
یک نقطه نظر شخصی


زمانی دوستی گفت:اگر من بچه ای داشتم و اون يواشکی فيلمهای خارج از محدوده سنی اش رو نگاه مي کرد، ترجيح می دادم که اين فيلمها پورنو باشن، تا فيلمهايی جنایی یا به هر ترتیبی حاوی خشونت. اون زمان اين جمله اش باعث بحثی طولانی بين ما شد، امروز ولی با يک چيز خيلی مهم که در اين جمله نهفته هست موافقم؛ خط قرمز ما بايد خشونت باشه، نه سکس!

به نظر من هيچ نيرويي، هيچ انگيزه ای در ما قويتر ، بنيادی تر و مهمتر از غريزه و هويت جنسی ما نيست، هيچ بحثی در مورد رفتار شخصی و اجتماعی ما، نمی تونه جدا از رفتار و فرهنگ جنسی ما باشه، حتی اگر اين مساله برامون در نگاه اول آگاهانه نباشه. برای رو به رو شدن با هر معضل شخصی يا اجتماعي، به نحوی هويت جنسی ما چه مستقيم، چه غير مستقيم وارد بازی ميشه، نوع رفتار ما با همديگه چه مستقيم و چه غير مستقيم وابسته به تجربه های جنسی و درک ما از جنسيت خودمون و اطرافیانمون هست. وقتی سکس به عنوان يک ناهنجاری شمرده بشه، تبديل ميشه به مهمترین خط قرمز؛ اين طرف خط، نداشتن سکس هست بدون کوچکترین آگاهی در این مورد یا کوچکترین حق انتخابی ، محدودیتی که تحت پوشش "پاکدامنی و عفاف" تبديل به ارزشی خنده دار مي شه، و طرف ديگه خط ، سکس قرار داره، باز هم بدون کوچکترين آگاهی وانتخابی آزادانه و حتی لذت جویانه. گويا اگر زمانی از اين خط گذشتي، ديگه دوزخی شدی! و حالا انجام هيچ گونه عملی قبيح نيست! چرا که تو داری قبيح ترين عمل رو که خود سکس باشه انجام ميدی! پس مجاز به انجام هر کاری هستی و ديگه فرق نمی کنه که اين سکس چطور و با چه روشی و با چه کسی باشه و برای دیگری یا حتی برای خودت لذت بیاره (لذت جسمی، روحی، از هر نظر) یا نه.

تصور و فانتزی رابطه جنسی همراه با خشونت، تا زمانی که تنها در دامنه رویا قرار داره، قابل ملامت کردن نیست. این هم درست نیست که این تصور تنها یک فانتزی مردانه هست، بلکه در خیلی از رویاهای جنسی زنانه هم وجود داره. اما این به این معنا نیست که چنین زنی دلش می خواد مورد تجاوز قرار بگیره ، و به این معنی هم نیست که مردی که چنین تصوری رو داره حتما یک متجاوز هست. بعضی رابطه های خشونت بار جنسی هم، وقتی که هر دو طرف راضی و خواهان اون باشن، می تونه لذت بخش باشه (سادومازوخیسم جنسی) ، بعضی وقتها هم میشه با توافق متقابل تنها "ادای عمل تجاوز" رو در آورد. به هر حال، وقتی صحبت از رابطه جنسی خشونت بار می زنم، منظورم تنها یک حالت هست: موقعیتی که درش یکی یا هر دو طرف با اتفاقی که داره می افته راضی نیستن (امیدوارم بتونم در این رابطه در آینده بیشتر بنویسم).

من نه با پورنو مخالفم و نه با داستان اروتیک، و با انار موافقم که فانتزی سکسی نه تنها بد نیست بلکه کاملا لازمه. حتی جایی خوندم که بعد از آزاد شدن فیلمهای پورنو در اروپا ، میزان جرائم جنسی پایین تر اومده. شاید به این دلیل که بسیاری می تونن از طریق دیدن و خوندن، خیلی از میلها و فانتزیهای ممنوع خودشون رو تجربه کنن و به مرحله عمل درشون نیارن، طوری که باعث ضرر رسوندن به طرف مقابل یا خودشون بشه. اما سوال من اینه که آیا تفاوتی وجود نداره بین یک فیلم پورنوی معمولی، حتی فیلم پورنویی که تجاوز درش ساختگی و نمایشی هست، با فیلمهایی که تجاوز واقعی درشون انجام می شه، آیا نگران کننده نیست که که این خشونت کاملا طبیعی و نرمال به نظر بیاد، و چنین فیلمها یا داستانهایی در عین تحریک آمیز بودنشون حتی ذره ای انزجار بیننده یا خواننده رو به خاطر خشونت جاری درشون، تحریک نکنن؟ در کشوری که از آموزش جنسی خبری نیست، هیچ صحبت جدی ای در موردش وجود نداره و سکس اصولا چیز بدی شمرده میشه و حتی قانونا ممنوعه، قانونی که به جای تمایز و ریزبینی در شکل و ماهیت رابطه جنسی، به جای آموزش و حمایت از جوانها و نوجوانها، به جای تقویت نگاه احترام آمیز و تبلیغ و تقویت شرایط مساوی برای زن و مرد، هر نوع رابطه جنسی رو ممنوع اعلام می کنه، در چنین شرایطی که رخ دادن بلوغ جنسی (به معنای شناخت بدن و احساسات خود و دیگری، احترام به مرز خود و دیگری، آگاهی به هویت جنسی، رفتارو رابطه و ...) صورت نمي گيره، خواننده های این داستانها یا بیننده این فیلمها تا چه حد مرز تخیل و واقعیت رو تشخیص میدن و عملا از هم جدا نگه می دارن؟ شاید سوال اساسی تر این باشه که آیا این داستانها هستن که ذهنیت خواننده ها رو در این شرایط تحت تاثیر قرار دادن یا میدن، یا جریان بر عکسه و این داستانها برخاسته از محیطی هست که چنین خشونتی در رابطه های جنسی و در نتیجه در روابط بین انسانی درش به همین شدت جریان داره؟

24 February, 2008



دنيای کار تا چه حد اخلاق را تحمل می کند؟

مهندس والتر اف.، که مدت کوتاهی است مدير مسئول کارمندان يک شرکت "های تکنيک" است، به رئيس خود گاه گداری اسرار شرکت رقيبی را که در گذشته در آن کار می کرده فاش می کند. او با اينکار مرتکب جرم شده است، اينرا می داند. اما او نمي خواهد به هيچ عنوان شانس دریافت سهمی از سود شرکت که در هنگام امضای قرار داد به او قول داده شده است را از دست بدهد، همسر جوان او توقعاتی از او دارد و زندگی خود او نيز بسيار پر خرج است! به علاوه بدش نمی آيد از رئيس سابقش در شرکت قبلی که از او تمام مدت سو استفاده کرده بود، انتقام بگيرد.

ظاهرا آقای اف. زياد با اخلاق و حس عدالت سر و کاری ندارد! اما در عين حال او نمايش دهنده يک شخص متوسط از نظر اخلاقی در دنیای امروزی است. او به دنبال نفعهايی برای خود و همسرش است که اميدوار است با افشا کردن رئيس سابق خود به آنها دست يابد. اين مساله را قبول کرده است که به آن شرکت ديگر در کوتاه-يا دراز مدت زيان وارد می کند، که البته اين حس انتقام جويی او را نيز آرام می کند. آيا آقای اف، در چنين شرايطی راه ديگری نيز دارد؟ البته نصيحت کردن اخلاقی کار آسانی است، اما "تنها کسی که از هر گناهی آزاد است، اولين سنگ را بياندازد.."

قابليت ما برای دنبال کردن اخلاق، محدود است، به خاطر دلايلی که در طبيعت ما قرار دارد. ما انسانها، مانند همه موجودات زنده ديگر، برای سعی در زنده ماندن برنامه ريزی شده ايم. ما به طور طبيعی موجودات خود خواهی هستيم. در اين مورد، تفاوتی بين ما و حيوانات ديگر وجود ندارد. اما در حاليکه در بين بيشتر موجودات زنده هر عملی که برای زنده ماندن لازم است-از دزدی تا قتل-جايز است، در بين انسانها چيزی به نام اخلاق وجود دارد.

ما برای رفتار خود ايده آلهايی به وجود آورده ايم، و فلسفه اخلاق - به روش امانوئل کانت- بر محور اين سوال مي چرخد که "من چه بايد بکنم؟" ، منظور اين است که من چه بايد بکنم برای اينکه اخلاقی رفتار کرده باشم؟ کانت اما به سوی نوعی اخلاق گرايی حرکت کرد، نوعی مطلق گرايی در مورد اصول اخلاقی که معمولا در دنيای واقعی عملی نيست. چيزی که کانت شايد حدس مي زد، ولی نمی توانسته است بداند، اين است که ما در طی تکامل از نياکان ميمون خود به انسان امروزی رسیده ایم و این "گذشته میمون وار" را هنوز با خود حمل می کنيم، گذشته ای که عملکرد روزانه ما ، سياست، اقتصاد و همه ارتباطهای اجتماعی ما را تحت تاثير قرار می دهد. از ديد تکاملي، سوال کانت بايد اينگونه تغيير کند: "من چه می توانم بکنم؟" که اخلاقی عمل کرده باشم؟ همانطور که ما برای تواناييهای جسمی و فيزيکی نوع انسان محدوديتهايی قائل می شويم، نبايد تواناييهای پايبندی به اخلاقيات را نيز به طور مبالغه آميزی بالا تصور کنيم.

انسان موجودی اجتماعی است و به مراوده های اجتماعی بين همنوعان خود نياز مند است. در عين حال نياکان ما در مدت زيادی از تاريخ -حدود ۴ تا ۵ ميليون سال- در گروههای کوچکی بين ۳۰ تا ۶۰ نفر زندگی می کرده اند. فرمهای اساسی ارتباطات اجتماعی و همينطور اخلاقی در بين اين گروهها، که افراد آنها با يکديگر مانوس و آشنا بودند، شکل گرفته و ثابت شده است. اين قانونهای اخلاقی از دو اصل مهم سرچشمه می گرفته است: " نزديکان خود را حمايت کن" و "به کسانی کمک کن که -به احتمال زياد- در آينده دور يا نزديک برای تو کاری خواهند کرد".

قابل انکار نيست که اين دو اصل مهم، زندگی انسان امروزی در جامعه های پر جمعيت را نيز تحت الشعاع قرار می دهد. ما خويشاوندان و نزديکان خود را به آشنايان دورتر يا غريبه ها ترجیح می دهيم، و بيشتر برای کمک به کسانی آماده هستيم که احتمال می دهيم در آينده-حتی به طور غير مستقيم- از آنها کمکی دريافت خواهيم کرد. فدا کردن خود برای ديگري، بدون داشتن افقی برای دریافت هيچ گونه پاداشي، نادر است. "فداکاری مطلق" نتوانسته است در طی دوران تکامل پا بر جا بماند و کار برد داشته باشد، آنچه کار برد داشته، "فداکاری دو جانبه" است ، چيزی که در ضرب المثل گفته می شود: "يک دست، دست ديگر را می شويد."(ضرب المثل آلمانی-شبنم)

اين برای يک اخلاق گرا مطمئنا کافی نيست، اما اينجا بايد سوال کنيم که اخلاق اصولا چيست يا چه مي تواند باشد: از ديدگاه تکاملی من، اخلاق مجموعه قواعدی است که به ثبات و پا برجایی يک گروه کمک می کند، نه کمتر و نه بيشتر. در گروههای کوچکتر - نه حتما گروههای کوچک انسانهای عصر حجر، بلکه گروههای کوچک امروزی مانند کلوپها يا باشگاهها- اين قواعد برای تک تک افراد آن کاملا مشخص و قابل فهم است. مشکل از جايی شروع می شود که ما از کشورها و جامعه های بزرگ، و يا سازمانهای سياسی و اقتصادی بين المللی صحبت می کنيم. ما برای چنين تشکيلاتی طبيعتا آماده نشده ايم. ممکن است اينجا گفته شود اما اينها نتايج فرهنگ ماست که بر طبيعت ما غالب است. اما فرهنگ ،رشد کرده از طبيعت ماست، ما می توانيم تنها آنقدر فرهنگ به وجود بياوريم و تحمل کنيم که طبيعت نوعمان به ما اجازه می دهد. اين البته حد کمی نيست، اما انتظار داشتن اينکه ما انسانهاي خالص فرهنگی شويم، همانقدر توقع بی جايی است که انتظار داشته باشيم انسان کاملا منطقی باشد و خالصا عقلانی رفتار کند.

بنابر اين مهندس والتر اف، در کل طوری رفتار می کند که در چنين شرايطی -از ديدگاه تکاملي-از او می توان توقع داشت: او اول منافع خود و خانواده اش و رئيس جديدش را در نظر دارد-اين آخری به اين دليل که منافع رئيس جديد با منافع خودش در يک جهت قرار دارد. البته نديده نبايد گرفت که او در اينجا اصلی را زير پا می گذارد که پايبندی به آن حکم شده است اگر قرار باشد که که رقابت اقتصادی در یک به هم ریختگی جنگل وار فرو نرود.

میلتون فریدمن (Milton Friedman) ، برنده جایزه نوبل دانش اقتصاد، در این باره نوشته است: "در زندگی تجاری یک-و تنها همین یک- مسئولیت اجتماعی وجود دارد: استفاده کردن از داده ها برای بالا بردن موقعیت خود تا زمانی که در محدوده قواعد بازی حرکت شود، یعنی تا زمانی که رقابت آزاد و باز باشد، بدون نیرنگ و خیانت." نکته اصلی اینجا "رقابت آزاد و باز" است، که یک حد اقلی از انصاف را لازم دارد. ما باید در راستای قواعدی حرکت کنیم که برای یک جامعه با ثبات و با امنیت لازمند ، ثبات و امنیتی که در نهایت ما نیز از آن بهره می بریم.

ما انسانها در کل دارای یک "احساس اخلاقی" هستیم که در طول تکامل در بین گروههای کوچک قبیله ای به وجود آمده است، ولی امروزه سعی می کنیم آنرا به واحدهای بسیار بزرگتر اجتماعی تعمیم دهیم. طبق آن، احتمالا همه ما در این مساله توافق داریم که یک تاجر، کاری غیر اخلاقی می کند اگر منافع خود و شرکت خود را به هر قیمتی دنبال کند، با کارمندان و همکاران خود بد رفتاری کند، و حقوقی بسیار پایینتر از کارشان بپردازد در حالیکه سود خود را همچنان بالاتر می برد.

اما ما-با توجه به طبیعت نوعمان- واقعا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم؟ اقتصاد تا چه حد می تواند اخلاق را تحمل کند؟ تا به امروز هر روش ایده آلیستی که شامل دستورات بالای اخلاقی بوده، از فرد فرد انسانها توقع فداکاری و ایثار برای دیگران را داشته است، قابل اجرا نبوده است. اصول اخلاقی باید در دنیای واقعی عملی باشند ، اگر قرار باشد که مردم از آنها پیروی کنند. نه تنها بیولوژیستها، بلکه حتی اخلاق گرایان نیز مدتهاست دریافته اند که خود خواهی، موتور قوی ای برای رفتار و اعمال ماست. اما این به این معنا نیست که وجود خودخواهی، همراهی و کمک به دیگران را نا ممکن می سازد. بر عکس، دقیقا همین انسان خودخواه می داند که برای رسیدن به مقصودهایش به کمک دیگران بسیار نیاز دارد، پس با میل خود به دیگران-که آنها نیز به نوبه خود منافع خود را دنبال می کنند- کمک و با آنان همراهی و همکاری خواهد کرد.

هانس هس (Hans Hass)،که سالهای زیادی سمت مشاور اقتصادی را داشت و در مورد اصول مدیریت موفق تحقیق کرده بود، سه دستور اصلی را در اینباره بنا کرد:
_اگر می خواهی سود ببری، باید به سود دیگران هم فکر کنی
_به کارمندان به چشم ماشینهای تولید کننده و به کارفرما به چشم گاو شیرده نگاه نکن
_تلاشت را بر پایه رشد با کیفیت بنا بگذار
لازم به تذکر نیست که اینجا منظور دادن درسهای سخت اخلاقی نیست، بلکه اینها اصولی هستند که برای یک فرد خودخواه کاملا قابل فهمند: من به مقصودم سریعتر و بهتر خواهم رسید اگر دیگران را در کارهایم به شکل مثبت دخالت دهم و تداوم و رشد اقتصادیم را در نظر داشته باشم، طوری که در آینده سود آن به خودم نیز برسد.

به نظر نمی رسد که در دنیای اقتصادی امروز این اصول زیاد به اجرا در بیایند. در کشورهای در حال توسعه، اختلاف بین فقیر و غنی روز به روز بیشتر می شود. مدیران و رئیسان شرکتها و موسسه های عظیم، سودهای کلان را بین خود تقسیم می کنند و کارمندان آنها معمولا دست خالی می مانند. در چنین شرایطی جای تعجب نیست اگر کسانی مانند مهندس فرضی ما سعی کنند با کمترین هزینه و توجه به دیگران، بیشترین نفع را برای خود ببرند. آیا می توان بر او خرده گرفت؟


نوشته پروفسور فرانس ووکتیتس (Prof.Dr.Franz M.Wuketits)،استاد دانش اقتصاد در دانشگاه وین و رئیس موسسه کونراد-لورنس (Konrad_Lorenz) برای تحقیق درباره تکامل
از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)

لينکهای مرتبط:

_آیا وجدان ما منشاء داروینی دارد؟

_یک بررسی مورد ی درباره ی ریشه های اخلاقیات

20 February, 2008


عقيده کلی بر اين است که اخلاق محصول تربيت و فرهنگ است. اکنون محققان بيولوژی ادعا می کنند: انسان به طور طبيعي دارای نوعی جهت دهنده درونی است که به او نشان می دهد خوب و بد چيست. البته او اين آزادی را دارد که در اين جهت حرکت نکند.

مارک هاوزر(Marc Hauser)، محقق بیولوژی در دانشگاه هاروارد در بوستون ، اخلاق را یکی از غرایز ما می شمارد. به عقیده او اخلاق زائیده تربیت یا دین نیست بلکه امری مادر زادی است. او می گوید:" من اخلاق را با زبان مقایسه می کنم." به طور دقیقتر: منظور او، اصل مورد نظر زبان شناس نوام چامسکی (Noam chomsky) است که می گوید همه زبانهای دنیا بر مبنای گرامری بنا شده اند که به طور پایه ای بین همه مردم و زبانهای دنیا مشترک است. این گرامر در مغز ما جای دارد و به طور ژنتیکی به نسلهای بعد منتقل می شود. البته این محیط است که تعیین می کند که یک کودک چه زبانی را با این استعداد ذاتی فرا بگیرد. به عقیده هاوزر(در کتاب او با عنوان Moral Minds) ، همین اصل در مورد اخلاق نیز صادق است؛ بعضی پرینسیپهای اخلاقی پایه ای بین همه ما مشترک است و فرهنگ بومی به این اصول شکلهای مختلف می دهد.

فرانس دوال (Frans de Waal)، محقق بیولوژی تکامل نیز در جدیدترین کتاب خود (Primates and philosofers) این نکته را تایید می کند و به وجود آمدن اخلاق را از نقطه نظر تکامل توضیح می دهد. او که در مرکز تحقیقاتی در مورد میمونها در آمریکا کار می کند، اینطور ادامه می دهد که اخلاق در بین حیوانات نیز ریشه دارد. حیواناتی که به طور گروهی زندگی می کنند، مجبور بوده اند که خودخواهی ذاتی خود را در بعضی موارد مهار کنند تا یک زندگی گروهی بتواند امکان پذیر باشد و در جنگ برای زنده ماندن شانسی داشته باشند. اینگونه محدودیتهای اخلاقی بیشتر در بین میمونها و باز به مراتب بالاتری در شامپانزه ها که نزدیکترین خویشاوندی را با نوع انسان دارند دیده می شود. دوال در دهه ۶۰ میلادی مشاهده کرده بود که بعد از دعوای بین دو شامپانزه، بازنده از سوی دیگر افراد گروه مورد دلداری قرار می گرفت. در آن زمان بسیاری از بیولوژیستها این را نفی کردند و اظهار کردند که امکان ندارد در بین حیوانات احساسهایی نظیر همدردی وجود داشته باشد. اما اکنون حتی منتقدان نیز باز شناخته اند که حیوانات تکامل یافته تر دارای دنیای احساسی فرازی هستند. در این بین، دوال توانسته است وجود رفتار تسلی دهنده را در بین تمام انسان-میمونها (این ترجمه لغت به لغت نام این میمونها از زبان آلمانی هست:Menschenaffen اگر ترجمه فارسی دیگری وجود دارد خوشحال می شوم بدانم-شبنم) به ثبت برساند. اما برای تسلی دادن، احتیاج به احساس همدردی هست و همینطور رسیدن به حدی از خود آگاهی که که به نظر می رسد تنها بین انسانها و انسان-میمونها وجود داشته باشد.

از ديد دوال، بين احساس همدردی و به وجود آمدن اخلاق راه درازی نيست. هر چقدر هم که اخلاق در بين انسانها در قالب قواعد و تصميمات پيچيده در آمده است، اما قاعده پايه ای آن بسيار ساده است: اخلاق با احساس مراقبت و همدردی نسبت به دیگری آغاز می شود-به اضافه قابلیت درک موقعیت او. همینطور در طبیعت نوعی "قانون اساسی" زندگی اجتماعی وجود دارد که معین می کند ما با همجنسان خود چطور رفتار کنیم.در این نکته محققان نزدیکی بسیاری بین انسانها و شامپانزه ها مشاهده کرده اند، مانند مقوله آشتی کردن. هر کدام از انواع میمونها راهی را برای آشتی کردن بعد از دعوا در بین اعضای خود پیدا کرده است. به عنوان مثال اگر دو شامپانزه نر بعد از دعوا بر سر شامپانزه ماده، نتوانند با هم کنار بيايند، در اغلب اوقات شامپانزه ماده خود را از گروه کنار می کشد، گويا می داند که دعوايی که بين افراد گروه نتواند فيصله پيدا کند، گروه را در مقابل حمله گروههای ديگر ضعيف می سازد. برای دوال اينگونه رفتارها، ريشه های به وجود آمدن اخلاق در بین انسانها هستند.

شامپانزه ها و حتی ميمونهای کمتر تکامل يافته، مانند Makaken، بسيار خوب مراتب و طبقات اجتماعی را در بين افراد گروه خود می شناسند و "می دانند" چه رفتاری در برابار افراد مختلف گروه مناسب است، و چه مجازاتی در صورت سرپیچی در انتظار آنهاست. انواع دیگری از میمونها، حسی برای درک انصاف یا تبادل دو جانبه دارند؛ آنها به خاطر می سپارند که چه کسی به آنها چیزی داده است یا کاری برایشان انجام داده است و چه کسی نه. به عنوان مثال شامپانزه ها غذای خود را با افرادی از گروهشان تقسیم می کنند که بیشتر پشتشان را خارانده اند. در آزمایشی، گروه تیم دوال توانست با افرادی از گروه میمونهای Kapuzin وارد معامله ای شود! در مقابل دریافت شئی ، به بعضی از آنها یک خوشه انگور خوشمزه، و به بعضی دیگر تکه ای خیار داده می شد. میل به تبادل در بین آنان بستگی زیادی به این داشت که دیگری چه چیزی دریافت می کند! به این ترتیب آنهایی که تکه ای خیار دریافت کرده بودند، زود متوجه شدند که غذایی با کیفیت پایینتر نسبت به همسایگان خود گرفته اند و بعد از آن تکه های خیار را با عصبانیت به دور انداخته و میل به تبادل را از دست دادند. از دید دوال این رفتار در کنار بسیاری از شواهد دیگر، نشان دهنده شکل گرفتن حس عدالت درطی تکامل است که در انسان به حد بسیار پیشرفته تری رسیده است.
از نظر دوال، اصول اخلاق در انسان می تواند از روی نياز به اسلحه ای در برابر حمله گروههای ديگر به وجود آمده باشد، چيزی که در خود کنايه ای عميق دارد: " اخلاق، اين محصول گرانبهای فکر ما(انسانها) ، از نظر تکاملی با تاريکترين عملکردمان یعنی جنگ، پیوستگی دارد."

با این سرمایه ژنتیکی، بسیار محتمل است که ما واقعا با اصولی اخلاقی که نا خود آگاه در مغزمان ذخیره شده اند به دنیا بیاییم، آنطور که مارک هاوسر در کتاب خود می نويسد. به عنوان مثال، سيستم اخلاقی مادر زادی ما، به "عملکرد" بيشتر وزن می دهد تا به "انفعال". هاوزر در يک آزمايش فکری اینترنتی اين مساله را نمايش داد، آزمايشی که در جای خود به شهرت رسید.در یک نظر خواهی اینترنتی این سوال مطرح شد: پنج کارگر روی خط راه آهن مشغول به کار هستند. واگنی از کنترل خارج می شود و با سرعت به سوی مردان می راند. تصور کنید که شما شاهد این صحنه هستید و در کنار شما دستگیره ای قرار دارد که می تواند جهت واگن را به خطی دیگر عوض کند و از مرگ این کارگران جلوگیری کند، اما در آن خط ، یک کارگر دیگر مشغول به کار است. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است که جهت واگن را عوض کنید؟ حدود ۳۰۰ هزار نفر از کشورهای مختلف در این همه پرسی شرکت کردند، و اکثر قریب به اتفاق آنها پاسخ دادند که جهت آن واگن را عوض می کردند، با همه سختی و خشونتی هم که شاید در این تصمیم نهفته باشد. بعد این سوال مطرح شد : فرض کنید در موقعیتی مشابه ( پنج کارگر مشغول به کارند، واگنی از کنترل خارج می شود و با شتاب به سوی آنها می راند) ، یک پل بالای این خط است و مردی بسیار قوی هیکل روی آن ایستاده است و اگر شما او را به طرف پایین به روی خط هول بدهید، جثه اش می تواند جلوی حرکت واگن را بگیرد و از مرگ آن پنج کارگر جلوگیری کند. آیا از نظر اخلاقی این کار درستی است؟ در جواب به این سوال تقریبا همه سوال شدگان پاسخ منفی دادند! با اینکه نتیجه هر دو عمل یکی است؛ یک کشته ، پنج نجات یافته. این برای ما بسیار مشکلتر و غیر اخلاقی تر است که به دیگران با عملکرد خود ضرر برسانیم، تا با عمل نکردن خود. این اصل در مثالی دیگر نیز روشن می شود؛ اگر شاهد مرگ دردناک بیماری شفا نیافتنی باشیم ،برایمان(اخلاقا) قابل قبول تر است که کاری انجام ندهیم و شاهد مرگ او باشیم، تا اینکه با دادن قرصهای خواب او را زودتر بکشیم. اما در عین حال همین مثال نشان می دهد که این اصول ژنتیکی، مانند یک قطب نما تنها جهت دهنده هستند، اما ما را به انجام کاری مجبور نمی کنند. فرهنگ می تواند این جهت دهنده اخلاقی را با دلیلهای قوی کاملا مغلوب کند-همانطور که در این مثال در کشورهایی مانند بلژیک یا هلند کمک فعالانه به مرگ بیماران در حال مرگ، تحت شرایط خاصی، قانونا مجاز است.

هاوزردر یک مصاحبه در این مورد بیشتر توضیح میدهد: عملکرد انسان، از سوی دو دسته از فیلسوفان به دو شکل متفاوت ارزش گذاری اخلاقی می شود: دسته اول کسانی که عقیده دارند تنها نتیجه کار مهم(اخلاقی یا غیر اخلاقی) است و نه عمل، دسته دوم آنها که عقیده دارند آنچه مهم است عملکرد ماست و نه نتیجه حاصل از آن. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم می بینیم که ما انسانها اینگونه فکر نمی کنیم. در مثال راه آهن، احتمالا دسته اول فیلسوفان، در هر دو موقعیت به این سوالات پاسخ مثبت می دادند، و دسته دوم فیلسوفان هر گونه عملکردی را در هر دو حالت غیر اخلاقی می شمردند، چرا که کشتن عملی غیر اخلاقی است. اما ما انسانها دارای یک قطب نمای اخلاقی درونی هستیم که به ما جهت می دهد. این جهت دهنده درونی بین "ضرر پیش بینی شده" و "ضرر با نیت" تفاوت می گذارد. کسی که در حالت اول دستگیره را می چرخاند، شاید پیش بینی می کند که آن مرد در خط دیگر ممکن است کشته شود، اما قصدش کشتن او نیست. در حالیکه در مثال دوم، اگر آن مرد قوی جثه را از روی پل به پایین هول دهد، قصد کشتن او را برای نجات آن دیگران داشته است. به همین خاطر است که پاسخ این تعداد زیاد از سوال شوندگان، از کشورها و فرهنگهای مختلف، تا این حد مشابه است.

برای هاوزر این بدیهی است که وجود این جهت نمای درونی برای ما انسانها آگاهانه نیست. "اما زمانی که ما وجود و ماهیت آنرا بیشتر بشناسیم، باید سعی کنیم در یک دیالوگ سازنده بین فرهنگ و بیولوژی وارد شویم." به این ترتیب می توانیم به عنوان مثال برای بچه هایمان این تفاوت ارزشگذاری بین عملکرد و انفعال را بهتر نمایش دهیم و همینطور نشان دهیم که چرا گاهی بهتر و لازم است که بر خلاف جهت این قطب نمای اخلاقی درونی حرکت کنیم.

از مجله روانشناسی امروز، شماره ۲ ، فوریه۲۰۰۸ (Psychologie Heute, Heft 2, Februar 2008)

پ.ن.:

فکر کنم بهتره در مورد غیبتهای طولانیم دوباره ننویسم، چون دلیلش کماکان همون کمبود وقت هست که دیگه کم کم مزمن شده! البته شرمنده روی همه کسانی هستم که این مدت کامنت نوشتن و پیام دادن و میل فرستادن. شاید این تنها دلیلی باشه که در اینجا رو تا به حال تخته نکردم. به هر حال وبلاگ نویسی من شاید به معنای واقعی کلمه نباشه، ولی خوب چه فرقی می کنه، فکر می کنم اینکه گه گداری هم چیزی بنویسم، بهتر از این باشه که اصلا ننویسم. باز هم از همگی معذرت می خوام که فرصت پاسخ گویی نداشتم و دست گرم محبتتون رو می فشارم، البته سعی می کنم کم کم جواب بنويسم.

 
Home
Email
 
 
 

اخلاق(۲)

اخلاق (۱)

روابط موازی(۲)

روابط موازی(۱)

کمی هم از مردان بشنویم!

اسطوره خون آشامها

آیا پول خوشبختی می آورد؟

فیلسوفهای کوچک، سوالهای بزرگ

به ایدز شانس ندهیم

سکسوالیته ( ۵): اولین بار-قسمت اول

تاپ سیکرت(۲)

و همین لباس زیباست نشان آدمیت؟

تاپ سیکرت(۱)

طنز

آزمایش میلگرام…

سکسواليته (۴ ) : همجنسگرايی

خوشبختی دوستی واقعی

خودکشی

هنر بزرگ شدن

سکسواليته (۳) : زنان و خود ارضايی

وقتی عشق سردتر مي شود

قدرت اکثريت

هنر، برای خواستگاری

سکسواليته(۲) : پدوفيلی

شهادت طلبی از ديد روانشناسی

وبلاگ: هر نفر يک ناشر؟

شستشوی مغزی (۲)

شستشوی مغزی (۱)

وحشت زده

قویترین میل جهان

سکسواليته (۱)

دختران از بازيهای "پسرانه" نفع می برند

شانس

رويا(۲)

رويا(۱)

چند کلمه حرف حسابی!(۲)

والدين همجنسگرا

دخترهای حرف گوش کن، پسرهای شرور

چند کلمه حرف حسابی!(۱)

دروغ(۲)

دروغ(۱)

…انتقام

زیبایی(۳)

زیبایی(۲)

زیبایی(۱)

 
Enter your Email


Preview | Powered by FeedBlitz